۲۷
خرداد
۰

در دو پست پیش مطلبی در نقد فیلم آل نوشتم که سایت آتی نیوز با اندکی دستکاری آنرا منتشر کرده و سایتهای دیگر هم مطلب دوم را بدون کم و کاست انتشار داده اند!

خودتون مقایسه کنید:

لینک مطلب در وبلاگ من

لینک مطلب در آتی نیوز

۲۷
خرداد
۱

می دونم که هیچ مناسبت خاصی نداره، خودم هم نمیدونم چطور شد که همچی شعری یه دفعه یادم اومد! توی وسایل پدر بزرگ خدا بیامرزم قطعه شعری تایپ شده بود، که من در دوران کودکی همه اون رو از بر کردم، و تا امروز فکر میکردم متن کاملش نوشته امام خمینی هست. امروز که اینترنت رو دنبال این شعر میگشتم متوجه شدم که هیچ جا این شعر وجود نداره، انگار یک شاعر، شعر معروف امام خمینی رو در قالب مسمط و به زیبائی تمام تضمین کرده، متن این شعر رو در اینجا میذارم، اگر کسی شاعرش رو میشناسه بگه تا اسم شاعر رو هم قرار بدم.

من اسیر نگهت ای بت عیار شدم

باده عشق زدم شیفته یار شدم

نفست گرم که به دست تو بیدار شدم

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمٰار تو را دیدم و بیمار شدم

سالها با سخن دوست دم از حق بزدم

چون شدم محو در او باده مطلق بزدم

آتش زهد بر این جامه ارزق بزدم

فارغ از خود شدم و کوسِ اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سَردار شُدم

بهر دیدار برفتم که بگیرم خبری

گفت دلدار، نگر نغمه مرغ سحری

غیر از او هر دو جهان را به پشیزی نخری

غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجٰان آمدم و شُهرۀ بازار شُدم

دوش رفتم به در میکده از شدت سوز

دیدم از جوشش می میکده مست است هنوز

گفتم ای پیر بده باده آتش افروز

دَر میخانه گُشائید بِرویم شب و روز

که من از مَسجد و از مَدرسه بیزار شُدم

سوختم بس که بر این واقعه شیون کردم

دیده فانوس عزا بود که روشن کردم

تا که رو جانب محراب شکفتن کردم

جامۀ زُهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتی و هُشیار شُدم

آن که با پند خود آئینه اسرارم داد

آتشی زد به دل و وعده دیدارم داد

آتش باده او گرمی بازارم داد

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دَم رِند می‏آلوده مَددکار شُدم

باید از قائم نا آمده یادی بکنم

از الف قامت این ده صده یادی بکنم

آن که بر سینه ام اتش زده یادی بکنم

بگذارید که از بُتکده یادی بکُنم

من که با دَست بُت میکده بیدار شدم

(شاعر نامعلوم)

برچسب ها:
۹
اردیبهشت
۵

امروز روز بارونی خوبی بود، به بهانه رفتن به بانک از خونه بیرون اومدم و سری هم به سینما فرهنگ زدم. فیلم “آل” رو انتخاب کردم، شاید بخواطر اینکه میخواستم ببینم برداشت سینمای ایرانی از فیلمهای ترسناک تغییر کرده یا نه! نمایش ضعیفی که مشاهده کردم منو بر این داشت که این مطلب کوتاه رو بنویسم.

 

لیلیت و افسانه آلLilith_(John_Collier_painting)_لیلیت (منبع: ویکی پدیا)ـ

نقب زدن به افسانه های قدیمی شاید یکی از راهکارهای فیلمسازان فیلمهای ترسناک باشد، استفاده از داستانهای آشنا باعث جلب نظر بیشتر مردم به این فیلمها می شود. اما آیا هرگز از خودتان پرسیده اید که آل کیست و چرا دست به دزدیدن بچه های زنان میزند؟

اساطیر یهودی و داستان متفاوت خلقت آدم و جفت مونثش مبنای تمامی این افسانه هاست:

“لیلیت همسر اول آدم بود، پیش از خلقت حوا، خدا او را همراه آدم و از خاک خلق کرد تا یاور او باشد. از اتحاد آدم با این زن، آسمودئوس (معادل اَئِشمه، دیو خشم در اساطیر ایرانی) خلق شد که همان شیطان یا جنی است که بعدها با لیلیت ازدواج کرد.

اما لیلیت همراه مناسبی نبود و در روش زناشویی اختلاف نظر داشتند و لیلیت حاضر نبود موقعیت تسلیم به خود بگیرد. چرا که معتقد بود هر دو از خاک خلق شده‌اند و برابرند.

آدم حاضر نشد خود را برابر لیلیت بداند که فقط به منظور همراهی او آفریده شده بود. اما لیلیت مستقیم نزد خدا رفت، و خدا اسم اعظم خود را به او آموخت. بعد، هنگامی که آدم خواست خود را به او تحمیل کند، تمکین نکرد و اسم اعظم را بر زبان آورد و به پرواز درآمد و برای همیشه از باغ عدن و آدم گریخت.

لیلیت در غاری در ساحل دریای سرخ مقیم شد و هنوز هم اقامتگاهش همان‌جاست، جن‌های دنیا را به عنوان جفت‌های خویش برگزید و در زمان کوتاهی هزاران فرزند جن به دنیا آورد. بدین ترتیب، دنیا پر از جن شد و لیلیت، مادر جنیان و همسر آسمودئوس، پادشاه جنیان لقب گرفت.

در همین هنگام، آدم از آزردن لیلیت پشیمان شد. نزد خدا رفت و از او خواست لیلیت را بازگرداند. یهوه نیز معتقد بود که یکی از ساکنان باغ عدن نمی‌تواند به همین سادگی از آن برود. بنابراین سه فرشته‌ی نگهبان فرستاد تا او را برگردانند.

این سه فرشته که سنوی، سان سنوی، و سمان گلوف نام داشتند، لیلیت را در غارش یافتند و فرمان یهوه را به او ابلاغ کردند و از او خواستند نزد آدم بازگردد. همچنین گفتند اگر حاضر نشود برگردد، هر روز صد نفر از فرزندان او را خواهند کشت تا سرانجام تسلیم شود و برگردد.

