خرداد۰
در دو پست پیش مطلبی در نقد فیلم آل نوشتم که سایت آتی نیوز با اندکی دستکاری آنرا منتشر کرده و سایتهای دیگر هم مطلب دوم را بدون کم و کاست انتشار داده اند!
خودتون مقایسه کنید:
اردیبهشت۵
امروز روز بارونی خوبی بود، به بهانه رفتن به بانک از خونه بیرون اومدم و سری هم به سینما فرهنگ زدم. فیلم “آل” رو انتخاب کردم، شاید بخواطر اینکه میخواستم ببینم برداشت سینمای ایرانی از فیلمهای ترسناک تغییر کرده یا نه! نمایش ضعیفی که مشاهده کردم منو بر این داشت که این مطلب کوتاه رو بنویسم.
لیلیت و افسانه آل
نقب زدن به افسانه های قدیمی شاید یکی از راهکارهای فیلمسازان فیلمهای ترسناک باشد، استفاده از داستانهای آشنا باعث جلب نظر بیشتر مردم به این فیلمها می شود. اما آیا هرگز از خودتان پرسیده اید که آل کیست و چرا دست به دزدیدن بچه های زنان میزند؟
اساطیر یهودی و داستان متفاوت خلقت آدم و جفت مونثش مبنای تمامی این افسانه هاست:
“لیلیت همسر اول آدم بود، پیش از خلقت حوا، خدا او را همراه آدم و از خاک خلق کرد تا یاور او باشد. از اتحاد آدم با این زن، آسمودئوس (معادل اَئِشمه، دیو خشم در اساطیر ایرانی) خلق شد که همان شیطان یا جنی است که بعدها با لیلیت ازدواج کرد.
اما لیلیت همراه مناسبی نبود و در روش زناشویی اختلاف نظر داشتند و لیلیت حاضر نبود موقعیت تسلیم به خود بگیرد. چرا که معتقد بود هر دو از خاک خلق شدهاند و برابرند.
آدم حاضر نشد خود را برابر لیلیت بداند که فقط به منظور همراهی او آفریده شده بود. اما لیلیت مستقیم نزد خدا رفت، و خدا اسم اعظم خود را به او آموخت. بعد، هنگامی که آدم خواست خود را به او تحمیل کند، تمکین نکرد و اسم اعظم را بر زبان آورد و به پرواز درآمد و برای همیشه از باغ عدن و آدم گریخت.
لیلیت در غاری در ساحل دریای سرخ مقیم شد و هنوز هم اقامتگاهش همانجاست، جنهای دنیا را به عنوان جفتهای خویش برگزید و در زمان کوتاهی هزاران فرزند جن به دنیا آورد. بدین ترتیب، دنیا پر از جن شد و لیلیت، مادر جنیان و همسر آسمودئوس، پادشاه جنیان لقب گرفت.
در همین هنگام، آدم از آزردن لیلیت پشیمان شد. نزد خدا رفت و از او خواست لیلیت را بازگرداند. یهوه نیز معتقد بود که یکی از ساکنان باغ عدن نمیتواند به همین سادگی از آن برود. بنابراین سه فرشتهی نگهبان فرستاد تا او را برگردانند.
این سه فرشته که سنوی، سان سنوی، و سمان گلوف نام داشتند، لیلیت را در غارش یافتند و فرمان یهوه را به او ابلاغ کردند و از او خواستند نزد آدم بازگردد. همچنین گفتند اگر حاضر نشود برگردد، هر روز صد نفر از فرزندان او را خواهند کشت تا سرانجام تسلیم شود و برگردد.
لیلیت پاسخ داد که این سرنوشت بهتر از بازگشت به باغ عدن و تسلیم شدن به آدم است، و در برابر تهدید فرشتهها، او نیز تهدیدی کرد. گفت به ازای درد و رنجی که بر او تحمیل میکنند، او نیز به هنگام زایمان، به فرزندان آدم و مادرانشان حمله خواهد کرد. گفت تمام نوزادان در معرض خشم اویند: نوزادان دختر تا بیست روز پس از تولد و نوزادان پسر تا هشت روز. همچنین تهدید کرد که در خواب به مردان حمله کند. رؤیاهای شیطانی و شهوانی بر آنها مستولی کند. منی آنها را بدزدد و فرزندانی بیاورد و آن فرزندان را جایگزینِ فرزندانِ مقتول خود کند. اما لیلیت هم کاملاً بیاحساس نبود. قول داد که اگر نام آن سه فرشته را بر بدنِ کسی ببیند، نوزاد، دختر یا پسر را در امان نگاه خواهد داشت. لیلیت، همسر آسمودئوس را لیلیتِ کهتر میدانند. فرزندانِ دخترِ لیلیت، «لیلیم» نام دارند.
