۱۷
مرداد
۱

غرق شده بود
در فکر های مغشوش و بی سر و ته
زیر گوشش، آواز و نی و سنتور ….
رفته بود تا آن جاهای دور
آن سالهای دور ….
در ذهنش دو باره نقش بست …
دخترک زیبای چشم و ابرو مشکی …
با آن لبهای قرمز ….
با آن هیکل خوش تراش ..

 

یادش آمد که فقط با یک نگاه هوش و حواسش را داده بود …
که روز ها و ماهها دلش برای همان لحظه می تپید …
که وقتی چشم می بست جز او چیزی در ذهنش نمی دید …

 

آن روز ها که هنوز احساس نوجوانی می گرد
هنوز زود بود که کاری بکند و تصمیمی بگیرد

 

و دخترک …
واقعا دخترک بود!
چهارده سال که سنی نبود!!

سالها گذشت،
پسر بیچاره!
دلش سازی می زد و در سرش سازی دیگر می نواختند.
شده بود اسیر کار،
دنبال یک لقمه نان که نه!
دنبال آرزوهای بی پایان!

 

عشقی کهنه در گوشه قلبش دفن شد.
هفت سال!
عمری بود برای خودش .
کافی بود تا هر احساسی را فراموش کند

 

هر احساسی! اما این یکی را نه!

 

در قلبش خیلی ها آمده بودند و رفته بودند،
یادگاری خیلی ها روی در و دیوارش بود،

 

دل است دیگر!
از تنهایی گریزان است
به هر غمزه ای پر می کشد
روی دیوار هر خرابه ای می نشیند
دل که شعور ندارد!

 

اما این یکی ….
چیزی بیشتر از یادگاری بود …

***

پشت ظاهر بی خیال و سنگی پسرک، دنیایی متلاطم بود …

با خوش فکر می کرد،
کاش هنوز همان هفت سال پیش بود
کاش دلش همانقدر جوان بود
کاش ذهنش همانقدر آزاد بود
کاش روحش همانقدر سبک و بی پروا بود
کاش می توانست از کلیشه ها دل بکند
کاش اهل در یا بود
کاش اینقدر ترس از فردا نداشت
کاش زندان تنهاییش اینقدر برایش دلپذیر نشده بود
دلش می خواست بشکند این میله ها را

 

آما بجای آن تا آن روز دلهای زیادی را شکسته بود …….

۸
شهریور
۱

اون خونه قدیمی، کنار باغچه کوچیکمون نشسته بودیم، قیافت برام آشنا نبود، هر چند انگار سالیان سال عاشقانه دوستت داشتم، راجع به خودت و کار جدیدت صحبت کردی، گفتی قراره با هم همکار بشیم؛ و بعد آروم دو سه بار صورتم رو بوسیدی. طاقت نیاوردم، سرت رو توی دستهام گرفتم و آروم لبهامو روی لبهات گذاشتم، چه بوسه شیرینی بود!

فقط ای کاش رویاها اینقدر کوتاه نبودند.

۳۱
مرداد
۱

از من نخواهید، یک بار دیگر فراموش کنم،

از من نخواهید آنچه می خواهید را ببینم و بشنوم!

آدم های دور و بر من،

رسم دوستی و دوست داشتن این نیست،

رسم رفاقت این نیست اگر ادعای رفاقت می کنید

 

آدمها!

همیشه دوستتان داشتم،

با خنده هایتان خندیدم،

و از ناراحتی تان ناراحت شدم،

زندگی را آنطور که خواستید برایتان بازی کردم …

 

ای آدمها،

دوستم نداشتید،

به خنده هایم خندیدید،

نا راحتی هایم را ندیدید،

 

آدمهای دور و بر من،

از موفقیت هایتان خوشحال می شدم

هر چیزی که می دانستم به رایگان به شما آموختم

به من بخل ورزیدید

حسودی کردید،

از من متنفر شدید

هر چه می توانستید کردید تا بلکه پله ای مرا پائین بکشید.

 

آی آدمهایی که می شناسمتان!

به کدام خوبیتان دل بستم؟

از کدام همراهیتان لذت بردم؟

چرا همیشه اینقدر همه تان را دوست داشتم؟

چرا هیچ وقت،

حتی وقتی با من دشمنی کردید،

از من متنفر شدید،

ذره ای احساس من نسبت به شما تغییر نکرد؟

 

آی آدمها،

کاش میشد توی دلتان را دید

 

آنوقت شاید می شد اندکی از شما دل برید….

