سگ ولگرد

حیوانات رو دوست دارم، فرقی نمیکنه چه حیوونی باشه، میخواد یه حشره باغی کوچولو باشه یه گنجیشک کوچولو باشه، مار باشه یا یه حیوون درنده مثل گرگ یا شیر، چه برسه به حیوونای اهلی و دوست داشتنی که اونها هم احساس نزدیکی و دوستی نسبت بهمون دارن.

جمعه ای که گذشت یه روز تعطیل زمستونی دیگه بود، که تو خونه نشستن خسته ام کرده بود، از روز قبلش فشم بودیم اما کل روز قبل رو تو خونه مونده بودم و دلم میخواست برای یه ساعتی هم که شده از خونه بزنم بیرون، ماشین رو برداشتم و به سمت گرمابدر راه افتادم. از نوجوونی هام تصویر های جالبی از مناظر اونجا تو ذهنم دارم، طرز قرار گرفتن لایه های زمین در کوهها خیلی نظرم رو به خودش جلب کرده بود، چیزی که دیگه برام جذابیت قدیم رو نداشت، اما کوههای برفی، رودخونه، و حتی جاده درب و داغون زیبایی ها خاص خودشون رو داشتن.

هیچ ایده ای نداشتم که قراره کجا برم و چیکار کنم! بی هدف تا آخر جاده رفتم و بعد ماشین رو سر و ته کردم، دوربین رو هم برده بودم که مثلا چن تا عکس بگیرم، اما هیچ سوژه جالبی پیدا نکرده بودم.

یه دفعه یه سگ ولگرد سفید رو دیدم، براش سوت زدم و اون هم نزدیک شد، اولش شیشه ماشین رو از احتیاط یه کم بردم بالا، اما ظاهرا آقا سگه قصد دوستی داشت، اومده بود نزدیک، شاید به قصد اینکه ببینه چیزی برای خوردن بهش می دم یا نه. بهش گفتم: “چیزی ندارم بدم بخوری.” و حیوون با اون چشمای قشنگش فقط بهم زل زده بود. یه کم فکر کردم، یادم اومد مادرم یه کم آجیل ته جیبم گذاشته.

سگ آجیل خور خودم هم ندیده بودم، شک داشتم که غذایی که قراره بهش بدم نظرش رو جلب می کنه یا نه. دو تا بادوم براش انداختم اولش یه کم بوشون کرد و بدش هم بی خیال شد و نشست.


اما ظاهرا، ما دو تا تنها نبودیم، یه سگ دیگه هم اون دور و بر ها بود که پیداش شد. این یکی تا زیر پنجره ماشین اومده بود. یه بادوم هندی برداشتم و بردم طرف دهنش، با کمال تعجب اول کمی بو کرد و بعدش بادوم هندی رو ازم گرفت و خورد! خوشحال شده بودم که آجیلی که داشتم نظرش رو جلب کرده بود، یه مشت بادوم رو دونه دونه بهش دادم، بعضی هاشو براش پرت میکردم و رو هوا میقاپیدشون، براش هم غذا بود و هم یه بازی!


گربه ها، با اون قیافه ملوس و ناز نازی شون خیلی دوست داشتنی اند اما وقتی یه سگ با هیکل چهار پنج برابری و اون دندونای بزرگ باهات بازی میکنه احساس جالبی بهت دست میده.


آجیل ها که تموم شد وایستاده بود منتظر بقیه اش، اما اون یکی دوستش تموم مدت ترجیح داد فقط ماها رو تما شا کنه. وقتی خواستم برگردم، عین یه حیوون خونگی که مدتهاست بهت عادت کرده دنبالم راه افتاد بقل پنجره ماشین میدوید، بعدشم اومد جلوی ماشین که نذاره برم! مجبور شدم واسه اینکه منصرفش کنم چن تا بوق بزنم و بعدشم تند اونجا رو ترک کنم. از آینه که نگاهش می کردم یه کم از دور نگاهم کرد و بعد رفت پی کار خودش!