۵
دی
۰

حیوانات رو دوست دارم، فرقی نمیکنه چه حیوونی باشه، میخواد یه حشره باغی کوچولو باشه یه گنجیشک کوچولو باشه، مار باشه یا یه حیوون درنده مثل گرگ یا شیر، چه برسه به حیوونای اهلی و دوست داشتنی که اونها هم احساس نزدیکی و دوستی نسبت بهمون دارن.

جمعه ای که گذشت یه روز تعطیل زمستونی دیگه بود، که تو خونه نشستن خسته ام کرده بود، از روز قبلش فشم بودیم اما کل روز قبل رو تو خونه مونده بودم و دلم میخواست برای یه ساعتی هم که شده از خونه بزنم بیرون، ماشین رو برداشتم و به سمت گرمابدر راه افتادم. از نوجوونی هام تصویر های جالبی از مناظر اونجا تو ذهنم دارم، طرز قرار گرفتن لایه های زمین در کوهها خیلی نظرم رو به خودش جلب کرده بود، چیزی که دیگه برام جذابیت قدیم رو نداشت، اما کوههای برفی، رودخونه، و حتی جاده درب و داغون زیبایی ها خاص خودشون رو داشتن.

هیچ ایده ای نداشتم که قراره کجا برم و چیکار کنم! بی هدف تا آخر جاده رفتم و بعد ماشین رو سر و ته کردم، دوربین رو هم برده بودم که مثلا چن تا عکس بگیرم، اما هیچ سوژه جالبی پیدا نکرده بودم.

یه دفعه یه سگ ولگرد سفید رو دیدم، براش سوت زدم و اون هم نزدیک شد، اولش شیشه ماشین رو از احتیاط یه کم بردم بالا، اما ظاهرا آقا سگه قصد دوستی داشت، اومده بود نزدیک، شاید به قصد اینکه ببینه چیزی برای خوردن بهش می دم یا نه. بهش گفتم: “چیزی ندارم بدم بخوری.” و حیوون با اون چشمای قشنگش فقط بهم زل زده بود. یه کم فکر کردم، یادم اومد مادرم یه کم آجیل ته جیبم گذاشته.

سگ آجیل خور خودم هم ندیده بودم، شک داشتم که غذایی که قراره بهش بدم نظرش رو جلب می کنه یا نه. دو تا بادوم براش انداختم اولش یه کم بوشون کرد و بدش هم بی خیال شد و نشست.


اما ظاهرا، ما دو تا تنها نبودیم، یه سگ دیگه هم اون دور و بر ها بود که پیداش شد. این یکی تا زیر پنجره ماشین اومده بود. یه بادوم هندی برداشتم و بردم طرف دهنش، با کمال تعجب اول کمی بو کرد و بعدش بادوم هندی رو ازم گرفت و خورد! خوشحال شده بودم که آجیلی که داشتم نظرش رو جلب کرده بود، یه مشت بادوم رو دونه دونه بهش دادم، بعضی هاشو براش پرت میکردم و رو هوا میقاپیدشون، براش هم غذا بود و هم یه بازی!


گربه ها، با اون قیافه ملوس و ناز نازی شون خیلی دوست داشتنی اند اما وقتی یه سگ با هیکل چهار پنج برابری و اون دندونای بزرگ باهات بازی میکنه احساس جالبی بهت دست میده.


آجیل ها که تموم شد وایستاده بود منتظر بقیه اش، اما اون یکی دوستش تموم مدت ترجیح داد فقط ماها رو تما شا کنه. وقتی خواستم برگردم، عین یه حیوون خونگی که مدتهاست بهت عادت کرده دنبالم راه افتاد بقل پنجره ماشین میدوید، بعدشم اومد جلوی ماشین که نذاره برم! مجبور شدم واسه اینکه منصرفش کنم چن تا بوق بزنم و بعدشم تند اونجا رو ترک کنم. از آینه که نگاهش می کردم یه کم از دور نگاهم کرد و بعد رفت پی کار خودش!

۲۲
مهر
۱۱

سینما روی حرفه ای نیستم! اما هر وقت که پیش بیاد و یا فیلمی خیلی سر زبونها بیوفته سری هم به سینما میزنم. امروز برای اولین بار یک فیلم رو در سالن کاملا خالی سینما (تنهای تنها) دیدم! هر چند امروز بین دوتا کلاس و برای وقت گذرونی به سینما رفته بودم اما دیدن این فیلم من رو واداشت که یادداشت کوچیکی راجع بهش بنویسم.

جنایات اسراییل و یهودی های افراطی در سرزمین های اشغال شده فلسطین و سر تا سر دنیا بر کسی پوشیده نیست، صهیونیستها با کنترل بر اکثر کمپانیهای رسانه ای و بیشتر سرمایه های دنیا، در فلسطین به جنایات خود ادامه می دهند و کمترین خبری از این جنایتهای سازمان یافته و نژاد پرستانه در غولهای رسانه ای دنیا نیست، و حتی دولت اسراییل با مظلوم نمایی طوری وانمود میکند که قربانی «تروریست های مسلمان» شده و برای دفاع از خود دست به این جنایات میزند.

در چنین فضایی ساختن فیلمهایی که بتوانند در جشنواره های بین المللی مطرح شوند و این جنایات را به جهانیان نشان دهند می تواند کمک بزرگی به رسوایی بیش از پیش این رژیم جنایتکار و سفاک در دنیا باشد. فیلم «بازمانده» ساخته سیف الله داد نمونه ای تحسین بر انگیز از اینگونه فیلمهاست.

خلاصه داستان

اما فیلم «شکارچی شنبه» داستان بنیامین، نوه یک خاخام یهودی است که پدرش در نبرد با فلسطینی ها کشته شده و مادرش با مردی مسیحی ازدواج کرده. در ابتدای فیلم مادر، پسرش را برای مدت یک ماه به پدر بزرگش می سپارد. در همین قسمت فیلم زنی پشت سر خاخام ایستاده که خودش را «ژاکلین، پرستار زیبای شما، که همیشه عادت دارد از خودش تعریف کند» به پسرک معرفی میکند که بعدا متوجه میشویم که زنی مسیحی است که با قرادادی چهار ساله به خدمت خاخام در آمده و خاخام هم دلداده اوست. خاخامی (که فیلم او را مردی صاحب نفوذ در حد رهبر دینی یهودی معرفی میکند که ظاهرا بقیه خاخامها نیز از او حرف شنوی دارند) دائم در حال حمله به زمینهای فلسطین و قتل عام آنهاست و در این حملات خودش و نوه اش هم همراه گروه شبه نظامی اش هستند، و پسرک که در ابتدا از این وضع متنفر است، کم کم قتل و کشتار برایش عادی میشود و خود هم تفنگ به دست به جمع قاتلان می پیوندد. در این میان داستان دو خدمتکار خاخام، یکی ژاکلین و دیگری مردی عرب است که ظاهرا مثلثی عشقی با خاخام تشکیل داده اند!