لیلیت پاسخ داد که این سرنوشت بهتر از بازگشت به باغ عدن و تسلیم شدن به آدم است، و در برابر تهدید فرشته‌ها، او نیز تهدیدی کرد. گفت به ازای درد و رنجی که بر او تحمیل می‌کنند، او نیز به هنگام زایمان، به فرزندان آدم و مادرانشان حمله خواهد کرد. گفت تمام نوزادان در معرض خشم اویند: نوزادان دختر تا بیست روز پس از تولد و نوزادان پسر تا هشت روز. همچنین تهدید کرد که در خواب به مردان حمله کند. رؤیاهای شیطانی و شهوانی بر آن‌ها مستولی کند. منی آن‌ها را بدزدد و فرزندانی بیاورد و آن فرزندان را جایگزینِ فرزندانِ مقتول خود کند. اما لیلیت هم کاملاً بی‌احساس نبود. قول داد که اگر نام آن سه فرشته را بر بدنِ کسی ببیند، نوزاد، دختر یا پسر را در امان نگاه خواهد داشت. لیلیت، همسر آسمودئوس را لیلیتِ کهتر می‌دانند. فرزندانِ دخترِ لیلیت، «لیلیم» نام دارند.

بعدها که آدم و حوا با خوردن میوه‌ی ممنوع از بهشت رانده شدند و به زمین آمدند، لیلیت به قول خود وفا کرد. و از آنجا که میوه‌ی ممنوع را نخورده بود، فرق میان خیر و شر را نمی‌دانست و این ندانستن، او را از آتش دوزخ نجات داد. همچنین، از حکم مرگی که خدا بر آدم و حوا جاری کرد در امان ماند و بنابراین همواره زنده است.”(منبع: مجله جشن کتاب)

داستان بی محتوا و صحنه هایی که قرار بود ترسناک باشند

از نظر من داستان مهمترین رکن هر فیلمی است، یک سناریو با داستانی ضعبف، کمترین قدرت را برای جذب مخاطب خواهد داشت. فیلم آل داستانی کاملا بی محتوا دارد، آقای مهندس جوانی که خانم رئیس شرکت عاشق (دوست دختر سابق) اوست و او که با دختر دیگری ازدواج کرده اکنون منتظر به دنیا آمدن فرزند  پسرش است، مکث کوتاه او در مقابل بساط دعا نویسها که دعای زن حامله را میفروشند و تعریف افسانه قدیمی آل از زبان آنها نقطه شروع  ترس قهرمان مرد ماست، ترسی بیهوده که برای مردی تحصیل کرده از قرن بیست و یکم بسیار خنده دار بنظر میرسد، ترسی که او را به منتهای جنون می رساند و در نهایت باعث از دست دادن فرزند به دنیا نیامده اش می شود. روند فیلم هیچ روند زمانی خاصی را دنبال نمیکند، همه چیز در هم و بر هم است و هفت ماه مثل چند روز در فیلم به پایان می رسد، بسیاری از صحنه های به اصطلاح ترسناک فیلم کابوسهای تو در توی مهندس جوان است (که شاید از تجربه موفق ۱۴۰۸ بطور کاملا ناشیانه کپی برداری شده بود) که دو بار در فیلم تکرار می شوند، و تکرار آن در فیلم اصلا حرفه ای به نظر نمی رسید، سرو صدای عجیب و غریب خانه، چراغی که روشن نمی شود، ترس احمقانه مرد از زن صاحبخانه ارمنی که بچه ای ندارد اول اسمش آل دارد، و حتی از زن همکارش که اتفاقا او هم دو تا از بچه هایش سقط شده اند و به شدت معتقد به این افسانه است، حس بد مهندس ما از مجسمه مادر در میدان اصلی ایروان که اصلا در هیچ کجای از فیلم دلیل آنرا نمی فهمیم همه و همه اصلا قوی نیستند و هیچ دلیل منطقی بجز بد بینی قهرمان فیلم ندارند که حتی این موضوع هم به هیچ عنوان به خوبی به تصویر کشده نشده است،

جای دیگر صحنه ای کاملا احمقانه از شکنجه زن حامله توسط آل است، زمانی که مهندس داستان ما شرح افسانه آل را از زبان دوستش می شنود، این صحنه بی اختیار من را به یاد صحنه ای از فیلم “راز داوینچی” انداخت، جائی که دختر جوان پدر بزرگش را میان طرفداران فرقه شیطان پرستی (فراماسونها) در حال عمل جنسی مشاهده می کرد. همچنبن صحنه اتاقی که او بر اساس افسانه ها برای گیر انداختن آل آماده کرده بود و در آخر هم صحنه کنار رودخانه که آنقدر ضعبف بودند که بی اغراق همه بینندگان در سینما را به خنده انداختند!مجسمه مادر در ایروان

کشیدگی زمان (که در فیلمهای ترسناک مشابه بسیار تاثیر گذار هستند (نمونه موفق آن  باز هم در فیلم ۱۴۰۸)) در ذهن قهرمان مرد در فیلم، هیچ نمادی پیدا نمیکند، قضیه گم شدن همسرش که بعدا معلوم میشود که تصادف ماشین دلیل آن بوده است در واقعیت دو روز اما در ذهن مهندس ما ۷ روز به طول می انجامد، هفت روزی که ما هیچ اثری از آن نمیبینیم مگر در گفته های آخر فیلم در بیمارستان.

حجاب باز هم مزاحم! 

هر چه فکر میکنم دلیلی برای فیلم برداری صحنه های این فیلم در ارمنستان به نظرم نمیرسد، هیچ صحنه ای که نشود آنرا در ایران فیلم برداری کرد وجود نداشت، مگر اینکه سازنده فیلم می خواست از زنهای بی حجاب در فیلمش استفاده کند. کاری که در میان فیلم سازان ما باب شده است، حتی جائی از فیلم مرد داستان با اشاره به روسری آبی رنگ زنش از او میپرسد “این چیه انداختی روی سرت”  زنش دلیل می آورد که چون حامله است و نمیتواند موهایش را رنگ کند نمیخواهد که مردش او را به آن حالت ببیند، تا این دلیلی شود که چرا خانم خانه در خانه روسری به سر دارد اما بقیه زن ها (البته بجز خانم رئیس) در فیلم بی حجاب هستند. اما حتی از این موضوع هم هیچ استفاده ای در جذاب کردن فیلم نشده بود چون بجز پیر زن زشت صاحبخانه هیچ نقش مهم دیگری به هنرپیشه های زن ارمنی داده نشده بود.

