پینت بال

20120420-175227.jpg

امروز اولیم تجربه پینت بالم بود.
با چند نفر از بچه هاى سازمان بعد از ظهر خوبى رو گذروندیم.
از زمین (مجموعه ذوالجناح انتهاى اتوبان ارتش) و وسایل زیاد راضى نبودیم چون اصلا تمیز نبود و داخل زمین خیلى جاها بوى لجن مى داد.
اما جمع همکاران خوب بود.
دو نفر رو با تیر زدم و خودم هم تو دور آخر دو تا تیر خوردم که جاى یکیش رو کتف چپم کبود شده

The Whistleblower

امروز تو سازمان فیلم The Whistleblower نمایش داده شد و بعدش راجع به فیلم بحث کردیم.

فیلم داستان واقعی داره و درمورد یک پلیس زن امریکایی هست که پیشنهاد کار برای سازمان ملل در بوسنی رو قبول می کنه و ظرف مدت کوتاهی متوجه قاچاق و سو استفاده برنامه ریزی شده زنان و استفاده برده وار جنسی از اونها میشه که تعداد زیادی از افراد سازمانهای بین المللی، سربازها و پرسنل سازمان ملل هم توش بطور مستقیم یا غیر مستقیم دست دارند. اما تلاش زیاد او برای رو کردن دست اونها به جائی نمی رسه و حتی سازمان ملل از ادامه کار او در بوسنی جلو گیری میکنه.

البته اون با مدارکی که با خودش از کشور خارج کرده بوده میتونه در بی بی سی این قضیه رو مطرح کنه و در نتیجه اون تعدادی از کارمندهای خاطی نهاد های بین المللی در بوسنی از کار برکنار میشن.

فیلم دارای صحنه های بسیار درد آور و تاثیر گذار هست و از همه درد آور تر،  منفعت طلبی و سنگدلی افراد درگیر قاچاق انسان هست که در میانشون نیروهای بین المللی (که ظاهرا برای حفظ صلخ و امنیت مردم در اونجا حضور دارند) هم هستند.

پرونده سازمان ملل در خیلی از جاهای دنیا سفید نیست و متاسفانه نتونسته در جای مقتضی عمل مقتضی رو انجام بده، خیلی کشتارها در جلوی چشم ناظران سازمان ملل انجام گرفته اونها (نه اینکه نخواسته باشند) نتوانستند کار زیادی برای حفظ امنیت مردم انجام بدهند و متاسفانه در این فیلم می بینیم که بعضی از پرسنل اون هم در گارهای خلاف در کشور های تحت ماموریتشون دست دارند که هیچکس هم به این خلافها رسیدگی نمیکنه.

بحث بعد از فیلم به این موضوع اختصاص داشت که اگه ما در کشور خودمون به هر گونه خلافی برخوردیم چطور باهاش برخورد کنیم و اینکه نباید در مقابل بی قانونی و سو استفاده از قدرت در سازمان بی تفاوت بمونیم و هر چه سریعتر باید اونو به مقامات بالا اطلاع بدیم.

The Whistleblower (2010) – IMDb.

دوست واقعی

دلم گرفته،
دل هم گاهی عین لوله بخاری میگیرد،
نمیدانم این دل من گازسوز است یا نفت سوز،
گاز سوز هایش میگویند خطر دارد،
اگر گرفته باشد، بی صدا میکشد،
اما مال من،
گویا قراضه تراز این حرفهاست،
نفت سوزست انگار،
دود نفت بوی گند میدهد
به آدم حالت خفگی میدهد
دوده دارد و سیاه میکند همه جارا
نگو این همه سیاهی از کجاست …..
دل آدم که میگیرد آدم هوس غر زدنش میگیرد
به جان کیش مهم نیست
مهم این است که غر بزنی
درد دل کنی،
اگر کسی نبود …..
آخرین باری که با یک دوست واقعی در و دل کرده ام یادم نیست ….

خدا لعنت کند اینترنت را
که قرار بود دهکده کند دنیایمان را
اما مردمان دهکده ها را هم از هم دور کرد

شدم مسخره یک صفحه کلید و یک صفحه آبی و سفید
آدمهایش انگار مهربان تر بودند
راحت تر میشد باهاشان حرف زد
حرف دلشان را شنید
(بهتر بگویم، از لابلای متون عجیب و غریب
با قلم لاتین و زبان فارسی به زحمت فهمید)
راحت میشد دوستشان داشت
بهشان ابراز علاقه کرد

دلم گرفته….

اما آن بیرون، انگار همه غریبه اند.
انگار هیچکس نیست که به صدای دلت گوش کند ….

آهای آدمهای بیرون!
آیا هنوز آنجا دوست واقعی هست؟!