توهین به یهود؟

اشاره تند به آداب و رسوم یهود در این فیلم به وفور به چشم می آید که کمترین آنها اگر خطاب به دین اسلام انجام می شد ما آنرا توهین به خودمان تلقی می کردیم، نامزدی نوه خاخام با کودکی هم سن و سال خودش در اول داستان، پوشانیدن لباس مذهبی یهودی به کودک، دیکته کردن دعاهای مختلف (برای نوشیدن آب،‌خوردن غذا، برداشتن نان و …) و نمازهای سه گانه یهود به کودک (که او از حجم زیاد آنها کاملا ناراضی به نظر می رسد)، حرمت گوشت خوک، بی ارزش خواندن زنان در مقابل مردان، حجاب، قرائت آیات خشن از تورات توسط خاخام، ادعای پیامبری خاخام و نمایش چاپخانه توراتهای تحریف شده، پرداخت کفاره برای بخشیده شدن گناهان به خاخام و ….. که خیلی از موارد فوق که مورد اشاره فیلم واقع شده از جمله لباس روحانی، حرمت گوشت خوک، حجاب نماز، کفاره، دعاهای مختلف و … در دین اسلام هم موجود هستند و انتقاد به آنها منطقی به نظر نمی رسند.

هر چند که فیلمهای توهین آمیز بر علیه مسلمانان که ظاهرا قشر متحجرین مسلمان را نشانه رفته ولی در نهایت هدفشان همه مسلمانان هستند کم نیستند، اما این دلیلی برای توهین به اعتقادات یکی از ادیان الهی نیست.

تناقضات فیلم

- هر چند که مادر برای پس گرفتن کودکش بعد از یک ماه (در ابتدای فیلم) بسیار مصمم  نمایش داده می شود و حتی پیرمرد را تهدید به شکایت می کند، در طول داستان که ظاهرا بیشتر از چند ماه طول می کشد خبری از او برای پس گرفتن پسرش نمی شود.

- تاریخ داستان فیلم مشخص نیست، اما در ابتدای فیلم کودک سوار بر یک ون مدرن به خانه خاخام می رود، اما جنایاتی که در فیلم انجام می شود ظاهرا مر بوط به ابتدای تاسیس کشور اسرائیلی یعنی ۶۰ سال پیش است. کشتار های این چنینی در فلسطین امروز انجام نمی شود،‌هر چند همچنان تصاحب خانه ها و زمین های فلسطینی به بهانه های مختلف ادامه دارد.

- در خیلی از صحنه ها کودک یهودی (بنیامین) از صحنه های جنایت وحشتزده شده و سه یا چهار بار قصد فرار می کند، اما بلافاصله در صحنه ای دیگر بدون هیچ اعتراضی همراه شبه نظامی ها برای جنایتی دیگر می رود، بدون اینکه نشانی از اجبار برای همراهی با آنها در فیلم دیده شود.

- در خیلی از صحنه ها خاخام دستور قتل عام مردم عادی را صادر می کند اما در جایی چند مسلمان را در خانه اش می پذیرد و آنها را مهمان خود می خواند، هر چند که بعد برای آنها آیاتی خشن از تورات قرائت می کند.

- در ابتدای فیلم، خاخام شوهر دوم عروسش که مسیحی هم هست را کافر خطاب می کند، اما در جای دیگر خود دلداده یک زن مسیحی شده.

- در صحنه ای خاخام، ژاکلین را «ملکه الیزابت اول» خانه معرفی می کند که آزاد است هر کاری میخواهد بکند، اما چند ثانیه بعد می گوید که او را خریده تا کارهای منزل را انجام دهد!

- جایی از فیلم دو کارگر منزل (ژاکلین و خدمتکار مرد عرب که دلداده هم بودند) قربانی یک حادثه نمایش داده می شوند که بیننده احساس میکند هر دوی آنها، مخصوصا مرد عرب به قتل رسیده اند، اما بعد از چند وقت هر دوی آنها با کمی جراحت سطحی زنده و سالم دوباره در همان منزل مشغول به کار هستند، و محل جراحت صورت مرد عرب در این صحنه ها بسیار قدیمی و چند ساله به نظر می رسد!!

- اصلا معلوم نیست چرا پیرمرد پسرک را مامور میکند که به ژاکلین و مرد عرب بگوید که میتوانند بروند و برای آنها پول و ماشین و انگشترش را برای اثبات راستگوییش می فرستد، و از پسرک می خواهد که در را هم به روی او قفل کند، اما لحظه بعد ژاکلین به حالت فرار سوار بر ماشین میشود و ماموران خاخام هم راه را بروی او می بندند!

- لحظه ای بعد از فرار ژاکلین و پسر بچه فلسطینی، شبه نظامیان اسرائیلی در گیر با مسلمانان نمایش داده میشوند و در این صحنه بنیامین که چند لحظه قبل به آنها برای فرار کمک کرده بود، هر دوی آنها را پیدا می کند و به قتل میرساند!

- و سر انجام صحنه آخر فیلم که بنیامین می فهمد پدر بزرگش کور نبوده و تمام مدت ادای کورها را در می آورد. و در کمال تعجب پیر مرد لباسهای خود را بیرون آورده و از پسرک میخواهد که «از من هم رد شو!» یعنی من را هم بکش تا کسی بشوی!! و پسرک هم با گلوله ای خاخام را نقش زمین میکند! که از نظر من این قسمت بی معنی ترین قسمت فیلم است چرا که دلیلی ندارد پیرمرد ثروتمند از کودکی ۸ یا ۹ ساله که هنوز چیزی نیاموخته یخواهد که او را بکشد و جایگزین او بشود!

بازی ضعیف علی نصیریان

خاخام یهودی که خودش را به کوری زده، در خیلی از صحنه های فیلم در حضور دیگران، بدون نیاز به کمک کارهای خود را انجام می دهد و حتی دائما سر خدمتکار زن خود را می تراشد، بطوری که من تا اواسط فیلم حتی شک هم نکردم که کور است! تا جایی که تورات به خط بریل را در دست او دیدم و چند جا هم از عصا برای پیدا کردن راه استفاده کرد، به نظرم بازی علی نصیریان در نقش یک پیرمرد در ظاهر کور اصلا قوی نبود.