هیچ خبری هم از محله های فقیر نشین ایروان که شاید می توانست جای خوبی برای فیلم ترسناک باشد در فیلم نیست و تنها چند صحنه از محله های با کلاس شهر و خانه بی اندازه بزرگی که در آن زندگی میکنند و همینطور هتل مجلل شهر به نمایش کشیده میشود. “خارج” به معنای واقعی!!

مزخرف!

“سلام، الان دارم از سینما میام، یه فیلم خیلی مزخرف دیدم! آل، واقعا مزخرف بود!” اینها کلماتی بودند که از دهان یکی از بینندگان فیلم در حال صحبت با موبایل خارج میشد و من فهمیدم که تنها کسی نبودم که احساس کردم پول و وقتم با دیدن این فیلم به هدر رفته!

(تصویر اول: لیلیت، منبع: ویکی پدیا، تصویر دوم مجسمه مادر، ایروان منبع: عاشق سفر)

۸
بهمن
۲

طی چند روز گذشته در بحثهای صفحه رادیو فردا، در فیسبوک، با طرفداران اسرائیل و حمله نظامی به ایران متوجه تیمی شدم که بطور منظم و سازماندهی شده در زیر اکثر مطالب پست شده در این صفحه مطالبی در حمایت از حمله نظامی به ایران منتشر می کنند، با حرارت بسیار زیاد از حکومت ایران انتقاد میکنن و ادعا میکنن که اسرائیل باید برای نجات خودش به ایران حمله کنه و یا حتی از اسرائیل خواهش میکنن که این کار رو بکنه!! برای کسانی که بار اول با این یادداشتها برخورد میکنند فهم اینکه اینها یک گروه هدایت شده و حقوق بگیر جنگ روانی هستند زیاد آسون نیست اما وقتی وارد بحث باهاشون بشی متوجه میشی که بیشترشون (چه بسا در ظاهر) مونث هستند و برای عکسهای پروفایلشون هم عکسهایی اکثرا جذاب انتخاب میکنن، همگی در گروه Iranian Friends Of Israel عضویت دارند، در یادداشتها همه ادعای وطن پرستی میکنند و ادعا میکنن در صورت عدم حمله اسرائیل ایران بمب اتمی خواهد ساخت و روی اسرائیل خواهد انداخت و اونوقت اسرائیل به ایران حمله اتمی میکنه و میلیونها نفر رو میکشه! و در ظاهر خودشون رو مخالف حکومت ایران و طرفدار جنبشهای اعتراضی معرفی میکنند تا بتونن توجه بیشتری رو به خودشون جلب کنن. هر کس مخالفتی باهاشون بکنه بعد از اندکی بحث بلافاصله اونو مزدور رژیم(!) و عامل اطلاعاتی معرفی میکنن و با ناسزا و فحش میکوبنش تا طرف دیگه به بحث باهاشون نپردازه، تجربه سه روز تمام بحث و جدل با این گروه جنگ روانی بهم ثابت کرد که بعضی ادعاهای مسئولان در مورد حضور نیروهای ضد ایرانی در شبکه های اجتماعی چندان بی ربط هم نیست و ای کاش فیسبوک در ایران فیلتر نبود تا ایرانی های وطن پرست بیشتری توش فعالیت میکردن تا بتونن جواب یاوه های این حقوق بگیرهای سازمان جاسوسی اسرائیل رو بدن.

دوستانی که فکر میکنن اشتباه میکنم کافیه یک بار خودشون این مطلب رو امتحان کنن تا به حقیقت امر آگاه بشن.

Israel’s employees in facebook

۱
بهمن
۶

فیلم جدید جیمز کامرون که توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده و در مدت مشابه تونسته دو برابر پر فروش ترین فیلم تاریخ سینما (تایتانیک) فروش داشته باشه و بزودی رکورد فروش کلی اونرو هم میشکنه داستان سیاره ای دور دست بنام پاندورا است که به دست استعمارگران زمینی افتاده تا ماده معدنی ای گرون قیمت رو از اون استخراج کنن و در این راه از کشتن بومیهای باهوش، ویرانی و آتش زدن و نابودی این سیاره زیبا هم هیچ بیمی ندارن، در این متن سعی شده داستان این انیمیشن سه بعدی (که من نسخه پرده سینمائیش رو دیدم!) و مشابهت هاش با بعضی از فیلمهای دیگه مورد بررسی کوتاه قرار بگیره، البته نه از دید یه منتقد حرفه ای بلکه یک تماشاچی معمولی.

آواتار

آواتار یک واژه سانسکریت (هندی) به معنی حلول خدایگان در کالبدی زمینی به صورت انسانی یا حیوانی است، (این واژه برای کاربران اینترنت خیلی آشناست و به معنی تصویری غیر واقعی است که در اتاقهای گفتگوی آنلاین برای خود انتخاب میکنند). قهرمان مرد فیلم (جیک) یک سرباز نیروی دریایی امریکاست که پاهای او هم فلج هستند، و بعلت دو قلو بودن و شباهت ژنتیکی با برادرش که پی اچ دی و یک دانشمند بوده، راهی یک ماموریت علمی در سیاره ای دور دست میشه، سیاره ای زیبا که جاذبه ای کمتر از زمین داره و هوای اون هم برای تنفس انسان مناسب نیست، اما موجوداتی بسیار پیشرفته داره و حتی بومیان هوشمندی بنام ناوی در اون زندگی میکنن، ماموریت برادر جیک که سه سال هم براش آموزش دیده بوده (آموزشی که شامل یاد گیری زبان بومیها هم میشده) قرار گرفتن در بدنی بیولوژیکی شبیه به بومیان این سیاره بوده تا با زندگی در میانشون به تحقیق در موردشون بپردازه، که این بدن بیولوژیکی گرانقیمت (آواتار) حالا در اختیار جیک قرار میگیره.

آواتار، خدایگان در بدنی خاکی!

