پارادوکس

دلش شده بود عینهو یه کاروانسرا، از آخرین باری که کسی رو برای یه مدت طولانی توش راه داده بود هیچ احساس خوبی نداشت، واقعا فکر میکرد نمیتونه دیگه هیچکس رو عاشقانه دوست داشته باشه، پیش خودش تقصیر رو گردن اونا مینداخت، اما خودش هم کم مقصر نبود، همیشه دل به آدمهای اشتباهی بسته بود و هیچوقت هم براش تجربه نشده بود، شاید از یک اشتباه دیگه می ترسید، شاید واقعا دور و برش پر از آدمهای اشتباهی بود!
ادای آدمهای با تجربه رو در می آورد، اما واقعا هیچ ایده ای از دنیای زندگی دو نفره نداشت، هنوز نمیدونست که احساسش رو، زندگیش رو و وقتش رو چطور باید با نفر دومی شریک بشه، شاید چون توی زندگیش (جدای از دوستای خوبی که دور و برش رو پر کرده بودن) هیچوقت یک دوست صمیمی واقعی نداشت، واسه همین به تنهایی عادت داشت.
تنها سفر میرفت، تنها قدم میزد، تنها به رستوران میرفت و اوقات فراقتش رو به تنهایی سپری میکرد، اما در همون حال از تنهایی متنفر بود و سعی میکرد تا میتونه توی جمع باشه، سعی میکرد با آدمای زیادی دوست باشه، با گروه سفر بره، تو جمع همکارها و دوستای قدیمی حاضر بشه، اما در آخر روز باز هم تنها بود.
بعضی وقتا دلش میخواست موبایلش مثل خیلیای دیگه زنگ بخوره و پشتش کسی باشه که باهاش حرف بزنه و حرفاشو بشنوه، یا وقتی پیامکی میگیره، چیزی جز مانده حساب بانکی یا یه پیام تبلیغاتی باشه.
از طرف دیگه اصلا بلد نبود پای تلفن صحبت کنه، و آخرین باری که خودش به دوستی زنگ زده بود رو به سختی به یاد می آورد.
گاهی هم که به کسی از آدمهای دور و برش احساس محبت میکرد، یا هرگز احساسش رو به زبون نمی آورد یا با بی تجربگی کلا خرابش می کرد.
زندگی عاطفیش شده بود یه پارادوکس احمقانه، از طرفی از تنهایی خسته بود، از طرف دیگه شک داشت که باید کسی رو تو زندگیش راه بده یا نه!
شبها رو تا دیروقت توی اینترنت میگذروند، به امید اینکه دوستی پیامی بده وسر صحبتی باز بشه و درد دلی بکنه، اما بیشتر وقتها فقط به انتظار میگذشت، چون خودش هیچ وقت اولین نفری نبود که سر صحبت رو باز میکرد.
زندگیش یک تکرار بی پایان بود که صبح با کار شروع میشد و شب پای اینترنت تموم میشد.