فیلمی برای انتقام؟

سوالی که در انتها مطرح میشود این است که آیا این فیلم قرار بوده به درد و رنجهای مردم فلسطین بپردازد یا صرفا انتقامی باشد از فیلمهای غربی که به انتقاد از مسلمانان ساخته می شود؟ که ظاهرا پاسخ گزینه دوم است، چون فیلم هیچ مبنای تاریخی و حقیقی ندارد و رابطه زمانی و مکانی آن با وقایع فلسطین اشغالی معلوم نیست و صرفا در پی نشان دادن اعتقادات نژاد پرستانه عده ای بهودی افراطی در قالبی خشونت بار و غیر واقعی است، فیلم پر از اشاره های توهین آمیز به اعتقادات یهودی هاست و هیچ داستان و قصه مشخصی را هم دنبال نمی کند.

۹
مهر
۰

 

شبیه یه جنس لوکس! منتظر یه مشتری که بتونه از پس خریدنشون بر بیاد! حالا فرقی نمی کنه تا کی!
یا شایدم شبیه یه ماشین شیک آخرین مدل گوشه نمایشگاه! بزک کرده و تر و تمیز، طوری که دل هر رهگذری رو ببرن! تو دست جوونهای پولدار این دست و اون دست میشن تا خریداری براشون پیدا بشه، خریداری که بعد از یکی دو سال با یه مدل بالاتر عوضشون میکنه!
چه باک اگر که خریداری هم نبود، چون بعد از چند سال از یه ماشین شیک کلاس بالا، به یه ماشین کلاسیک لوکس تبدیل میشن، ماشینی که بدرد سواری نمی خوره، خرجش زیاده و فقط میشه گذاشتش واسه تماشا! اینبار خریدارشون یه عشق ماشین میانساله که دور هاشو با ماشینهای دیگه زده و حالا شاید بخواد کلکسیونش رو تکمیل کنه!
بیچاره این وسط اونهایی که توهم لوکسی به سرشون زده! اونایی که خودشون رو خیلی مدل بالا و گرون قیمت فرض کردن. فکر میکنن که با عوض کردن رینگ و لاستیک و بستن یه اگزوز پر سر و صدا، شبیه ماشینهای سوپر اسپرت شدن، بی خبر از اینکه باید تا آخر عمر منتظر یه خریدار پولدار باقی بمونن!

۱۷
مرداد
۱

غرق شده بود
در فکر های مغشوش و بی سر و ته
زیر گوشش، آواز و نی و سنتور ….
رفته بود تا آن جاهای دور
آن سالهای دور ….
در ذهنش دو باره نقش بست …
دخترک زیبای چشم و ابرو مشکی …
با آن لبهای قرمز ….
با آن هیکل خوش تراش ..

 

یادش آمد که فقط با یک نگاه هوش و حواسش را داده بود …
که روز ها و ماهها دلش برای همان لحظه می تپید …
که وقتی چشم می بست جز او چیزی در ذهنش نمی دید …

 

آن روز ها که هنوز احساس نوجوانی می گرد
هنوز زود بود که کاری بکند و تصمیمی بگیرد

 

و دخترک …
واقعا دخترک بود!
چهارده سال که سنی نبود!!

سالها گذشت،
پسر بیچاره!
دلش سازی می زد و در سرش سازی دیگر می نواختند.
شده بود اسیر کار،
دنبال یک لقمه نان که نه!
دنبال آرزوهای بی پایان!

 

عشقی کهنه در گوشه قلبش دفن شد.
هفت سال!
عمری بود برای خودش .
کافی بود تا هر احساسی را فراموش کند

 

هر احساسی! اما این یکی را نه!

 

در قلبش خیلی ها آمده بودند و رفته بودند،
یادگاری خیلی ها روی در و دیوارش بود،

 

دل است دیگر!
از تنهایی گریزان است
به هر غمزه ای پر می کشد
روی دیوار هر خرابه ای می نشیند
دل که شعور ندارد!

 

اما این یکی ….
چیزی بیشتر از یادگاری بود …

***

پشت ظاهر بی خیال و سنگی پسرک، دنیایی متلاطم بود …

با خوش فکر می کرد،
کاش هنوز همان هفت سال پیش بود
کاش دلش همانقدر جوان بود
کاش ذهنش همانقدر آزاد بود
کاش روحش همانقدر سبک و بی پروا بود
کاش می توانست از کلیشه ها دل بکند
کاش اهل در یا بود
کاش اینقدر ترس از فردا نداشت
کاش زندان تنهاییش اینقدر برایش دلپذیر نشده بود
دلش می خواست بشکند این میله ها را

 

آما بجای آن تا آن روز دلهای زیادی را شکسته بود …….

۲۴
اسفند
۰

سونامی چند سال پیش در شرق آسیا با نزدیک به ۲۵۰ هزار کشته شاید تنها تلنگر کوچکی از طبیعت بود تا به یادمان بیاورد که تا چه حد در مقابل عظمت طبیعت کوچک و بی دفاع هستیم اما زلزله و سونامی چند روز پیش ژاپن یاد آوری دیگری بود که تکنولوژی و علم هر چند نمی توانند جلوی خشم طبیعت بایستند اما شاید کمک زیادی به انسان باشند تا از تعداد کشته های حوادث تا حد زیادی کم کند.

یک مقایسه سطحی بین زلزله ۶.۴ ریشتری بم (با ۲۵۰۰۰ کشته) و زلزله ۸.۹ ریشتری ژاپن (با احتمالا ۱۰.۰۰۰ کشته، اکثرا به علت سونامی) می تواند نشان دهد که هر چند کشور ما در محدوده کمربند زلزله خیز قرار دارد اما اگر ما هم همانند ژاپنی ها آینده نگر باشیم و ساختمانها و زیر بناهای اصلی مان را محکم و ضد زلزله بنا کنیم بتوانیم با قدرت بیشتری در مقابل حوادث طبیعی بایستیم. در ژاپن در نزدیک ترین نقاط به مرکز زلزله، ساختمانها کمترین آسیب را دیدند و حتی شیشه های آنها هم سالم در جای خود باقی ماندند، شاید اگر بلای سونامی نبود تعداد کشته های زلزه نه ریشتری ژاپن به هزار نفر هم نمی رسید حال آنکه بزرگترین بلای طبیعی که همواره بیشترین قربانی را ازایران میگیرد زلزله است.