جاسوس دو جانبه

جیک بعد پنج سال و چند ماه مسافرت در خواب، توسط یک سفینه پیشرفته وارد یک ایستگاه فضائی میشه و بلافاصله بعد از آشنائی با قوانین و البته بعد از اینکه مدیر پروژه علمی با بی اعتنائی باهاش برخورد میکنه، با ماموریت اصلی خودش آشنا میشه، اون که جایگزین برادر دانشمند خودش در پروژه علمی آواتار شده، ماموریتی غیر علمی توسط سرپرست نظامی ایستگاه بهش داده میشه، جاسوسی در مورد یک درخت که محل زندگی اصلی گروهی از بومیان سیاره است و از قضا بر روی ذخایر عظیم آنابتینیم، ماده معدنی که هر کیلوی اون بیست میلیون دلار ارزش داره قرار گرفته و این درخت باید نابود بشه تا آدمها بتونن این معدن رو استخراج کنن. معامله بسیار ساده است سلامتی (قدرت راه رفتن دوباره بر روی پاهای واقعی) در مقابل همکاری با شرکت.

ماتریکس

صحنه ای از فیلم که انسانها رو از کالبد واقعی خودشون به کالبد پاندورائی منتقل میکنه منو به یاد فیلم ماتریکس میندازه، با این تفاوت که در ماتریکس ذهن آدمها وارد یک شبکه رایانه ای میشد که دنیای زمینی رو تدائی میکرد و مرگ در اون دنیا مرگ جسم واقعی رو هم در بر داشت و نمیشد در هر لحظه دلخواه شخص رو از این شبکه خارج کرد و راههای خروجی مخصوص وجود داشت،اما در آواتار هر وقت که جسم پاندورائی به خواب فرو میره جسم زمینی از خواب بیدار میشه و خیلی جاها توی فیلم با خاموش کردن دستگاه به اجبار افراد رو از آواتارشون خارج میکنند.

اولین دقایق تجربه آواتار برای این سرباز افلیج بسیار هیجان انگیز هست، او که مدتها نمیتونست روی پای خودش بایسته وقتی وارد آواتاری که قد و شکل و هیبتی به اندازه بومیهای پاندورائی داره (تقریبا دو برابر انسانها) شروع به دویدن میکنه و از راه رفتن دوباره کمال لذت رو می بره!!

Avatar_Wallpaper_1_1280

تارزان

هر وقت که به جنگل یا هر جای دیگه ای از طبیعت نگاه میکنیم چیزی بجز زیبائی خیره کننده در اونها نمیبینیم این در حالیه که زندگی در این محیطهای طبیعی خطرات و مشکلات بسیار زیادی داره، جانوران وحشی، محیط مرطوب، حشرات هم جزوی از این طبیعت زیباست که مورد خواست انسانها نیست و برای همین هم هست که انسانهای امروزی زندگی خودشون رو از طبیعت جدا کرده و به دنیاهایی که خودشون ساختند پناه آوردن، داستان زیبای آواتار (که در این بخش بی شباهت به داستان تارزان نیست) ما رو به دوره ای بر میگردونه که جزوی از طبیعت بودیم و بدون اون و موجوداتش هیچ شانسی برای زنده بودن نداشتیم.

قهرمان وحشت زده فیلم (البته در قالب آوارتار) که بعد از فرار از دست جانوران از گروه تحقیقاتی جدا افتاده در حالتی که اسلحه و کوله پشتی خودش رو هم از دست داده تک و تنها در دل جنگل رها میشه و برای رهایی از حیوانات جنگل در شب آتش روشن میکنه، آتشی که جانوران رو بیشتر به خودش جلب میکنه، جائی که قهرمان زن داستان به نجات اون میاد و وقتی که آتش رو خاموش میکنه زیبائی حیرت انگیز گیاهان و حشرات نورانی (شب تاب) در تاریکی شب حیرت زده اش میکنه قهرمان زن که انگلیسی رو تو کلاسهایی که محققان زمینی گذاشته بودن یاد گرفته، اون رو کودکی خطاب میکنه که نمیدونه چطور باید در این طبیعت زندگی کنه و در جواب جیک از اون میخواد که راه رو رسم زندگی کردن رو بهش بیاموزه.

راز بقا

وقتی فیلمهای مستند حیات وحش رو میبینم از زنجیره زیبائی که طبیعت ایجاد گرده حیرت میکنم، هر موجودی به نحوی به موجود دیگه وابسته است، یا از طریق زنجیره غذائی یا از طریق همزیستی مسالمت آمیز و … و حتی بند های نامرئی محبت!

این بند ها و زنجیره ها در آواتار صورت واقعی تر و زیبا تری به خودش گرفته بطوری که در انتهای دسته موهای هر کدام از موجودات این سیاره رشته های عصبی هستند که بومیها با اتصال رشته هائی که خودشون دارن به اونها این جانوران رو رام خودشون میکنن، علاوه بر اون، تمام درختان این سیاره با رشته ای مشابهی به هم متصل شدن که سیستمی شبیه سیستم مغز انسان رو باز سازی کرده، این ذهن زنده طبیعی، خدایگان مردم این سیاره هست و بومیها “ایوا” صداش میکنن.

در آواتار زیبائی زندگی گروهی و قبیله ای به زیبائی تمام به تصویر کشیده شده، زندگی ای که همه با هم از لحاظ ثروت و دارائی برابرند و ثروت و دارائی همه، طبیعت زیبای اطراف اونهاست، تنها قدرت برتر، رهبری قبیله است که مسئولیت تصمیم گیری در مواقع سخت بر عهده اونه و کاهن ایوا که مردم برای اون احترام ویژه ای قائل هستند، مردها بعد از بلوغ زنی رو برای ازدواج انتخاب میکنن و زندگی مشترک به سادگی تمام و بدون هیچکدام از ظواهر اضافه آغاز میشه.

مردم بجز سیر کردن شکم خودشون که اونهم به کمک شکارچیها و بصورت گروهی انجام میشه هیچ مشکل دیگه ای ندارن، و همه با دنیای زیبای اطرافشون شاد و خوشحالند و کاملا به چیزهائی که بشر زمینی میخواد تا در اختیارشون بذاره بی نیاز!

