دخترک چشم و ابرو مشکی!

غرق شده بود
در فکر های مغشوش و بی سر و ته
زیر گوشش، آواز و نی و سنتور ….
رفته بود تا آن جاهای دور
آن سالهای دور ….
در ذهنش دو باره نقش بست …
دخترک زیبای چشم و ابرو مشکی …
با آن لبهای قرمز ….
با آن هیکل خوش تراش ..

 

یادش آمد که فقط با یک نگاه هوش و حواسش را داده بود …
که روز ها و ماهها دلش برای همان لحظه می تپید …
که وقتی چشم می بست جز او چیزی در ذهنش نمی دید …

 

آن روز ها که هنوز احساس نوجوانی می گرد
هنوز زود بود که کاری بکند و تصمیمی بگیرد

 

و دخترک …
واقعا دخترک بود!
چهارده سال که سنی نبود!!

سالها گذشت،
پسر بیچاره!
دلش سازی می زد و در سرش سازی دیگر می نواختند.
شده بود اسیر کار،
دنبال یک لقمه نان که نه!
دنبال آرزوهای بی پایان!

 

عشقی کهنه در گوشه قلبش دفن شد.
هفت سال!
عمری بود برای خودش .
کافی بود تا هر احساسی را فراموش کند

 

هر احساسی! اما این یکی را نه!

 

در قلبش خیلی ها آمده بودند و رفته بودند،
یادگاری خیلی ها روی در و دیوارش بود،

 

دل است دیگر!
از تنهایی گریزان است
به هر غمزه ای پر می کشد
روی دیوار هر خرابه ای می نشیند
دل که شعور ندارد!

 

اما این یکی ….
چیزی بیشتر از یادگاری بود …

***

پشت ظاهر بی خیال و سنگی پسرک، دنیایی متلاطم بود …

با خوش فکر می کرد،
کاش هنوز همان هفت سال پیش بود
کاش دلش همانقدر جوان بود
کاش ذهنش همانقدر آزاد بود
کاش روحش همانقدر سبک و بی پروا بود
کاش می توانست از کلیشه ها دل بکند
کاش اهل در یا بود
کاش اینقدر ترس از فردا نداشت
کاش زندان تنهاییش اینقدر برایش دلپذیر نشده بود
دلش می خواست بشکند این میله ها را

 

آما بجای آن تا آن روز دلهای زیادی را شکسته بود …….