در ایران از طوفان و سونامی خبری نیست، آتشفشان فعال ندارد و شاید اگر اندکی دور اندیشی در ساخت و ساز و مهار آبهای سطحی داشته باشیم سیل و زلزله نتوانند آسیب چندانی به ما وارد آورند و کشورمان ایران به امن ترین جا برای زندگی در روی کره زمین تبدیل شود، اما تا آن روز همیشه باید با نگرانی زیاد به روزی فکر کرد که زلزله ای خیلی کوچکتر از زلزله ژاپن صدها هزار کشته و میلیونها زخمی و آواره در پایتخت کشورمان یعنی تهران به جا بگذارد، تهرانی که مسلما بعد از آن فاجعه جایی برای زندگی کردن نخواهد داشت!

۱۸
اسفند
۱

اگر شما هم مثل من از دست اس ام اس های تبلیغاتی به تنگ اومدید مرا حل زیر رو انجام بدید (برای همراه اول):

  1. از روی قبض موبایل شماره پرونده خودتون رو یادداشت کنید
  2. با شماره ۰۹۹۹۰ تماس بگیرید و شماره صفر رو شماره گیری کنید تا به کارشناس وصل بشید.
  3. به کارشناس بگید که قصد غیر فعال کردن اس ام اس تبلیغاتی رو دارید و او اطلاعات زیر رو از شما خواهد خواست:
  • شماره پرونده
  • شماره تلفن همراه
  • شماره تلفن ثابت
  • نام صاحب خط

کارشناس به شما خواهد گفت که ظرف مدت ده روز انجام خواهد شد!

    ۹
    دی
    ۰

    هفته پیش روز جمعه ساعت حدود ده صبح به سمت اصفهان راه افتادیم، بخواطر تعطیلی روز یکشنبه (به مناسبت کریسمس) موقعیت خوبی بود تا چند روزی رو از فضا و حال و هوای یکنواخت خودم رو دور کنم. با ماشین خودم رفتیم و حدود ساعت دو و ربع اصفهان بودیم، در هتل صبا در خیابان چهار باغ بالا یک اتاق گرفتیم و بلافاصله برای خوردن نهار بیرون رفتیم، ساعت حدود سه بود، بقیه روز رو به بازدید از میدون نقش جهان و سی و سه پل اختصاص دادیم. اما چون جمعه بود و تعطیل اکثر جاهای دیدنی بسته بودند، پس فقط از بیرون نگاهشون کردیم و چند تا عکس هم انداختیم.

    روز شنبه صبح رو به کلیسای وانک اختصاص دادیم و بعد از کلیسا میدون نقش جهان، ساعت حدود سه هم از کیوسک دوچرخه شهرداری دو تا دوچرخه گرفتیم و به سمت پل خواجو رفتیم. دوچرخه سواری بعد از سالها خیلی مزه داد!

    روز یکشنبه صبح هم به سمت تهران برگشتیم تا حدود ۴ بعد از ظهر به خونه رسیدیم. عکسهای زیر هم مربوط به این مسافرت میشن در صورت علاقه میتونید عکسهای بیشتر و بزرگ تر رو اینجا ببینید.

    سی و سه پل

    زاینده رود

    چهل ستون

    پل خواجو

    مسجد شیخ لطف الله

    مسجد امام (مسجد شاه)

    ۱
    آبان
    ۰

    روز جمعه سی ام مهر همراه با برادر و پسر خاله ام در برنامه ای که موسسه طبیعت برای پاکسازی پارک ملی لار ترتیب داده بود شرکت کردیم، متن زیر خلاصه ای از این طبیعت گردی یک روزه به همراه تعدادی عکس هست که امیدوارم خوشتون بیاد.

    خوب اگر بگم عاشق طبیعت هستم دروغ نگفتم، اما گویا طبیعت هم یه جورائی از من بدش نمیآد!! روز سه شنبه هفته گذشته، حدودا ۱۸ روز بود که برای خرید اتوموبیل پول داده بودم تا یک ماهه تحویل بگیرم، ایمیلی از یکی از همکارام به دستم رسید راجع به برنامه ای برای پاک سازی پارک ملی لار، پیش خودم گفتم اگر ماشین رو تحویل گرفته بودم حتما من هم شرکت میکردم، چند دقیقه بعد موبایلم زنگ زد و کارمند نمایندگی بهم گفت که برم و ماشین رو تحویل بگیرم.

    جمعه صبح ساعت ۶ بیدار شدم تا به وعده ام وفا کنم، به همراه برادر و پسر خاله ام به سمت پارک ملی راه افتادیم، از تهران، تا درب تاسیسات سد لار، حدود ۸۵ کیلومتر راه هست و بعد از اون هم حدود ۸ کیلومتر جاده خاکی تا محل پاکسازی. من بعد از ۴ یا ۵ سال اولین بارم بود که اینقدر طولانی رانندگی می کردم، اما به موقع (ساعت نه) رسیدیم و در برنامه پاکسازی شرکت کردیم.

    جای جای پارک پر از زباله هایی بود که مردم ریخته بودند، مردمی که خودشون از طبیعت استفاده میکردند اما در آخر در عوض شکر گذاری از این طبیعت زیبا، زباله هاشون رو تقدیم اون میکردند! دلم خیلی سوخت. ظرف حدود یک ساعت حدودا ۱۰۰ نفر از مردم دوستدار طبیت جمع شده بودند و هر کدوم تعداد زیادی کیسه پلاستیکی پر از زباله رو جمع آوری کرده بودند، ماشینها پر بود از چندین تن زباله!

    جای همگی خالی، نهار رو در نزدیک دریاچه صرف کردیم و حدود ساعت ۲ به سمت تهران برگشتیم، کلا برنامه جالبی بود، عکسهایی از این برنامه رو می تونید اینجا مشاهده کنید. 

    (برای مشاهده عکسها با کیفیت بالا روی تصویر فوق کلیک کنید)

    ۱۷
    مهر
    ۲

    روز پنج شنبه به پیشنهاد یکی از دوستان و بطور کاملا اتفاقی برای یک تور تفریحی یک روزه ثبت نام کردم و به همراه برادرم روز جمعه ۱۶ مهر به قلع تاریخی قلعه رودخان (قلعه حسام) رفتیم. متن زیر خاطرات کوتاهی از این تور یک روزه به همراه عکس هست که امیدوارم استفاده کنید.

    صبح ساعت ۵ به همراه بقیه گروه از میدان آرژانتین حرکت کردیم خودرویی که سوارش بودیم یک دستگاه میدل باس (middle bus) بود که با سرعتی متوسط حرکت می کرد، مقصد نهائی شهر فومن در استان گیلان و قلعه تاریخی قلعه رودخان بود. گروه بیشتر شامل جوونها بود که البته چند خانواده دو نفره و یک خانواده بزرگتر هم همراه گروه بودند.