رقصنده با گرگ

تاریخ بشر سرشار از داستانهای دردناک حمله، غارت و کشتار بومیها بخواطر بدست آوردن سرزمینهاشونه، کشتار سرخپوستها و بومیهای استرالیا به دست آنگولا ساکسونها، کشتار مایا ها به دست اسپانیائی ها، کشتار و برده گیری انگلیسیها از مردم افریقا و و و … اینها همه واقعیتهائیه که حتی هنوز هم ادامه داره. پوشش جنگلی زمین طی ۵۰ سال گذشته بخواطر منفعت طلبی انسانها به نصف کاهش پیدا کرده، نسل بسیاری از حیوانات بخواطر نابودی محل زندگیشون و یا شکار بی رویه منقرض شده و هر روز چندین گونه گیاهی و جانوری به این لیست اضافه میشه، یخهای قطب در اثر فعالیتهای بشر در حال ذوب شدنه و دنیای زیبای زمین به دست بشر سود جو در حال نابودیه.

اتفاقی که در آواتار می افته (نابودی درخت بزرگ محل زندگی بومیان و دهها گونه جانور دیگه) برای استخراج معدنی که زیر اون قرار داره و کشته شدن تعداد زیادی از بومیهای صلح طلب و آرام نشاندهنده خوی پلید و وحشی گری بشر برای بدست آوردن ثروت و قدرته که نه تنها در یک کره دور دست بلکه هر روز در کره زمین خودمون در حال انجام هست. پیوستن یکی از استعمار گرها و رهبری بومیان به دست اونها منو به یاد فیلم رقصنده با گرگ می اندازه.

سیاره میمونها

همه ادیان و اکثر باور های دینی به حضور یک منجی بشارت میدن، منجی ای که روزی برای آزادی نوع بشر از ظلم و ستم باز خواهد گشت، بازگشت منجی در فیلمهای زیادی به تصویر کشیده شده که از همه شبیه تر به آواتار فیلم سیاره میمونهاست، جائی که مردم میمون گون سیاره منتظر بازگشت منجی خودشون هستند، منجی ای که شامپانزه ای کوچک از ایستگاه تحقیقاتی فضائی قدیمی است که با اندکی تاخیر به دنبال قهرمان داستان از تونل زمان عبور کرده و با سفینه کوچکش از آسمان رجعت میکند، منجی ای ناتوان که حتی قدرت دفاع از خودش را هم ندارد اما وقتی مردم میمون گون دوستی او و قهرمان بشری داستان رو میبینن روش خودشون رو با انسانها تغییر میدن و اونها رو هم بعنوان یک تمدن مجزا میپذیرن.

اما در آواتار اینبار منجی و نابود گر از یک نژاد هستند، قهرمان داستان بعد از رام کردن پرنده غول پیکر نه تنها اعتماد از دست رفته قبیله رو بدست میآره بلکه بعنوان منجی وعده داده شده به کمک اونها می آد تا بتونه اونها رو در مقابل هم نژادان نابودگر خودش متحد کنه.

قوی دل

فیلم و داستان در مورد اتحاد انسانها زیاد ساخته شده، در آواتار هم قهرمان داستان سعی در متحد کردن قبایل مختلف برای مقابله با انسانها داره، انسانهائی که با روباتها سلاحها و هواپیماهای پیشرفته مسلح هستند در مقابل تعداد زیادی از مردم بومی که سلاحشون تیر و کمون و مرکبشون پرنده ها یا اسبهای پاندورائی هست، صحنه نبرد این دو سپاه در ابتدا با پیروزی بومیها همراه هست اما در اواخر کار قدرت باروت و فولاد بر قدرت بومیها چیره میشه.

جنگ دنیاها

فیلم جنگ دنیاها، ناتوانی انسان رو در مقابل حمله احتمالی موجودات فرازمینی به تصویر کشیده بود، روباتهای فضائی که در این فیلم هر جنبنده ای رو که میدیدند نابود میکردند، در نهایت خودشون با حمله کلاغها نابود شدن و زمین بدست موجودی نجات داده شد که هیچکس فکرش رو هم نمیکرد!

در آواتار هم ایوا (خدایگان ناوی ها یا همون مجموعه درختان متصل به هم) در پاسخ به دعائی که جیک کرد جانوران وحشی پاندورا رو (که از پوستی از جنس الیاف کربن طبیعی و ضد گلوله برخوردار بودند) به نبرد انسانها فرستاد تا در زمین و هوا ارتش اونها رو نابود کنن، و در نهایت این طبیعت بود که تونست با متحد کردن همه جانورها در مقابل نیروی نابود گر مقاومت کنه، و بشر رو به سیاره خودش برگردونه.

Avatar-1940

و سرانجام تایتانیک!

روابط بین دو قهرمان زن و مرد داستان به رابطه عاطفی بین اون دو می انجامه و علاوه بر اون شناختی که جیک از طبیعت زیبا و زندگی مردم پاندورا کسب میکنه باعث میشه که به این زندگی بشدت دلبسته بشه و بر علیه نژاد خودش و به نفع مردم پاندورا بجنگه.

در آخر جیک با کمک مردم بومی و ایوا برای همیشه به آواتارش نقل مکان میکنه و عضوی از جامعه بومیان پاندورا باقی میمونه.

مجموعه زیبای بالا، داستانی باور نکردنی و گیرا رو ایجاد کرده که به همراه صحنه سازی های بسیار زیبا فیلمی در این حد و اندازه رو ساخته که بزودی پر فروش ترین فیلم تاریخ سینما خواهد شد.

بعد از تحریر:

با دیدن این فیلم به یاد این شعر از استاد فریدون مشیری می افتم که:

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر…

۲۷
آذر
۰

کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟

این فریاد یک مرد است، مردی به عظمت تاریخ، به بزرگی شیعه. فریادی که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز در گوش جهانیان طنین افکن است و تن آزادی طلبان را به لرزه در می آورد، آخر حسین (ع) نماد هیهات منا الذله است، نماد شعار مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است، نماد ایستادگی و شجاعت است. نماد سر در برابر ظلم خم نکردن است.* قیام حسین (ع) جنگ همه آزادی با همه ظلم بود، حسین (ع) تنها آزاده تاریخ بود.

کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟

در دل بیابان و تاریکی شب. از که کمک می طلبد؟ با کدام امید؟ نه، روی حسین (ع) با مردمان بیابان نیست، روی حسین (ع) با تاریخ است، با همه مردم در همه زمانها، روی حسین (ع) با ماست. این فریاد اتمام حجت با دنیاست با همه عالم. هرکه با من است از آزادگان و رستگاران است و هر که با من نیست ……  هر جا ظلم هست صحرای عاشوراست و نهضت حسین (ع) برپا، و هر که در برابر ظلم ایستاده سرباز حسین (ع) است و یاری دهنده او.

کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند؟

آیا خدا این صدا را بی پاسخ می گذارد؟ نه، یاری دهنده حسین (ع) می آید، می آید به خونخواهی حسین (ع)، که پیروزی اورا تکمیل کند که بندگان را طعم آزادگی بچشاند. می آید با صدای حسین (ع)، و با فریاد او، و اینبار وای بر دنیا که او را تنها بگذارد، وای برکسی که یاریش نکند. بله مهدی می آید به جنگ با ظلم به جنگ با استبداد به جنگ با دشمنان همیشگی حسین (ع).

شهادت حسین (ع) سرآغاز انقلاب اوست انقلابی جاودان علیه ظلم و استبداد و انقلاب مهدی سرانجام این انقلاب بزرگ است که نتیجه اش پیروزی نهایی حق بر باطل و آزادگی بر بندگی و ظلم است.

پی نوشت:

*    کسانی که حسین را مظلوم قلمداد می کنند در اشتباهند، زیرا او شهادت را به زندگی زیر سایه ظلم ترجیح داد، حسین ظلم را تحمل نکرد پس مظلوم نبود.

۲
آبان
۲

شنبه نعطیل است!

یکی از خواص کار کردن برای شرکتها و یا سازمانهای بین المللی تعطیلی روز های شنبه در کنار جمعه  است! مثل جهودها! البته این مساله هم خوبی داره و هم بدی! بدیش اینکه آدم با بقیه اعضای خونواده هماهنگ نیست و خوبیش اینه که یک روز کاری رو در اختیار داره تا بتونه به کارهای بانکی و اداریش برسه. امروز برای انجام یک سری کارهای بانکی و همینطور دیدن همکارهای سابق و بازدید نمایشگاه مطبوعات از خونه زدم بیرون. دیدن همکارها و دوستان قدیم بهم انرژی مثبت میده.

مصلی، محل نماز یا محل نمایش؟

البته در کشور گل و بلبل ما هیچ کاری نشدنی نیست و بقول اون مسئول غرفه سایت یو تیوب فارسی در نمایشگاه رسانه های دیجیتال (در حواب اعتراض من به اینکه چرا اسم یک سایت خارجی رو برای خدماتتون استفاده کردین) “ایرانی می تواند!”، هر چند نفس استفاده از همچی فضایی که با صرف میلبارد ها تومن سرمایه هنوز نیمه کاره باقی مونده (هر چند که با تکمیلش هم استفاده دیگه ای براش متصور نیست) برای نمایشگاه قابل دفاع هست اما این مساله که اسم جائی مصلی باشه و آدم توش هر کاری بکنه جز نماز خوندن یه کم خنده داره!

نمایشگاه های تخصصی و مردم عادی

رفتن به نمایشگاه برای مردم ما (از جمله خودم) به یک وسیله برای وقت گذرونی تبدیل شده و الا برای یه آدمی مثل من که سالی یه بار هم روزنامه یا مجله نمی خونه و تقریبا ۹۰ درصد اخبار و اطلاعات رو از اینترنت میگیره رفتن به نمایشگاه مطبوعات چه معنی داره؟

اتوبوسهای قدیمی

هر چی فکر میکنم متوجه نمیشم که شرکت واحد چه ربطی به نمایشگاه مطبوعات داره! به هر حال امسال غرفه شرکت واحد منو به دوره بچگی و اتوبوسهای دو طبقه برد و قدیمی تر ها رو هم به قدیم تر! و از اونهم جالب تر بروشور تبلیغات یه مارک لوازم خانگی خارجی بود که توی اوتوبوس دو طبقه گذاشته بودن و من با فرض اینکه ارتباطی با اون اتوبوسها داره یکی شون رو برداشتم و بعد متوجه شدم که  ارتباطی نداره!

 

IMAG0002

غرفه های خارجی

میگم برای دیدن اینطور نمایشگاهها تخصص لازمه شما بگین نه! حقیقتش که من متوجه نشدم اونهمه پرچم کشورهای خارجی تو ورودی مصلی چکار میکردن البته چند تا غرفه خارجی طبقه دوم نمایشگاه بودن که چند تا روزنامه پاره و عکس و پوستر به درو دیوارشون چسبیده بود اما نه کسی بهشون نگاه می کرد (چون احتمالا هیچکس زبون عربی و یا گلاب به روتون روسی رو بلد نبود!) نه اونها (احتمالا به همون دلیل اول) به کسی نگاه می کردن!

روزنامه و مجله های باطله ارزون ترین راه تبلیغات!

خوب از مردمی مثل من توقع نداشته باشین که برن نمایشگاه و دست خالی برگردن! اصولا رفتن به نمایشگاه یعنی برگشتن با چند تا ساک پر از بروشور و تبلیغات، برای غرفه های مطبوعاتی چه چیزی ارزون تر و بی مصرف تر از روزنامه و مجله های باطله؟ البته ابن وسط موسسه اطلاعات گوی سبقت رو از سایر رقبا ربوده بود.

عدالت، رعایت باید گردد!

شاید برای همین هم پر بازدید ترین سایت خبری ایرانی (یعنی تابناک) از اونهمه فضا فقط ۱۰ تا ۱۲ متر نصیبش شده بود اونم با بروشورهایی با چاپ فتو کپی که حتی این آخری رو هم روزنامه های اصلاح طلب ازش بی بهره بودند، در عوض خبر گذاری های سو گلی (ایرنا و فارس) با فضای ویژه و چندین ال سی دی بزرگ کاملا جلب توجه میکردند. بعضی از غرفه ها از جمله روزنامه های اصلاح طلب دفتر یادگاری داشتند که البته خوندنشون بسیار جذاب بود جذابیتی که بخواطرش از این دفترچه ها در غرفه های مطبوعات اصولگرا خبری نبود!

غرفه همشهری جالب بود

شاید به جرات بشه گفت همشهری با تعدد نشریات و جذابیت غرفه اش و همچنین تخفیف ۲۵ درصدی که برای خرید اشتراک گذاشته بود (که من رو هم تشویق کرد تا اشتراک همشهری جوان رو بخرم) از نظر من جذاب ترین و حرفه ای ترین غرفه بود.

موسوی نیامد!