بعدها که آدم و حوا با خوردن میوهی ممنوع از بهشت رانده شدند و به زمین آمدند، لیلیت به قول خود وفا کرد. و از آنجا که میوهی ممنوع را نخورده بود، فرق میان خیر و شر را نمیدانست و این ندانستن، او را از آتش دوزخ نجات داد. همچنین، از حکم مرگی که خدا بر آدم و حوا جاری کرد در امان ماند و بنابراین همواره زنده است.”(منبع: مجله جشن کتاب)
داستان بی محتوا و صحنه هایی که قرار بود ترسناک باشند
از نظر من داستان مهمترین رکن هر فیلمی است، یک سناریو با داستانی ضعبف، کمترین قدرت را برای جذب مخاطب خواهد داشت. فیلم آل داستانی کاملا بی محتوا دارد، آقای مهندس جوانی که خانم رئیس شرکت عاشق (دوست دختر سابق) اوست و او که با دختر دیگری ازدواج کرده اکنون منتظر به دنیا آمدن فرزند پسرش است، مکث کوتاه او در مقابل بساط دعا نویسها که دعای زن حامله را میفروشند و تعریف افسانه قدیمی آل از زبان آنها نقطه شروع ترس قهرمان مرد ماست، ترسی بیهوده که برای مردی تحصیل کرده از قرن بیست و یکم بسیار خنده دار بنظر میرسد، ترسی که او را به منتهای جنون می رساند و در نهایت باعث از دست دادن فرزند به دنیا نیامده اش می شود. روند فیلم هیچ روند زمانی خاصی را دنبال نمیکند، همه چیز در هم و بر هم است و هفت ماه مثل چند روز در فیلم به پایان می رسد، بسیاری از صحنه های به اصطلاح ترسناک فیلم کابوسهای تو در توی مهندس جوان است (که شاید از تجربه موفق ۱۴۰۸ بطور کاملا ناشیانه کپی برداری شده بود) که دو بار در فیلم تکرار می شوند، و تکرار آن در فیلم اصلا حرفه ای به نظر نمی رسید، سرو صدای عجیب و غریب خانه، چراغی که روشن نمی شود، ترس احمقانه مرد از زن صاحبخانه ارمنی که بچه ای ندارد اول اسمش آل دارد، و حتی از زن همکارش که اتفاقا او هم دو تا از بچه هایش سقط شده اند و به شدت معتقد به این افسانه است، حس بد مهندس ما از مجسمه مادر در میدان اصلی ایروان که اصلا در هیچ کجای از فیلم دلیل آنرا نمی فهمیم همه و همه اصلا قوی نیستند و هیچ دلیل منطقی بجز بد بینی قهرمان فیلم ندارند که حتی این موضوع هم به هیچ عنوان به خوبی به تصویر کشده نشده است،
جای دیگر صحنه ای کاملا احمقانه از شکنجه زن حامله توسط آل است، زمانی که مهندس داستان ما شرح افسانه آل را از زبان دوستش می شنود، این صحنه بی اختیار من را به یاد صحنه ای از فیلم “راز داوینچی” انداخت، جائی که دختر جوان پدر بزرگش را میان طرفداران فرقه شیطان پرستی (فراماسونها) در حال عمل جنسی مشاهده می کرد. همچنبن صحنه اتاقی که او بر اساس افسانه ها برای گیر انداختن آل آماده کرده بود و در آخر هم صحنه کنار رودخانه که آنقدر ضعبف بودند که بی اغراق همه بینندگان در سینما را به خنده انداختند!![]()
کشیدگی زمان (که در فیلمهای ترسناک مشابه بسیار تاثیر گذار هستند (نمونه موفق آن باز هم در فیلم ۱۴۰۸)) در ذهن قهرمان مرد در فیلم، هیچ نمادی پیدا نمیکند، قضیه گم شدن همسرش که بعدا معلوم میشود که تصادف ماشین دلیل آن بوده است در واقعیت دو روز اما در ذهن مهندس ما ۷ روز به طول می انجامد، هفت روزی که ما هیچ اثری از آن نمیبینیم مگر در گفته های آخر فیلم در بیمارستان.
حجاب باز هم مزاحم!