    (برای دیدن تصاویر روی عکس بالا کلیک کنید)

    صبحانه رو حدود ساعت ۸ در قزوین خوردیم، توقف کوتاهی در منجیل، و بعد فومن داشتیم و  بعد از صرف نهار (حدود ساعت ۱۲) در نزدیکی شهر فومن ساعت ۱.۵ به روستای قلعه رودخان و پائین پله های منتهی به قلعه رسیدیم و قرار شد تا ساعت ۵.۵ بازدید رو تموم کنیم و آماده برگشت باشیم.

    دمای هوا معتدل بود اما آسمون (مثل اکثر روزهای شمال) ابری، و هوا مرطوب بود به طوری که رطوبت هوا همانند قطره های ریز باران بر روی سر و صورتمون می بارید. ابتدای مسیر پر از فروشنده های محلی بود که میوه های جنگلی، چای، قلیان و رب و لواشک آلبالو و انار و آلوچه می فروختند و  بعضی هم چوبدستی هایی از چوب درختان و یا خیزارن به گردش گرها میفروختند تا برای بالا رفتن از پله ها استفاده کنند.

    قلعه در در بالای کوهستانی جنگلی بنا شده که حدودا ۵۰۰ متر از جاده آسفالته بالاتر هست و گردش گرها باید حدود ۱۲۰۰ پله رو در دل پارک جنگلی زیبای قلعه رودخان طی کنند تا به ورودی در قلعه برسند. طی کردن دویست تا چهارصد پله اول مسیر تا گرم شدن و عادت کردن به مسیر شاید سخت ترین قسمت مسیر باشه اما کم کم آنچنان درگیر زیبائی های مسیر و هوای عالی و پر از اکسیژن جنگل میشی که اصلا احساس سختی نمی کنی.

    در همچی محیط هائی به دلیل رطوبت بالای هوا هرچی عرق کنی تبخیر نمی شه بنابراین کاملا خیس شده بودیم، از داخل بابت تعرق و از بیرون بابت رطوبتی که مثل بارون ریز روی سر و لباسمون می نشست، اما به دلیل گرمائی که از صعود در بدنمون ایجاد می شد سردمون نمی شد بلکه احساس گرما هم می کردیم، اطرافمون پر بود از درختان مختلف جنگلی که نه تنها برگ روی سرشاخه هاشون سبز بود بلکه تمام سطح تنه و شاخه ها شون از خزه های سبز رنگ پوشیده بود، مثل تابلو های نقاشی رویائی، یک دنیای سیز و مرطوب که به لطف پله ها و مسیر سیمانی، برای ما به راحتی قابل دسترس شده بود.

    طی مسیر، برای ما حدود یک ساعت طول کشید و بعد از لا به لای درختان دروازه قلعه پدیدار شد.

    (برای دیدن تصاویر روی عکس بالا کلیک کنید)

    طبق نوشته های ویکی پدیای فارسی  ساخت این قلعه احتمالا مربوط به دوره ساسانیه که طی دوره های مختلف بازسازی شده و مورد استفاده قرار گرفته، از جمله این قلعه مورد استفاده اسمائیلیان بوده و بنا به گفته راهنمای میراث فرهنگی در دوره ای هم مرکز حکومت گیلان و فومنات بوده هرگز توسط دشمن فتح نگردیده. دیوار اطراف قلعه به طول ۱۵۰۰ متر شامل ۶۵ برج و بارو و شبیه عدد ۸ لاتین می باشد که مساحتی ۲.۶ هکتاری را محصور کرده، فضای داخل قلعه علاوه بر ساختمانهای مربوط به سربازان و ساختمانهای خدماتی و آب انبار، شامل دو ساختمان اصلی شاه نشین و وزیر نشین هست که قسمت شاه نشین اون چهار طبقه بوده که دو طبقه آن در زلزله سال ۱۳۶۹ خراب شده. کل مجموعه به گفته راهنمای میراث فرهنگی تحت بازسازیه که عملیات بازسازی ۳۰ درصد پیشرفت داشته.

    بعد از بازدید و عکاسی از قله به سمت پائین برگشتیم و حدود ساعت ۴.۵ پائین پله ها رسیدیم.

    برگشت به تهران با توقفی نیم ساعته در رودبار تا ساعت ۱۱:۳۰ طول کشید، اما کل خستگی راه و صعود تا قلعه و وقت و هزینه ای که کردیم کاملا ارزشش رو داشت، و خاطره ای زیبا و به یاد ماندنی شد.

    این زیبایی های تاریخی و طبیعی که تعدادشون در کشورمون کم هم نیست می تونه به راحتی جایگزین سفرهای پرهزینه به کشورهای همسایه و حوزه خلیج فارس بشه، بطوری که شاید این زیبائی ها رو به سختی بشه در جای دیگری از دنیا پیدا کرد. امیدوارم اگر خواننده این متن هستید در یکی از تورهای مربوط به این قلعه تاریخی شرکت کنید تا تاریخ و طبیعت رو در کنار هم به بهترین وجه ممکن تجربه کنید.

    ۲۰
    شهریور
    ۰

    سه گانه بازی رایانه ای

    شاید اغلب علاقمندان بازی های کامپیوتری با این نام آشنایی کامل داشته باشند، بازی هیجان انگیز و زیبای شاهزاده فارس (Prince of Persia) که در پنج قسمت مختلف برای کامپیوترهای خانگی (و چند قسمت و داستان متفاوت دیگر برای کنسولهای دیگر) ارائه شده که سه قسمت اول آن یک موضوع واحد دارند، شنهای زمان (The Sands of Time)، در قلمرو جنگجو (Warrior Within) و پادشاهی دوگانه (The Two Thrones). موضوع این سه گانه شنهای جادوئی هستند که در صورت برخورد با هر موجودی او را به غولی شنی تبدیل میکند، و علاوه بر آن این شنها دارای قدرت بازگشت زمان هستند، که توسط یک خنجر خاص قابل کنترل می باشد، دارنده خنجر (شخص شاهزاده) در طول بازی می تواند در مواقع لازم زمان را به اندازه معینی به عقب بر گرداند تا اشتباهاتب که مرتکب شده را جبران کند.