بعد از سر و صدائی که بازدید دیروز کروبی از نمایشگاه به پا کرده بود و شایعاتی که از حضور امروز مهندس موسوی مطرح بود خیلی ها (حتی موتورسیکلتهای نیروی ویژه پلیس) منتظر اومدنش به نمایشگاه بودن! یک بار هم در حین نمایشگاه شایعه ورودش باعث شد که جمعیت زیادی برای دیدنش به سمت در ورودی هجوم ببرن.

همه چی مان به همه چی مان …..!

سوار شدن به مترو به آدم به جورهای حس متمدن بودن می ده! البته در ایران از نوع ایرانیش! به نظر من جای یکی از واگنهای قراضه متروی تهران که تو سر بالایی ایستگاه قلهک چندین بار کم آورد، چراغهاش خاموش شد، دنده عقب رفت و بالاخره شکر خدا با هزار تا سلام و صلوات ما رو به ایستگاه رسوند کنار اون اتوبوسهای عهد بوقی توی نمایشگاه خالی بود!

خارجی شدن به چه قیمت؟؟

راستش شماره تلفن تاکسی روی دیوار کلیسای خیابون شیدائی اونقدر نظرم رو جلب کرد که نتونستم حتی توی تاریکی از عکس انداختن ازش صرفنظر کنم! (به عدد ۶ در عکس توجه کنید!)

IMAG0082

۲۸
مهر
۱

واو! این گوگل روزی نیست که یک چیز عجیب و غریب و باور نکردنی ارائه نکنه! بعد از برنامه زمین و نقشه های گوگل که عکسهای هوایی شهر ها رو با کیفیت عالی در خودش داشت گوگل خدمت جدیدی رو در نرم افزار نقشه خودش (Google Maps) ارائه داده، در این خدمت جدید شما پا رو از نقشه های هوایی روی سطح خیابونها می ذارید و میتونید از دید یک نفر سوار بر اتومبیل شهر رو با کیفیت عالی و باور نکردنی پاناروما (۳۶۰ درجه) تماشا کنید. این خدمت برای چند شهر دنیا (از جمله تورنتو و ونکوور کانادا) ارائه شده کافیه اسم این شهر ها رو در صفحه Google Maps وارد کنید و آدمک نارنجی رنگ بالای زوم نقشه رو با ماوس بکشید و بر روی یکی از خیابونها قرار بدید و (بوم!!) شما سوار بر انومبیل گوگل و توی اون خیابون هستید. میتونید برای حرکت در خیابونها روی فلشهای روی خط خیابون کلیک کنید و برای دیدن مناظر ماوس خودتون رو روی اونها ببرید و برای بزرگنمایی روی اونها کلیک کنید یا برای دیدن اطراف کلیک ماس را نگه دارید و ماس رو به اطراف حرکت بدید. البته اینترنت پرسرعت یادتون نره!

از مناظر لذت ببرید!

image 

 

image

۲
مهر
۸

من یکی از اون افرادی هستم که همیشه با سانسور و بازداشتن دیگران از استفاده از تکنولوژی های جدید از جمله اینترنت و ماهواره مخالف بوده و هستم، و مسلما در متن زیر هم سعی ندارم این مطلب رو القا کنم. همیشه معتقد بوده و هستم که در رسانه های جمعی میشه هم چیزهای خوب و هم چیزهای بد پیدا کرد و هرکسی میتونه با توجه به نیازی که داره برنامه یا سایت مورد علاقه خودش رو انتخاب کنه.

 Farsi1

شبکه تلوزیونی فارسی ۱ که بر روی ماهواره هاتبرد قابل دریافت هست یکی از اولین شبکه های ماهواره ایه که با دوبله فارسی سریالهای خارجی رو پخش میکنه، و با توجه به ذائقه ایرانی ها و برای جذب بیننده بیشتر به سراغ سریالهای کره ای هم رفته و دو سریال تقریبا کمدی عشقی کره ای رو به نمایش گذاشته، علاوه بر اونها سریال دیگری که احتمالا اسپانیایی یا ایتالیایی باشه رو هم نمایش میده. تا اینجای کار هیچ ایرادی نداره، ایراد کار اونجاست که در همه این سریالها (که مخاطب اونها خانوادها، و بچه های گروههای سنی مختلف هستند) روابط جنسی قبل از ازدواج مطرح میشه، اونهم با دوبله فارسی که قابل فهم برای همه گروههای سنی هست، لفظ حامله شدن (اونهم در مورد افرادی که با هم رسما ازدواج نکردند) بار ها و بارها مورد استفاده قرار میگیره، روابط جنسی غیر آشنا برای فرهنگ ایرانی مثلا ازدواج داماد و مادر زن، در بعضی از این سریالها وجود داره و دوستی پسر ها با زنهای شوهر دار، مطلقه و یا بزرگتر از خودشون به شدت تبلیغ میشه.

Farsi1-2

از طرفی این شبکه در عملی کاملا خنده دار با توجه به پوشش کامل موارد فوق بعضی صحنه های عشقی مثل بوسه رو سانسور میکنه، در حالی که صحنه های دیگه مثل تنها بودن دختر و پسر در روی تخت خواب رو نمایش میده، خنده دار تر اینکه برای ماه رمضان ویژه برنامه میذاره، برای شبهای قدر زمان برنامه هاش رو تغییر میده و عید فطر رو هم تبریک میگه!

می بینید که تشخیص مبتذل بودن این شبکه در نگاه اول آسون نیست و خانواده به راحتی ممکنه به فرزندان خودشون اجازه دیدن این شبکه رو بدن در حالی که از محتوای برنامه های اون بی خبرن، این شبکه هیچ محدودیت سنی رو (بر خلاف خیلی از شبکه های خارجی) برای دیدن همچی سریالهایی معین نکرده، و علاوه بر اون انتخاب برنامه هائی با مضمون کاملا مشابه، این ایده رو که این شبکه دنبال ترویج ابتذال هست رو تقویت میکنه.