هر چه فکر میکنم دلیلی برای فیلم برداری صحنه های این فیلم در ارمنستان به نظرم نمیرسد، هیچ صحنه ای که نشود آنرا در ایران فیلم برداری کرد وجود نداشت، مگر اینکه سازنده فیلم می خواست از زنهای بی حجاب در فیلمش استفاده کند. کاری که در میان فیلم سازان ما باب شده است، حتی جائی از فیلم مرد داستان با اشاره به روسری آبی رنگ زنش از او میپرسد “این چیه انداختی روی سرت” زنش دلیل می آورد که چون حامله است و نمیتواند موهایش را رنگ کند نمیخواهد که مردش او را به آن حالت ببیند، تا این دلیلی شود که چرا خانم خانه در خانه روسری به سر دارد اما بقیه زن ها (البته بجز خانم رئیس) در فیلم بی حجاب هستند. اما حتی از این موضوع هم هیچ استفاده ای در جذاب کردن فیلم نشده بود چون بجز پیر زن زشت صاحبخانه هیچ نقش مهم دیگری به هنرپیشه های زن ارمنی داده نشده بود.
هیچ خبری هم از محله های فقیر نشین ایروان که شاید می توانست جای خوبی برای فیلم ترسناک باشد در فیلم نیست و تنها چند صحنه از محله های با کلاس شهر و خانه بی اندازه بزرگی که در آن زندگی میکنند و همینطور هتل مجلل شهر به نمایش کشیده میشود. “خارج” به معنای واقعی!!
مزخرف!
“سلام، الان دارم از سینما میام، یه فیلم خیلی مزخرف دیدم! آل، واقعا مزخرف بود!” اینها کلماتی بودند که از دهان یکی از بینندگان فیلم در حال صحبت با موبایل خارج میشد و من فهمیدم که تنها کسی نبودم که احساس کردم پول و وقتم با دیدن این فیلم به هدر رفته!
(تصویر اول: لیلیت، منبع: ویکی پدیا، تصویر دوم مجسمه مادر، ایروان منبع: عاشق سفر)
بهمن۶
فیلم جدید جیمز کامرون که توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده و در مدت مشابه تونسته دو برابر پر فروش ترین فیلم تاریخ سینما (تایتانیک) فروش داشته باشه و بزودی رکورد فروش کلی اونرو هم میشکنه داستان سیاره ای دور دست بنام پاندورا است که به دست استعمارگران زمینی افتاده تا ماده معدنی ای گرون قیمت رو از اون استخراج کنن و در این راه از کشتن بومیهای باهوش، ویرانی و آتش زدن و نابودی این سیاره زیبا هم هیچ بیمی ندارن، در این متن سعی شده داستان این انیمیشن سه بعدی (که من نسخه پرده سینمائیش رو دیدم!) و مشابهت هاش با بعضی از فیلمهای دیگه مورد بررسی کوتاه قرار بگیره، البته نه از دید یه منتقد حرفه ای بلکه یک تماشاچی معمولی.
آواتار
آواتار یک واژه سانسکریت (هندی) به معنی حلول خدایگان در کالبدی زمینی به صورت انسانی یا حیوانی است، (این واژه برای کاربران اینترنت خیلی آشناست و به معنی تصویری غیر واقعی است که در اتاقهای گفتگوی آنلاین برای خود انتخاب میکنند). قهرمان مرد فیلم (جیک) یک سرباز نیروی دریایی امریکاست که پاهای او هم فلج هستند، و بعلت دو قلو بودن و شباهت ژنتیکی با برادرش که پی اچ دی و یک دانشمند بوده، راهی یک ماموریت علمی در سیاره ای دور دست میشه، سیاره ای زیبا که جاذبه ای کمتر از زمین داره و هوای اون هم برای تنفس انسان مناسب نیست، اما موجوداتی بسیار پیشرفته داره و حتی بومیان هوشمندی بنام ناوی در اون زندگی میکنن، ماموریت برادر جیک که سه سال هم براش آموزش دیده بوده (آموزشی که شامل یاد گیری زبان بومیها هم میشده) قرار گرفتن در بدنی بیولوژیکی شبیه به بومیان این سیاره بوده تا با زندگی در میانشون به تحقیق در موردشون بپردازه، که این بدن بیولوژیکی گرانقیمت (آواتار) حالا در اختیار جیک قرار میگیره.
آواتار، خدایگان در بدنی خاکی!
جاسوس دو جانبه
جیک بعد پنج سال و چند ماه مسافرت در خواب، توسط یک سفینه پیشرفته وارد یک ایستگاه فضائی میشه و بلافاصله بعد از آشنائی با قوانین و البته بعد از اینکه مدیر پروژه علمی با بی اعتنائی باهاش برخورد میکنه، با ماموریت اصلی خودش آشنا میشه، اون که جایگزین برادر دانشمند خودش در پروژه علمی آواتار شده، ماموریتی غیر علمی توسط سرپرست نظامی ایستگاه بهش داده میشه، جاسوسی در مورد یک درخت که محل زندگی اصلی گروهی از بومیان سیاره است و از قضا بر روی ذخایر عظیم آنابتینیم، ماده معدنی که هر کیلوی اون بیست میلیون دلار ارزش داره قرار گرفته و این درخت باید نابود بشه تا آدمها بتونن این معدن رو استخراج کنن. معامله بسیار ساده است سلامتی (قدرت راه رفتن دوباره بر روی پاهای واقعی) در مقابل همکاری با شرکت.