    256px-Sands_of_time_cover داستان به کلی روند زیبایی دارد، در قسمت اول، بعد از حمله ایرانی ها به “آزاد” شهری در هندوستان، وزیر بد سیرت ماهاراجه شاهزاده را قانع میکند تا توسط خنجر زمان شنهای جادویی را آزاد کند، با این کار شاهزاده تمام افراد شهر به غولهای شنی تبدیل می شوند، جز شاهزاده، فرح (دختر ماهاراجه) و خود وزیر که هر کدام قطعه ای از سه ایزار جادویی زمان را در اختیار دارند، خنجر در دست شاهزاده، مدال بر گردن فرح و عصای جادویی در دست وزیر، شاهزاده برای حل مشکلی که پیش آورده با غولهای شنی بسیاری (که حالا تحت امر وزیر در آمده اند) می جنگد، و فرح، دختر ماهاراجه هم در این راه به او کمک میکند، در انتها فرح کشته میشود و شاهزاده با استفاده از خنجر زمان موفق می شود وزیر را کشته و شنها را به جای خودشان برگرداند و زمان را به قبل از حمله به آزاد بر گرداند، او سپس وارد قصر میشود و اینبار با فرح که قبلا او را هرگز ندیده (به علت یازگشت زمان) روبرو می شود و داستان خودش را برای او تعریف می کند.

    Prince_of_Persia_-_Warrior_Within_Coverart در قسمت دوم بازی، که زمان آن هفت سال بعد از قسمت اول اتفاق می افتد شاهزاده متوجه میشود که توسط یک غول تعقیب میشود، این غول قدرتمند داهاکا یا محافظ زمان است، شاهزاده نزد پیر مردی دانشمند می رود که به او میگوید هر کسی که شنهای زمان را آزاد کند باید بمیرد، شاهزاده با تغییر زمان این سرنوشت را تغییر داده و حالا داهاکا باید از مرگ او مطمئن شود. او همچنین شاهزاده را از محل جزیره زمان، جائی که این شنها در زمانهای بسار دور توسط ملکه زمان ساخته شده اند با خبر میکند. شاهزاده مسیر این جزیره را پی می گیرد تا بتواند با کشتن ملکه زمان از ساخته شدن شنهای زمان جلوگیری کند، در هنگام سفر او کشتی اش مورد حمله یک زن سیاهپوش و افرادش قرار گرفته و غرق می شود، بدن شاهزاده را آب به ساحل جزیره می برد. شاهزاده رد زن سیاهپوش (شادی) را می گیرد و وارد قصر مخروبه ای در جزیره می شود، که در آن دروازه هایی برای سفر در زمان قرار دارد، او به زمان گذشته سفر می کند، و زنی به نام کالینا را از دست زن سیاهپوش نجات میدهد، کالینا (که بعدا معلوم میشود همان ملکه زمان است) به او کمک می کند تا راه خود را در داخل قصر بیابد. او بارها در طول زمان به عقب و جلو میرود و بارها از دست داهاکا می گریزد و متوجه می شود که داهاکا توانائی گذشتن از آب را ندارد. نهایتا او کالینا را در زمان گذشته می کشد و متوجه حقیقتی عجیب میشود، شنهای زمان از جسد کالینا هستند و او با کشتن کالینا خودش شنهای زمان را بوجود آورده. شاهزاده برای جلوگیری از کشته شدن کالینا توسط خودش اینبار با یک ماسک مخصوص که او را به موجودی دیگر تبدیل میکند در زمان سفر میکند و باعث کشته شدن خودِ اولش توسط داهاکا می شود، در این زمان ماسک از چهره او جدا شده و او دویاره به شاهزاده اولی تبدیل میشود، اینبار او کالینا را مجبور میکند که با او به زمان خودش بیاید، که اینبار با کشته شدن کالینا شنها هفت سال بعد از قضیه “آزاد” بوجود بیایند و او نتواند شنها را آزاد کند و بدین ترتیب از شر داهاکا خلاص شود. بازی در اینجا دو پایان مختلف دارد، در یک پایان شاهزاده ملکه را می کشد جسد او، گردنبند او و سایر اشیای مقدس مربوط به شنهای زمان را به داها کا میدهد و به شهر خودش باز می گردد، در بازشگت به شهرش، بابل، آنرا در آتش می یابد و سخن مرد دانشمند را به یاد می آورد که سرنوشت را نمی توان تغییر داد، هیچ انسانی قدرت این کار را ندارد. در پایان دوم که نیاز به جمع آوری تمام آپگرید ها و مسلما نیاز به بازیکن متبحر تری دارد، در انتها شاهزاده شمشیر آب را به دست می آورد و بجای قتل ملکه کالینا داهاکا را می کشد و به همراه ملکه به شهر خودش باز میگردد و باز هم شهر را در آتش میبیند و سخن پیرمرد که سرنوشت قابل تغییر نیست.

    256px-Pop3 قسمت سوم سه گانه جائی آغاز می شود که قسمت دوم پایان یافته است. شاهزاده همراه با کالینا به بابل که در آتش حمله دشمنان در حال سوختن است می رسند، کشتی آنها مورد حمله قرار گرفته و غرق می شود، شاهزاده خودش را به ساحل می رساند اما کالینا اسیر می شود، شاهزاده متوجه می شود که وزیر مهاراجه به شهر حمله کرده، و او با تغییراتی که در جزیره زمان بوجود آورده تمام کارهائی را که در قسمت اول بازی انجام داده را برگردانده و وزیر را هرگز نکشته است. و حالا وزیر در شهر اوست. وزیر، کالینا را با خنجر زمان می کشد و او را به شنهای زمان تبدیل میکند و سپس خنجر را در سینه خودش فرو میکند که این کار او را به موجودی افسانه ای و ابدی تبدیل می کند. شاهزاده هم از اثر شنها در امان نمی ماند، دست چپ او توسط شنها آسیب می بیند و خود شاهزاده شخصیتی دوگانه پیدا می کند، شخصیتی اصلی شاهزاده و شخصیت شاهزاده تاریک که همواره او را به خود پسندی و فراموشی دیگران دعوت می کند، در قسمتهائی از بازی شاهزاده از لحاظ ظاهری هم تغییر میکند و به شاهزادی سیاه تغییر ماهیت میدهد که قدرتهای متفاوتی نسبت با شاهزاده اصلی دارد. شاهزاده در طول بازی علاوه بر جنگیدن با غولهای شنی با شاهزاده سیاه درون خودش هم درگیر می شود، و نهایتا او را مغلوب می کند و موفق به کشتن وزیر سنگدل به کمک خنجر زمان می شود. نهایتا کالینا به شکل شنهای زمان بر او ظاهر می شود و خنجر زمان را از او میگیرد تا داستان سه گانه به پایان برسد. در طول بازی، شاهزاده، فرح (دختر ماهاراجه از بازی اول) را می بیند که به او در طول بازی کمک می کند، فرح که شاهزاده را نمی شناسد از اطلاعاتی که او در باره اش دارد متحیر میشود که در پایان بازی شاهزاده داشتان را برای او بازگو میکند و متنی را بازگو میکند که در ابتدای قسمت اول بازی می شنویم: “بیشتر مردم فکر می کنند که زمان مانند یک رودخانه است که آرام و فقط در یک جهت حرکت میکند، اما من صورت زمان را دیده ام و میتوانم بگویم که آنها اشتباه میکنند. زمان اقیانوسی طوفانی است، ممکن است بخواهی بدانی که من واقعا چه کسی هستم، و چرا این موضوع را میگویم، من برایت داستانی را میگویم که شبیه آن را تا بحال هیچکس تعریف نکرده …..”

