نگاهی به فیلم شاهزاده پارس – شنهای زمان (Prince of Persia: The sands of Time)

سه گانه بازی رایانه ای

شاید اغلب علاقمندان بازی های کامپیوتری با این نام آشنایی کامل داشته باشند، بازی هیجان انگیز و زیبای شاهزاده فارس (Prince of Persia) که در پنج قسمت مختلف برای کامپیوترهای خانگی (و چند قسمت و داستان متفاوت دیگر برای کنسولهای دیگر) ارائه شده که سه قسمت اول آن یک موضوع واحد دارند، شنهای زمان (The Sands of Time)، در قلمرو جنگجو (Warrior Within) و پادشاهی دوگانه (The Two Thrones). موضوع این سه گانه شنهای جادوئی هستند که در صورت برخورد با هر موجودی او را به غولی شنی تبدیل میکند، و علاوه بر آن این شنها دارای قدرت بازگشت زمان هستند، که توسط یک خنجر خاص قابل کنترل می باشد، دارنده خنجر (شخص شاهزاده) در طول بازی می تواند در مواقع لازم زمان را به اندازه معینی به عقب بر گرداند تا اشتباهاتب که مرتکب شده را جبران کند.

256px-Sands_of_time_cover داستان به کلی روند زیبایی دارد، در قسمت اول، بعد از حمله ایرانی ها به “آزاد” شهری در هندوستان، وزیر بد سیرت ماهاراجه شاهزاده را قانع میکند تا توسط خنجر زمان شنهای جادویی را آزاد کند، با این کار شاهزاده تمام افراد شهر به غولهای شنی تبدیل می شوند، جز شاهزاده، فرح (دختر ماهاراجه) و خود وزیر که هر کدام قطعه ای از سه ایزار جادویی زمان را در اختیار دارند، خنجر در دست شاهزاده، مدال بر گردن فرح و عصای جادویی در دست وزیر، شاهزاده برای حل مشکلی که پیش آورده با غولهای شنی بسیاری (که حالا تحت امر وزیر در آمده اند) می جنگد، و فرح، دختر ماهاراجه هم در این راه به او کمک میکند، در انتها فرح کشته میشود و شاهزاده با استفاده از خنجر زمان موفق می شود وزیر را کشته و شنها را به جای خودشان برگرداند و زمان را به قبل از حمله به آزاد بر گرداند، او سپس وارد قصر میشود و اینبار با فرح که قبلا او را هرگز ندیده (به علت یازگشت زمان) روبرو می شود و داستان خودش را برای او تعریف می کند.

Prince_of_Persia_-_Warrior_Within_Coverart در قسمت دوم بازی، که زمان آن هفت سال بعد از قسمت اول اتفاق می افتد شاهزاده متوجه میشود که توسط یک غول تعقیب میشود، این غول قدرتمند داهاکا یا محافظ زمان است، شاهزاده نزد پیر مردی دانشمند می رود که به او میگوید هر کسی که شنهای زمان را آزاد کند باید بمیرد، شاهزاده با تغییر زمان این سرنوشت را تغییر داده و حالا داهاکا باید از مرگ او مطمئن شود. او همچنین شاهزاده را از محل جزیره زمان، جائی که این شنها در زمانهای بسار دور توسط ملکه زمان ساخته شده اند با خبر میکند. شاهزاده مسیر این جزیره را پی می گیرد تا بتواند با کشتن ملکه زمان از ساخته شدن شنهای زمان جلوگیری کند، در هنگام سفر او کشتی اش مورد حمله یک زن سیاهپوش و افرادش قرار گرفته و غرق می شود، بدن شاهزاده را آب به ساحل جزیره می برد. شاهزاده رد زن سیاهپوش (شادی) را می گیرد و وارد قصر مخروبه ای در جزیره می شود، که در آن دروازه هایی برای سفر در زمان قرار دارد، او به زمان گذشته سفر می کند، و زنی به نام کالینا را از دست زن سیاهپوش نجات میدهد، کالینا (که بعدا معلوم میشود همان ملکه زمان است) به او کمک می کند تا راه خود را در داخل قصر بیابد. او بارها در طول زمان به عقب و جلو میرود و بارها از دست داهاکا می گریزد و متوجه می شود که داهاکا توانائی گذشتن از آب را ندارد. نهایتا او کالینا را در زمان گذشته می کشد و متوجه حقیقتی عجیب میشود، شنهای زمان از جسد کالینا هستند و او با کشتن کالینا خودش شنهای زمان را بوجود آورده. شاهزاده برای جلوگیری از کشته شدن کالینا توسط خودش اینبار با یک ماسک مخصوص که او را به موجودی دیگر تبدیل میکند در زمان سفر میکند و باعث کشته شدن خودِ اولش توسط داهاکا می شود، در این زمان ماسک از چهره او جدا شده و او دویاره به شاهزاده اولی تبدیل میشود، اینبار او کالینا را مجبور میکند که با او به زمان خودش بیاید، که اینبار با کشته شدن کالینا شنها هفت سال بعد از قضیه “آزاد” بوجود بیایند و او نتواند شنها را آزاد کند و بدین ترتیب از شر داهاکا خلاص شود. بازی در اینجا دو پایان مختلف دارد، در یک پایان شاهزاده ملکه را می کشد جسد او، گردنبند او و سایر اشیای مقدس مربوط به شنهای زمان را به داها کا میدهد و به شهر خودش باز می گردد، در بازشگت به شهرش، بابل، آنرا در آتش می یابد و سخن مرد دانشمند را به یاد می آورد که سرنوشت را نمی توان تغییر داد، هیچ انسانی قدرت این کار را ندارد. در پایان دوم که نیاز به جمع آوری تمام آپگرید ها و مسلما نیاز به بازیکن متبحر تری دارد، در انتها شاهزاده شمشیر آب را به دست می آورد و بجای قتل ملکه کالینا داهاکا را می کشد و به همراه ملکه به شهر خودش باز میگردد و باز هم شهر را در آتش میبیند و سخن پیرمرد که سرنوشت قابل تغییر نیست.

