۱۰
مرداد۱
مرداد۱
وطن،
قطعه خاکیست
خاک – چه بی ارزش است-
ولی هر آنچه تعلق می آورد دوست داشتنی است
دوستت دارم وطن من، چون از آن منی و من از آن تو
چه عشقی از این بالاتر؟ چه دوستی از این افسانه ای تر؟
”آه”،
چقدر این آوا آشناست!
روزها و سالهاست که به آن خو گرفته ام!
و چه غمناکست که همه این “آه” ها برای توست،
که تا چیزی را به غایت دوست نداشته باشی برایش آه نمیکشی.
این روزها،
هر چه از زمان می گذرد،
به خاطر آوردن دردناکتر و سخت تر میشود
کاش قفسی بود،
قفسی که صدا و خبر از کسی نمی رسید،
و کسی نبود که دروغها را با صدای بلند زمزمه کند
قفسی که پنجره ای به دنیای بی رحم و پر از نیرنگ ما نداشت
قفسی که می شد در آن همه چیز را فراموش کرد
و می شد خیال کرد که هر که بیرون این قفس است آزاد می زید!
۰۷:۱۱ در مرداد ۱۲م, ۱۳۸۸
صبح سپید امروز در عرفان شعله فانوس تو آغاز شد. پرنده ای آواز آغاز بهار خواند و من از شعر حافظ دگرباره صبح را زنده شدم.
Morning started white, today in red gnostic of your lantern flame. A bird sung starting of spring and I was freshened from Hafez poem in the morning