    یک فیلم بر اساس داستان یک بازی

    220px-Prince_of_Persia_poster کمتر فیلم معروف امروزی پیدا میشود که بازی رایانه ای آن ساخته نشده باشد، اما شاهزاده فارس نمونه معکوس این بده و بستان دنیای فیلمها و بازی های رایانه ای است، فیلمی که بر اساس یک بازی رایانه ای موفق توسط کمپانی والت دیزنی ساخته شده است. داستان این فیلم (شنهای زمان) تا حد زیادی شبیه به داستان اول سه گانه بازی است، البته با بعضی تفاوتهای بسیار بنیادی! داستان فیلم با نشان دادن نقشه ای از ایران باستان آغاز می شود، نقشه ای مربوط به امپراطوری ایران در زمان هخامنشیان که از هند تا سواحل مدیترانه و افریقا ادامه داشت، از شهری به نام نَسَف. شاه پارس، شارامان، پسر بچه ای به نام دستان را که دوستش را با شجاعت از دست سربازان نجات داده از سربازان می گیرد و به فرزندی می پذیرد، سپس فیلم به سرعت به دوران جوانی شاهزاده می رود، جائی که ارتش ایران به علت فروش اسلحه توسط مردم الموت به دشمنان پارس، قصد حمله به شهر مقدس الموت، واقع در مرزهای ایران را دارد، حمله ای که شاه ممنوع کرده اما حالا با توجه به اخباری که جاسوسان داده اند، شاهزادگان پارس که رهبری ارتش را بر عهده دارند تصمیم به حمله می گیرند، گشودن دژ به برادر کوچکتر سپرده میشود اما دستان که در کودکی میان کودکان نسف بزرگ شده و متخصص بالا رفتن از دیوارها و پریدن روی سقف خانه هاست (دقیقا مثل بازی) با کمک دوستانش از دیوار بلند شهر بالا میرود و دروازه را از داخل می گشاید و لشکر پارسیان را به داخل قلعه فرا می خواند.

    الموت شاهزاده زیبائی به نام تهمینه دارد که نگهبان شنهای زمان است، وقتی خبر حمله پارسیان را میشنود خنجر زمان را به یکی از سواران خود می سپارد تا آنرا از شهر خارج کرده به جای امنی ببرد، اما سوار کشته و خنجر به دست شاهزاده دستان می افتد. شاهزاده یزرگتر پارس، تاس، که فاتح الموت است به تهمینه پیشنهاد میکند که برای پایان خشونت با او ازدواج کند، تهمینه نمی پذیرد و می گوید راضی است تا کشته شود، اما وقتی خنجر را نزد دستان می بیند نظر خود را عوض می کند.

    تاس، به دستان پیشنهاد میکند که به عنوان گشاینده الموت هدیه ای به پادشاه بدهد و علاوه بر آن درخواست ازدواج او با تهمینه را به پدرش بدهد و بالاپوشی زیبا را برای این موضوع به دستان میدهد، اما وقتی شاه بالاپوش را به عنوان هدیه می پذیرد به دستان میگوید از آنجائی که تاس زنهای بسیاری دارد او با تهمینه ازدواج کند، در این هنگام ناگهان از بالاپوش دود بر می خیزد و شاه می میرد، دستان به عنوان قاتل تحت تعقیب قرار میگیرد و می گریزد و تهمینه هم به همراه او می رود.

    بعد از فرار آنها در گوشه ای از بیابان (سودان) تهمینه تلاش می کند با اغوا گری خنجر را از دستان پس بگیرد که دستان بطور ناگهانی متوجه قدرت جادوئی خنجر در جابجائی زمان می شود و به تهمینه می گوید که دلیل حمله برادرش به شهر الموت اسلحه سازی آنها نبوده بلکه او به دنبال قدرت خنجر و شنهای زمان بوده تا به قدرتمند ترین شاهان پارس تبدیل شود. او قصد میکند تا این مطلب را با عمویش، نظام، در میان بگذارد تا او را یاری کند و قتل پدر از گردن او ساقط شود. او و تهمینه با زحمت خود را به مراسم تدفین شاه می رسانند، و دستان نظام را مطلع می کند تا او را در گوشه ای از بازار ببیند تا قدرت خنجر زمان را به او نشان دهد، اما تهمینه خنجر را با شیء دیگری جایگزین می کند تا به دست نظام نیفتد و خودش از شهر می گریزد. دستان با دیدن دستهای سوخته نظام متوجه می شود که قتل پدرش و تمام مسائل پیش آمده بر گردن او بوده است، و پس از فرار از تله ای که نظام برایش گذاشته بود به دنبال تهمینه میرود و رد او را پیدا میکند. او به تهمینه می گوید که داستان از چه قرار بوده است واز قصد عمویش برای عقب بردن زمان و بازگشت به زمان کودکی، زمانی که جان پادشاه را در یک شکار نجات داده است می گوید، تا اینبار با عدم نجات او شخص خودش برای تمام عمر پادشاه شود. و سپس از تهمینه می خواهد تا داستان خنجر و شنها را تمام و کمال برای او بگوید. تهمینه می گوید، در زمانهای دور خدایان از انسانها خشمگین شدند و می خواستند دنیا را با طوفان شنی نابود کنند، در این هنگام دختر بچه ای از آنها میخواهد که انسانها را ببخشند و در عوض آن جان او را بگیرند، خدایان متوجه جنبه نیکوی آدمها می شوند و شنها را در داخل محفظه ای شیشه ای که در دل شهر الموت قرار دارد دفن میکنند و کلید آنرا که خنجری جادویی است به دختر بچه می دهند و او اولین نگهبان شنهای زمان می شود، بعد از او دختران دیگری برای این کار تعلیم دیدند تا این موضوع به تهمینه رسید، حال اگر کسی خنجر را داخل محفظه زمان فرو کند و بیستر از یک دقیقه دکمه آنرا بفشارد شنها مجددا آزاد شده و دنیا را نابود میکنند، سپس پیشنهاد می کند که خنجر را به معبدی ببرند که در آنجا او خواهد توانست آنرا به خدایان باز گرداند.