256px-Pop3 قسمت سوم سه گانه جائی آغاز می شود که قسمت دوم پایان یافته است. شاهزاده همراه با کالینا به بابل که در آتش حمله دشمنان در حال سوختن است می رسند، کشتی آنها مورد حمله قرار گرفته و غرق می شود، شاهزاده خودش را به ساحل می رساند اما کالینا اسیر می شود، شاهزاده متوجه می شود که وزیر مهاراجه به شهر حمله کرده، و او با تغییراتی که در جزیره زمان بوجود آورده تمام کارهائی را که در قسمت اول بازی انجام داده را برگردانده و وزیر را هرگز نکشته است. و حالا وزیر در شهر اوست. وزیر، کالینا را با خنجر زمان می کشد و او را به شنهای زمان تبدیل میکند و سپس خنجر را در سینه خودش فرو میکند که این کار او را به موجودی افسانه ای و ابدی تبدیل می کند. شاهزاده هم از اثر شنها در امان نمی ماند، دست چپ او توسط شنها آسیب می بیند و خود شاهزاده شخصیتی دوگانه پیدا می کند، شخصیتی اصلی شاهزاده و شخصیت شاهزاده تاریک که همواره او را به خود پسندی و فراموشی دیگران دعوت می کند، در قسمتهائی از بازی شاهزاده از لحاظ ظاهری هم تغییر میکند و به شاهزادی سیاه تغییر ماهیت میدهد که قدرتهای متفاوتی نسبت با شاهزاده اصلی دارد. شاهزاده در طول بازی علاوه بر جنگیدن با غولهای شنی با شاهزاده سیاه درون خودش هم درگیر می شود، و نهایتا او را مغلوب می کند و موفق به کشتن وزیر سنگدل به کمک خنجر زمان می شود. نهایتا کالینا به شکل شنهای زمان بر او ظاهر می شود و خنجر زمان را از او میگیرد تا داستان سه گانه به پایان برسد. در طول بازی، شاهزاده، فرح (دختر ماهاراجه از بازی اول) را می بیند که به او در طول بازی کمک می کند، فرح که شاهزاده را نمی شناسد از اطلاعاتی که او در باره اش دارد متحیر میشود که در پایان بازی شاهزاده داشتان را برای او بازگو میکند و متنی را بازگو میکند که در ابتدای قسمت اول بازی می شنویم: “بیشتر مردم فکر می کنند که زمان مانند یک رودخانه است که آرام و فقط در یک جهت حرکت میکند، اما من صورت زمان را دیده ام و میتوانم بگویم که آنها اشتباه میکنند. زمان اقیانوسی طوفانی است، ممکن است بخواهی بدانی که من واقعا چه کسی هستم، و چرا این موضوع را میگویم، من برایت داستانی را میگویم که شبیه آن را تا بحال هیچکس تعریف نکرده …..”