هر چند اگاه بودن در مورد برنامه ها و تلوزیونهای ماهواره ای لازم هست، اما در نبود تلوزیون آزاد ملی و یا تلوزیونهای کابلی مخصوص فیلم و سریال که میتونه از مجموعه فیلمهای موجود در بازار (البته با کمی اغماض از سختگیری های بی موردی که در سانسور فیلمها انجام میدن) تعداد زیادی رو با دوبله یا زیرنویس در اختیار قشر علاقمند قرار بده هیچ راه حلی برای جلوگیری از افزایش روز افزون این نوع تلوزیونها (که مشخصا در پی نابودی ارزشهای فرهنگی مردم ما هستند) و افزایش مردمی که به این تلوزیونها نگاه می کنند وجود نداره.

متاسفانه دولتمران ما فقط بدنبال استفاده از زور برای جمع آوری دیشهای ماهواره و یا سانسور اینترنت هستند بدون توجه به اینکه باید جایگزینی مناسب برای اونها در اختیار مردم قرار بدن.

۱
مهر
۳

پنجشنبه تا یکشنبه گذشته رو به همراه خانواده در حال بازدید از مشهد مقدس، نیشابور و توس بودم، مسافرتی که علاوه بر جنبه های معنوی امکان دیدن جاهای دیدنی و بعضی جاذبه های توریستی رو هم بهم داد.

پنجشنبه شب بعد از زیارت امام رضا به اصرار برادر کوچکترم به سرزمین موجهای آبی در ۲۵ کیلومتری حرم رفتیم، جائی که به ادعای سازنده هاش بزرگترین مجموعه آبی سرپوشیده آسیاست، از اونجا که ماه مبارک رمضان بود مجموعه در ساعات بعد از افطار تا ۳ صبح فعالیت میکرد. با توجه به اینکه شب جمعه بود جمعیت خیلی زیادی داخل مجموعه بودند که این باعث شده بود برای هر بازی مدت طولانی در صف انتظار بایستیم. که از نظر من اصلا مساعد نبود، مجموعه به حدی شلوغ بود که به زحمت تونستیم بعضی سرسره ها و بازی ها رو استفاده کنیم، علاوه بر اون بعضی از بازی ها به وضوح استاندارد نبودن بطوری که باعث ایجاد جراحت در روی پوست دست هر کسی که از اونها استفاده میکردند میشد از جمله بازی چاله فضائی (که از همه بیشتر طرفدار داشت و حدود یک ساعت در صف اون بودیم!) که هم دست من و برادرم هم اندکی خراش برداشت و افراد دیگری رو هم در مجموعه دیدم که همین جراحت ها رو از همون بازی برداشته بودند. از طرفی مبلغ ورودی ۱۸۰۰۰  تومان برای چنین مجموعه ای (در مقایسه با مبلغ ۱۳۰۰۰ تومانی ورودی پارک آبی سان وی در کولا لامپور با امکانات و دیدنی های چندین برابر بیشتر) اصلا منطقی بنظر نمیرسید. اگر تعداد بلیطهای فروخته شده محدود تر و بازی ها هم اندکی استاندارد سازی بشن مجموعه ظرفیت بالائی برای جذب توریست داره، از جمله طراحی رختکن و دوشها و فضای داخلی مجموعه خیلی خوب بود و میشه گفت با وجود زخم های روی دست و معطلی اعصاب خورد کن در هر صف و شلوغی همه استخر ها و بازی ها باز هم شب خوبی رو داشتیم.

روز جمعه که روز قدس بود و از همون شب قبل خیابون روبروی هتل رو بسته بودند طوری که ما مجبور شدیم ساعت حدود ۲ صبح با پای پیاده از فلکه برق به سمت حرم و هتل بریم و عملا بخواطر خستگی و هم بخواطر شلوغی روز قدس جمعه را تا ظهر در هتل استراحت کردیم، بعد هم برای نماز به حرم رفتیم، بعد از ظهر جمعه رو به بازدید از آرامگاه نادر و کلنل پسیان، طرقبه و زیارت دو تا از امامزاده های مدفون در اونجا و همینطور پارک سنگی و ملت اختصاص دادیم. پارک سنگی که به نظر کاملا قدیمی و فرسوده می اومد، از بازیهای خوب درش خبری نبود، بنابراین وقت زیادی رو تلف نکردیم و بلافاصله به پارک ملت رفتیم، جائی که (باز هم به گفته سازندگان) بزرگترین چرخ و فلک خاور میانه رو در خودش جا داده، چرخ و فلکی که از بالاش تقربا تمام مشهد پیدا بود، طبق معمول سایر پارکهای اینطوری بازیهای دیگر رو هم امتحان کردیم که بطور کلی میشه گفت پارک خوبی برای بازدید بود.

حرم امام رضا (ع) مقبره نادر پارک ملت

شنبه صبح قرار برای دیدن نیشابور و توس بود، از جمله جاهای دیدنی نیشابور، قدمگاه، آرامگاه حکیم عمر خیام، آرامگاه عطار نیشابوری، آرامگاه کمال الملک، امامزادگان محروق در نزدیکی شهر بود که علاوه بر اونها در خود شهر نیشابور از مسجد جامع قدیمی و موزه تاریخ طبیعی (که مجموعه ای شخصی بود) و مقبره بی بی شطیطه هم دیدن کردیم. نیشابور رو برای اولین بار میدیدم و از نظر من مقبره حکیم عمر خیام با اون سبک معماری زیباش واقعا دیدنی بود. نیشابور ۱۲۰ کیلومتر از شهر مشهد فاصله داره که همین باعث شد ساعات زیادی رو در داخل اتومبیل بگذرونیم بعد از اونهم بلافاصله به توس و دیدار مقبره حکیم ابولقاسم فردوسی رفتیم.

قدمگاه مقبره عطار نیشابوری مقبره حکیم عمر خیام

 مقبره کمال الملک میجد جامع نیشابور

موزه تاریخ طبیعی نیشابور مقبره حکیم ابولقاسم فردوسی  قدمگاه

شنبه شب که شب عید اعلام شده بود حرم امام رضا (ع) بسیار شلوغ بود بطوری که بقول معروف سوزن مینداختی زمین نمیاومد، اون شب رو هم تا حدود ۲ در حرم امام رضا (ع) بودیم و صبح روز عید برای بازگشت به تهران به فرودگاه مشهد رفتیم و با پروازی که بخواطر بسته بودن فرودگاه تهران بعلت تمرین نظامی با تاخیر سه ساعته همراه بود به تهران برگشتیم.

بطور کلی مسافرت خوبی بود که شخصا استفاده زیادی از اون بردم، جای همگی دوستان خالی.