    از طرف دیگر نظام برای کشتن دستان حشاشین (جنگاوران معروف قلعه الموت و پیروان حسن صباح در تاریخ) را استخدام می کند و آنها هم رد دستان را می یابند. در روستای دور دست در هندو کش (کوهستانهای صعب العبور پاکستان) که معبد یاد شده قرار دارد حشاشین زود تر از دستان و تهمینه رسیده اند و تمام مردم را قتل عام کرده اند. دستان با سربازان برادر کوچکترش روبرو می شود و به برادرش همه چیز را میگوید اما برادرش توسط حشاشین کشته میشوند و آنها همچنین وقتی تهمینه میخواست خنجر را در معبد بگذارد و آنرا از او می ربایند و آنرا به نظام می رسانند.

    در نهایت دستان و تهمینه به الموت بر میگردند، با دشواری زیاد خنجر را پس می گیرند و دستان خود را به تاس که اکنون شاه پارس است می رساند، راجع به کل موضوع و داستان خنجر برایش میگوید و قدرت خنجر را به او نشان میدهد اما نظام تاس را میکشد و با بدست آوردن دوباره خنجر راه خود را یه سمت محفظه شنهای زمان می گشاید دستان و تهمینه از مسیر دیگری خود را به محفظه میرسانند تا جلوی او را بگیرند اما تهمینه به عمق چاهی که ابجاد شده سقوط میکند و کشته می شود، نظام خنجر را داخل محفظه فرو می برد و دکمه آنرا می فشارد، زمان به سرعت به عقب باز میگردد و شنها شهر را فرا میگیرند اما دستان موفق می شود خنجر را از محفظه شنها خارج کند.

    بعد از این کار دستان خود را در لحظه بعد از فتح الموت می یابد در حالی که خنجر را در دست دارد، این بار او حقیقت حمله به الموت و قصد نظام را با صدای بلند برای همه می گوید و نظام زمانی که سعی می کند دستان را به قتل برساند به دست تاس، برادر بزرگتر کشته میشود. در آخر فیلم تاس از تهمینه بابت حمله به شهر عذر خواهی می کند و پیشنهاد می کند که او با دستان ازدواج کند. دستان خنجر را به عنوان هدیه به تهمینه می دهد و تهمینه خنجر را در جای امنی که قبلا قرار داشت بر می گرداند.

    Desktop Background

    گوشه ای از تاریخ، افسانه و یا …

    فیلم بر اساس داستانی افسانه ای نوشته شده است اما زمانها و مکانها در فیلم کاملا بهم ریخته و نا مربوط هستند، فیلم سعی کرده همانند بازی، فضایی از ایران باستان را به تصویر بکشد اما ما در عوض ایران دوره هخامنشیان بیشتر ایرانی بعد از اسلام را می بینیم، گنبد های آبی رنگ شبیه گنبد های مساجد، خیلی جاها به چشم می خورند و علاوه بر آن جائی در اول فیلم سرباز قصد قطع دست پسر بچه را دارد در حالی که حکم قطع ید مربوط به بعد از اسلام می شود. علاوه بر آن سربازان ایرانی موجوداتی وحشتناک و بی رحم تصویر شده اند که یک پسر بچه را به شدت کتک میزنند یا دیگری را بخواطر هیچ روی پشت بامها تعقیب میکنند و حتی قصد بریدن دست او را دارند، جائی که شاه ایرانی او را نجات میدهد و به نزد خویش می برد.

    الموت که کوهستانی در البرز است و جایگاه فرقه اسماعیلیه و حسن صباح، شهری در مرز ایران، جائی در افریقا معرفی می شود. و از طرف دیگر معبد مقدس در آنطرف امپراطوری پارس یعنی کوهستانهای هندو کش قرار دارد که ماهها راه فاصله میانشان هست.

    در فیلم بعضی اسامی آشنا هستند مثل دستان، که از لقب رستم در شاهنامه گرفته شده و تهمینه که نام همسر رستم است، اما شارامان اسم هیچ پادشاه معروف پارسی نیست یا تاس یا بیس اسامی آشنای پارسی نیستند، و از طرف دیگر اسم عموی آنها نظام، یک اسم کاملا عربی است!

    جائی دیگر از حشاشین یا همان فرقه اسماعیلیه استفاده شده که شاید هزار سال با زمان فیلم فاصله زمانی دارند و علاوه بر آن به هیچ عنوان به استخدام کسی در نمی آمدند و اصلا اعمالشان شباهتی با آنچه در فیلم می بینیم ندارد.

    گرچه فیلم ساخته والت دیزنی است و بیشتر فضایی شبیه داستانهای هزار و یک شب دارد اما کاملا واضح است که برای نوشتن فیلمنامه هیچ تحقیقی از ایران باستان صورت نگرفته و نویسنده کاملا به میل خودش داستان سرائی و فضا سازی کرده است. چون حتی در افسانه ها هم سعی می شود یا مکانی کلا خیالی استفاده شود و یا اگر از جائی آشنا استفاده میکنند سعی میکنند زمان و مکان با داستان هماهنگ باشد.

    استفاده سیاسی از سینما؟

    بعد از فیلم بی مایه و جنجال بر انگیز ۳۰۰ که ایرانی ها در آن شبیه سیاهپوستهای قبیله های افریقائی، بسیار وحشی و خونریز تصویر شده اند، تصویری که از ایران باستان نشان داده می شود در این فیلم اندکی تلطیف شده اما همچنان بر خوی جنگ آوری و جنگ افروزی ایرانی تاکید شده. هر چند سازندگان فیلم تاکید کرده اند که سعی کرده اند در این فیلم به هیچ قوم و قبیله و دینی توهینی نکنند اما صحنه زننده ابتدای فیلم چیز دیگری را نشان می دهد و حتی حمله به شهر دیگر به بهانه سلاح اما در اصل برای قدرت و گنج یاد آور حمله امریکائی ها به عراق است.

    سرگرم کننده و زیبا

    با تمام انتقاداتی که به داستان فیلم و زمان و مکان شخصیتهای آن وارد است، داستان فیلم روند قابل قبولی را طی می کند، جلوه های ویژه جالبی دارد و شامل تمامی شخصیتهای سر گرم کننده هزار و یک شبی همراه با صحنه های عاشقانه و احساسی زیباست که بیننده رو به خودش جلب میکنه، از هنر پیشه های جذاب برای نقشهای زن و مرد استفاده شده، فاقد صحنه های خیلی خشن، خیلی رومانتیک و یا کلمات زشت و رکیک هست و یک فیلم جالب و دیدنی برای گروههای سنی نوجوانان به شمار می آید.