یک فیلم بر اساس داستان یک بازی

220px-Prince_of_Persia_poster کمتر فیلم معروف امروزی پیدا میشود که بازی رایانه ای آن ساخته نشده باشد، اما شاهزاده فارس نمونه معکوس این بده و بستان دنیای فیلمها و بازی های رایانه ای است، فیلمی که بر اساس یک بازی رایانه ای موفق توسط کمپانی والت دیزنی ساخته شده است. داستان این فیلم (شنهای زمان) تا حد زیادی شبیه به داستان اول سه گانه بازی است، البته با بعضی تفاوتهای بسیار بنیادی! داستان فیلم با نشان دادن نقشه ای از ایران باستان آغاز می شود، نقشه ای مربوط به امپراطوری ایران در زمان هخامنشیان که از هند تا سواحل مدیترانه و افریقا ادامه داشت، از شهری به نام نَسَف. شاه پارس، شارامان، پسر بچه ای به نام دستان را که دوستش را با شجاعت از دست سربازان نجات داده از سربازان می گیرد و به فرزندی می پذیرد، سپس فیلم به سرعت به دوران جوانی شاهزاده می رود، جائی که ارتش ایران به علت فروش اسلحه توسط مردم الموت به دشمنان پارس، قصد حمله به شهر مقدس الموت، واقع در مرزهای ایران را دارد، حمله ای که شاه ممنوع کرده اما حالا با توجه به اخباری که جاسوسان داده اند، شاهزادگان پارس که رهبری ارتش را بر عهده دارند تصمیم به حمله می گیرند، گشودن دژ به برادر کوچکتر سپرده میشود اما دستان که در کودکی میان کودکان نسف بزرگ شده و متخصص بالا رفتن از دیوارها و پریدن روی سقف خانه هاست (دقیقا مثل بازی) با کمک دوستانش از دیوار بلند شهر بالا میرود و دروازه را از داخل می گشاید و لشکر پارسیان را به داخل قلعه فرا می خواند.

الموت شاهزاده زیبائی به نام تهمینه دارد که نگهبان شنهای زمان است، وقتی خبر حمله پارسیان را میشنود خنجر زمان را به یکی از سواران خود می سپارد تا آنرا از شهر خارج کرده به جای امنی ببرد، اما سوار کشته و خنجر به دست شاهزاده دستان می افتد. شاهزاده یزرگتر پارس، تاس، که فاتح الموت است به تهمینه پیشنهاد میکند که برای پایان خشونت با او ازدواج کند، تهمینه نمی پذیرد و می گوید راضی است تا کشته شود، اما وقتی خنجر را نزد دستان می بیند نظر خود را عوض می کند.

تاس، به دستان پیشنهاد میکند که به عنوان گشاینده الموت هدیه ای به پادشاه بدهد و علاوه بر آن درخواست ازدواج او با تهمینه را به پدرش بدهد و بالاپوشی زیبا را برای این موضوع به دستان میدهد، اما وقتی شاه بالاپوش را به عنوان هدیه می پذیرد به دستان میگوید از آنجائی که تاس زنهای بسیاری دارد او با تهمینه ازدواج کند، در این هنگام ناگهان از بالاپوش دود بر می خیزد و شاه می میرد، دستان به عنوان قاتل تحت تعقیب قرار میگیرد و می گریزد و تهمینه هم به همراه او می رود.