وبلاگ نویسی

راستش همیشه فکر میکردم یه وبلاگ باید پر از مطالب آموزنده و قابل استفاده برای همه باشه برای همین هم کمتر از امکان به اشتراک گذاشتن ایده های کوچیک و مطالب شخصی استفاده کردم.
تو این مدت خیلی چیزها بود که دوست داشتم بنویسم، ولی یا تنبلیم می اومد یا از شبکه های اجتماعی استفاده می کردم.
حالا شاید شروع به نوشتن مطالب کوتاه و البته قابل استفاده برای همه بکنم، مثلا چیزهای کوچولو که یاد میگیرم یا تجربه های شخصی بدرد بخور.
بالاخره ممکنه بدرد حتی یک نفر هم توی این دنیا بخوره که جای شکرش باقیه 🙂
الان این مطلب رو دارم از تبلت اندرویدم (Lenovo K1) با کمک نرم افزار ورد پرس می نویسم.
هر چند نوشتن با تبلت به سادگی کار با صفحه کلید واقعی نیست اما دارم به مرور بهش عادت میکنم.
نرم افزارش هم نرم افزار جمع و جوریه که بیشتر امکانات نگارش خود کنترل پنل ورد پرس رو داره. از صفحه کلید (Multi Ling) هم استفاده میکنم که در نوع خودش بی نظیره. هر دو تای این نرم افزار ها رو میتونید از “بازار” دانلود کنید.

سگ ولگرد

حیوانات رو دوست دارم، فرقی نمیکنه چه حیوونی باشه، میخواد یه حشره باغی کوچولو باشه یه گنجیشک کوچولو باشه، مار باشه یا یه حیوون درنده مثل گرگ یا شیر، چه برسه به حیوونای اهلی و دوست داشتنی که اونها هم احساس نزدیکی و دوستی نسبت بهمون دارن.

جمعه ای که گذشت یه روز تعطیل زمستونی دیگه بود، که تو خونه نشستن خسته ام کرده بود، از روز قبلش فشم بودیم اما کل روز قبل رو تو خونه مونده بودم و دلم میخواست برای یه ساعتی هم که شده از خونه بزنم بیرون، ماشین رو برداشتم و به سمت گرمابدر راه افتادم. از نوجوونی هام تصویر های جالبی از مناظر اونجا تو ذهنم دارم، طرز قرار گرفتن لایه های زمین در کوهها خیلی نظرم رو به خودش جلب کرده بود، چیزی که دیگه برام جذابیت قدیم رو نداشت، اما کوههای برفی، رودخونه، و حتی جاده درب و داغون زیبایی ها خاص خودشون رو داشتن.

هیچ ایده ای نداشتم که قراره کجا برم و چیکار کنم! بی هدف تا آخر جاده رفتم و بعد ماشین رو سر و ته کردم، دوربین رو هم برده بودم که مثلا چن تا عکس بگیرم، اما هیچ سوژه جالبی پیدا نکرده بودم.

یه دفعه یه سگ ولگرد سفید رو دیدم، براش سوت زدم و اون هم نزدیک شد، اولش شیشه ماشین رو از احتیاط یه کم بردم بالا، اما ظاهرا آقا سگه قصد دوستی داشت، اومده بود نزدیک، شاید به قصد اینکه ببینه چیزی برای خوردن بهش می دم یا نه. بهش گفتم: “چیزی ندارم بدم بخوری.” و حیوون با اون چشمای قشنگش فقط بهم زل زده بود. یه کم فکر کردم، یادم اومد مادرم یه کم آجیل ته جیبم گذاشته.

سگ آجیل خور خودم هم ندیده بودم، شک داشتم که غذایی که قراره بهش بدم نظرش رو جلب می کنه یا نه. دو تا بادوم براش انداختم اولش یه کم بوشون کرد و بدش هم بی خیال شد و نشست.


اما ظاهرا، ما دو تا تنها نبودیم، یه سگ دیگه هم اون دور و بر ها بود که پیداش شد. این یکی تا زیر پنجره ماشین اومده بود. یه بادوم هندی برداشتم و بردم طرف دهنش، با کمال تعجب اول کمی بو کرد و بعدش بادوم هندی رو ازم گرفت و خورد! خوشحال شده بودم که آجیلی که داشتم نظرش رو جلب کرده بود، یه مشت بادوم رو دونه دونه بهش دادم، بعضی هاشو براش پرت میکردم و رو هوا میقاپیدشون، براش هم غذا بود و هم یه بازی!


گربه ها، با اون قیافه ملوس و ناز نازی شون خیلی دوست داشتنی اند اما وقتی یه سگ با هیکل چهار پنج برابری و اون دندونای بزرگ باهات بازی میکنه احساس جالبی بهت دست میده.


آجیل ها که تموم شد وایستاده بود منتظر بقیه اش، اما اون یکی دوستش تموم مدت ترجیح داد فقط ماها رو تما شا کنه. وقتی خواستم برگردم، عین یه حیوون خونگی که مدتهاست بهت عادت کرده دنبالم راه افتاد بقل پنجره ماشین میدوید، بعدشم اومد جلوی ماشین که نذاره برم! مجبور شدم واسه اینکه منصرفش کنم چن تا بوق بزنم و بعدشم تند اونجا رو ترک کنم. از آینه که نگاهش می کردم یه کم از دور نگاهم کرد و بعد رفت پی کار خودش!