۲۳
مرداد
۱

هنوز همانجاست،
دلم را می گویم،
گنجشک کوچولوی کنار قفس،
مدتهاست که دیگر خودش را به میله ها نمی کوبد،
به قفس تنگ و تاریکش خو کرده،
به آدمهای رنگ وا رنگ دور و برش خو گرفته،
بیچاره دلم،
فکر می کند اینها که برایش دانه می ریزند،
اینها که از پشت میله ها تماشایش می کنند،
اینها که به جیک جیک های تنهائیش گوش می کنند،
ارزش ماندن در کنج قفس را دارند.
گوش نمی کند به حرفم،
هیچ وقت گوش نکرده،
شاید من زبان گنجشکی بلد نیستم،
بارها برایش گفته ام،
بارها پرنده های آزاد بیرون قفس را نشانش داده ام،
بار ها خودم برایش در قفس را باز کرده ام،
نمی رود،
شاید سالهای کنار قفس پرواز را از یادش برده،
شاید به تنهائی خو کرده،
شاید از تنهائی آن بیرون می ترسد،
شاید …
شاید عاشق شده دوباره،
پرنده احمق کوچوکو، با آن مغز فندقی اش!
نمی داند که عاشقی کار او نیست،
نمیداند که پرنده ها باید پرواز کنند،
باید از آب و دانه کنار قفس دل بکنند،
باید پرو بال باز کنند،
پرنده ها باید بروند تا آن بالا ها،
جائی که از آدمها خبری نیست،
جائی که آدمها آرزوی رفتنش را دارند،
باید عشقش را،
آرزویش را،
آینده اش را،
آنجا پیدا کند،
در اوج،
اوجی که در آن از میله ها خبری نیست،
اوجی که از آدمهای ملون رنگارنگ خبری نیست،
از آدمهایی که دلهایشان در قفسها زنجیر شده.
در آن اوج همه آزادند،
همه با هم یکی اند،
آخر گنجشکها که مثل ما آدمها نیستند،
گنجشکها که به دنیای کثیف آدمها کاری ندارند،
دنیای پر از دروغ،
پر از فاصله،
پر از کثافت،
ارزش گنجشکها به بلند پروازی شان است،
نه به دارایی و ظاهرشان،
برو گنجشک کوچولوی احمق من،
درب این قفس مدتهاست که باز است،
تو خودت مانده ای ….

f_3m_56e596d

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی، که پرش بریده باشند

(صادق سرمد)

۲۱
مرداد
۰

بی خود نیست که می گویند موسیقی داروی روح است،

روح را نوازش می دهد،

هر گاه که به موسیقی گوش می کنم انگار از تن جسمانی ام فاصله می گیرم،

انگار ….

و عجب داستانی است،

هر بار که اندکی از خودم دورمی شوم،

خودم را به تو نزدیکتر حس می کنم،

هر گاه که خودم را گم می کنم،

از تو سر درمی آورم!!

لحظه ای رهایم نمیکنی،

حتی در اوج پرواز موسیقیاییم،

حتی در آن بالاها.

او در آوازش از چشمان آبی میگوید و من چشمان تو در نظرم می آید که حتی آبی هم نیستند،

که فرقی هم نمیکند،

چون من رنگ آبی را که همرنگ چشمان تو نباشد دوست ندارم!!ـ

سخت است،

سخت است دوستت داشته باشم،

چون دوست داشتن راه و روشی دارد که قدرت پیمودن آنرا ندارم،

سخت است با آداب دوست داشتن همراه شوم وقتی استاد* دوست اش را دوست همه می خواهد،

و من تو را فقط برای خودم!

سخت است وقتی او هواداران کوی دوست را چو جان خویش دوست میدارد،

و من …..ـ

و آوازه خوان می خواند،

برای بار چندم،

می خواند، از عمق حوض کاشی،

از آن دو آیه آبی،

و از دلش که آن هم آبی شده،

دریایی بی تلاطم و اسیر،

و من دوست دارم دوباره غرق در تماشای تو شوم،

وقتی حتی حواست هم به من نیست.ـ

او از دل زدن به دریا میخواند،

از امروز و فردا،

امروز و فردائی که برای من می آیند و می روند،

و هنوز وقت دریا رفتن من نرسیده.

چقدر همه جا ساکت و صامت است وقتی که نیستی؛

حتی آن تابلوی مزخرف روی دیوار هم نمی تواند جای خالی ات را اندکی پر کند،

چون هیچ شباهتی به تو ندارد.

 

* اشاره به متن زیبای دکتر علی شریعتی (دوست داشتن، از عشق برتر است)