بعد از فرار آنها در گوشه ای از بیابان (سودان) تهمینه تلاش می کند با اغوا گری خنجر را از دستان پس بگیرد که دستان بطور ناگهانی متوجه قدرت جادوئی خنجر در جابجائی زمان می شود و به تهمینه می گوید که دلیل حمله برادرش به شهر الموت اسلحه سازی آنها نبوده بلکه او به دنبال قدرت خنجر و شنهای زمان بوده تا به قدرتمند ترین شاهان پارس تبدیل شود. او قصد میکند تا این مطلب را با عمویش، نظام، در میان بگذارد تا او را یاری کند و قتل پدر از گردن او ساقط شود. او و تهمینه با زحمت خود را به مراسم تدفین شاه می رسانند، و دستان نظام را مطلع می کند تا او را در گوشه ای از بازار ببیند تا قدرت خنجر زمان را به او نشان دهد، اما تهمینه خنجر را با شیء دیگری جایگزین می کند تا به دست نظام نیفتد و خودش از شهر می گریزد. دستان با دیدن دستهای سوخته نظام متوجه می شود که قتل پدرش و تمام مسائل پیش آمده بر گردن او بوده است، و پس از فرار از تله ای که نظام برایش گذاشته بود به دنبال تهمینه میرود و رد او را پیدا میکند. او به تهمینه می گوید که داستان از چه قرار بوده است واز قصد عمویش برای عقب بردن زمان و بازگشت به زمان کودکی، زمانی که جان پادشاه را در یک شکار نجات داده است می گوید، تا اینبار با عدم نجات او شخص خودش برای تمام عمر پادشاه شود. و سپس از تهمینه می خواهد تا داستان خنجر و شنها را تمام و کمال برای او بگوید. تهمینه می گوید، در زمانهای دور خدایان از انسانها خشمگین شدند و می خواستند دنیا را با طوفان شنی نابود کنند، در این هنگام دختر بچه ای از آنها میخواهد که انسانها را ببخشند و در عوض آن جان او را بگیرند، خدایان متوجه جنبه نیکوی آدمها می شوند و شنها را در داخل محفظه ای شیشه ای که در دل شهر الموت قرار دارد دفن میکنند و کلید آنرا که خنجری جادویی است به دختر بچه می دهند و او اولین نگهبان شنهای زمان می شود، بعد از او دختران دیگری برای این کار تعلیم دیدند تا این موضوع به تهمینه رسید، حال اگر کسی خنجر را داخل محفظه زمان فرو کند و بیستر از یک دقیقه دکمه آنرا بفشارد شنها مجددا آزاد شده و دنیا را نابود میکنند، سپس پیشنهاد می کند که خنجر را به معبدی ببرند که در آنجا او خواهد توانست آنرا به خدایان باز گرداند.

از طرف دیگر نظام برای کشتن دستان حشاشین (جنگاوران معروف قلعه الموت و پیروان حسن صباح در تاریخ) را استخدام می کند و آنها هم رد دستان را می یابند. در روستای دور دست در هندو کش (کوهستانهای صعب العبور پاکستان) که معبد یاد شده قرار دارد حشاشین زود تر از دستان و تهمینه رسیده اند و تمام مردم را قتل عام کرده اند. دستان با سربازان برادر کوچکترش روبرو می شود و به برادرش همه چیز را میگوید اما برادرش توسط حشاشین کشته میشوند و آنها همچنین وقتی تهمینه میخواست خنجر را در معبد بگذارد و آنرا از او می ربایند و آنرا به نظام می رسانند.

در نهایت دستان و تهمینه به الموت بر میگردند، با دشواری زیاد خنجر را پس می گیرند و دستان خود را به تاس که اکنون شاه پارس است می رساند، راجع به کل موضوع و داستان خنجر برایش میگوید و قدرت خنجر را به او نشان میدهد اما نظام تاس را میکشد و با بدست آوردن دوباره خنجر راه خود را یه سمت محفظه شنهای زمان می گشاید دستان و تهمینه از مسیر دیگری خود را به محفظه میرسانند تا جلوی او را بگیرند اما تهمینه به عمق چاهی که ابجاد شده سقوط میکند و کشته می شود، نظام خنجر را داخل محفظه فرو می برد و دکمه آنرا می فشارد، زمان به سرعت به عقب باز میگردد و شنها شهر را فرا میگیرند اما دستان موفق می شود خنجر را از محفظه شنها خارج کند.

بعد از این کار دستان خود را در لحظه بعد از فتح الموت می یابد در حالی که خنجر را در دست دارد، این بار او حقیقت حمله به الموت و قصد نظام را با صدای بلند برای همه می گوید و نظام زمانی که سعی می کند دستان را به قتل برساند به دست تاس، برادر بزرگتر کشته میشود. در آخر فیلم تاس از تهمینه بابت حمله به شهر عذر خواهی می کند و پیشنهاد می کند که او با دستان ازدواج کند. دستان خنجر را به عنوان هدیه به تهمینه می دهد و تهمینه خنجر را در جای امنی که قبلا قرار داشت بر می گرداند.

Desktop Background

گوشه ای از تاریخ، افسانه و یا …

فیلم بر اساس داستانی افسانه ای نوشته شده است اما زمانها و مکانها در فیلم کاملا بهم ریخته و نا مربوط هستند، فیلم سعی کرده همانند بازی، فضایی از ایران باستان را به تصویر بکشد اما ما در عوض ایران دوره هخامنشیان بیشتر ایرانی بعد از اسلام را می بینیم، گنبد های آبی رنگ شبیه گنبد های مساجد، خیلی جاها به چشم می خورند و علاوه بر آن جائی در اول فیلم سرباز قصد قطع دست پسر بچه را دارد در حالی که حکم قطع ید مربوط به بعد از اسلام می شود. علاوه بر آن سربازان ایرانی موجوداتی وحشتناک و بی رحم تصویر شده اند که یک پسر بچه را به شدت کتک میزنند یا دیگری را بخواطر هیچ روی پشت بامها تعقیب میکنند و حتی قصد بریدن دست او را دارند، جائی که شاه ایرانی او را نجات میدهد و به نزد خویش می برد.

الموت که کوهستانی در البرز است و جایگاه فرقه اسماعیلیه و حسن صباح، شهری در مرز ایران، جائی در افریقا معرفی می شود. و از طرف دیگر معبد مقدس در آنطرف امپراطوری پارس یعنی کوهستانهای هندو کش قرار دارد که ماهها راه فاصله میانشان هست.

در فیلم بعضی اسامی آشنا هستند مثل دستان، که از لقب رستم در شاهنامه گرفته شده و تهمینه که نام همسر رستم است، اما شارامان اسم هیچ پادشاه معروف پارسی نیست یا تاس یا بیس اسامی آشنای پارسی نیستند، و از طرف دیگر اسم عموی آنها نظام، یک اسم کاملا عربی است!

جائی دیگر از حشاشین یا همان فرقه اسماعیلیه استفاده شده که شاید هزار سال با زمان فیلم فاصله زمانی دارند و علاوه بر آن به هیچ عنوان به استخدام کسی در نمی آمدند و اصلا اعمالشان شباهتی با آنچه در فیلم می بینیم ندارد.

گرچه فیلم ساخته والت دیزنی است و بیشتر فضایی شبیه داستانهای هزار و یک شب دارد اما کاملا واضح است که برای نوشتن فیلمنامه هیچ تحقیقی از ایران باستان صورت نگرفته و نویسنده کاملا به میل خودش داستان سرائی و فضا سازی کرده است. چون حتی در افسانه ها هم سعی می شود یا مکانی کلا خیالی استفاده شود و یا اگر از جائی آشنا استفاده میکنند سعی میکنند زمان و مکان با داستان هماهنگ باشد.

استفاده سیاسی از سینما؟

بعد از فیلم بی مایه و جنجال بر انگیز ۳۰۰ که ایرانی ها در آن شبیه سیاهپوستهای قبیله های افریقائی، بسیار وحشی و خونریز تصویر شده اند، تصویری که از ایران باستان نشان داده می شود در این فیلم اندکی تلطیف شده اما همچنان بر خوی جنگ آوری و جنگ افروزی ایرانی تاکید شده. هر چند سازندگان فیلم تاکید کرده اند که سعی کرده اند در این فیلم به هیچ قوم و قبیله و دینی توهینی نکنند اما صحنه زننده ابتدای فیلم چیز دیگری را نشان می دهد و حتی حمله به شهر دیگر به بهانه سلاح اما در اصل برای قدرت و گنج یاد آور حمله امریکائی ها به عراق است.

سرگرم کننده و زیبا

با تمام انتقاداتی که به داستان فیلم و زمان و مکان شخصیتهای آن وارد است، داستان فیلم روند قابل قبولی را طی می کند، جلوه های ویژه جالبی دارد و شامل تمامی شخصیتهای سر گرم کننده هزار و یک شبی همراه با صحنه های عاشقانه و احساسی زیباست که بیننده رو به خودش جلب میکنه، از هنر پیشه های جذاب برای نقشهای زن و مرد استفاده شده، فاقد صحنه های خیلی خشن، خیلی رومانتیک و یا کلمات زشت و رکیک هست و یک فیلم جالب و دیدنی برای گروههای سنی نوجوانان به شمار می آید.

اولین بوسه

اون خونه قدیمی، کنار باغچه کوچیکمون نشسته بودیم، قیافت برام آشنا نبود، هر چند انگار سالیان سال عاشقانه دوستت داشتم، راجع به خودت و کار جدیدت صحبت کردی، گفتی قراره با هم همکار بشیم؛ و بعد آروم دو سه بار صورتم رو بوسیدی. طاقت نیاوردم، سرت رو توی دستهام گرفتم و آروم لبهامو روی لبهات گذاشتم، چه بوسه شیرینی بود!

فقط ای کاش رویاها اینقدر کوتاه نبودند.