ماتریکس
صحنه ای از فیلم که انسانها رو از کالبد واقعی خودشون به کالبد پاندورائی منتقل میکنه منو به یاد فیلم ماتریکس میندازه، با این تفاوت که در ماتریکس ذهن آدمها وارد یک شبکه رایانه ای میشد که دنیای زمینی رو تدائی میکرد و مرگ در اون دنیا مرگ جسم واقعی رو هم در بر داشت و نمیشد در هر لحظه دلخواه شخص رو از این شبکه خارج کرد و راههای خروجی مخصوص وجود داشت،اما در آواتار هر وقت که جسم پاندورائی به خواب فرو میره جسم زمینی از خواب بیدار میشه و خیلی جاها توی فیلم با خاموش کردن دستگاه به اجبار افراد رو از آواتارشون خارج میکنند.
اولین دقایق تجربه آواتار برای این سرباز افلیج بسیار هیجان انگیز هست، او که مدتها نمیتونست روی پای خودش بایسته وقتی وارد آواتاری که قد و شکل و هیبتی به اندازه بومیهای پاندورائی داره (تقریبا دو برابر انسانها) شروع به دویدن میکنه و از راه رفتن دوباره کمال لذت رو می بره!!
تارزان
هر وقت که به جنگل یا هر جای دیگه ای از طبیعت نگاه میکنیم چیزی بجز زیبائی خیره کننده در اونها نمیبینیم این در حالیه که زندگی در این محیطهای طبیعی خطرات و مشکلات بسیار زیادی داره، جانوران وحشی، محیط مرطوب، حشرات هم جزوی از این طبیعت زیباست که مورد خواست انسانها نیست و برای همین هم هست که انسانهای امروزی زندگی خودشون رو از طبیعت جدا کرده و به دنیاهایی که خودشون ساختند پناه آوردن، داستان زیبای آواتار (که در این بخش بی شباهت به داستان تارزان نیست) ما رو به دوره ای بر میگردونه که جزوی از طبیعت بودیم و بدون اون و موجوداتش هیچ شانسی برای زنده بودن نداشتیم.
قهرمان وحشت زده فیلم (البته در قالب آوارتار) که بعد از فرار از دست جانوران از گروه تحقیقاتی جدا افتاده در حالتی که اسلحه و کوله پشتی خودش رو هم از دست داده تک و تنها در دل جنگل رها میشه و برای رهایی از حیوانات جنگل در شب آتش روشن میکنه، آتشی که جانوران رو بیشتر به خودش جلب میکنه، جائی که قهرمان زن داستان به نجات اون میاد و وقتی که آتش رو خاموش میکنه زیبائی حیرت انگیز گیاهان و حشرات نورانی (شب تاب) در تاریکی شب حیرت زده اش میکنه قهرمان زن که انگلیسی رو تو کلاسهایی که محققان زمینی گذاشته بودن یاد گرفته، اون رو کودکی خطاب میکنه که نمیدونه چطور باید در این طبیعت زندگی کنه و در جواب جیک از اون میخواد که راه رو رسم زندگی کردن رو بهش بیاموزه.
راز بقا
وقتی فیلمهای مستند حیات وحش رو میبینم از زنجیره زیبائی که طبیعت ایجاد گرده حیرت میکنم، هر موجودی به نحوی به موجود دیگه وابسته است، یا از طریق زنجیره غذائی یا از طریق همزیستی مسالمت آمیز و … و حتی بند های نامرئی محبت!
این بند ها و زنجیره ها در آواتار صورت واقعی تر و زیبا تری به خودش گرفته بطوری که در انتهای دسته موهای هر کدام از موجودات این سیاره رشته های عصبی هستند که بومیها با اتصال رشته هائی که خودشون دارن به اونها این جانوران رو رام خودشون میکنن، علاوه بر اون، تمام درختان این سیاره با رشته ای مشابهی به هم متصل شدن که سیستمی شبیه سیستم مغز انسان رو باز سازی کرده، این ذهن زنده طبیعی، خدایگان مردم این سیاره هست و بومیها “ایوا” صداش میکنن.
در آواتار زیبائی زندگی گروهی و قبیله ای به زیبائی تمام به تصویر کشیده شده، زندگی ای که همه با هم از لحاظ ثروت و دارائی برابرند و ثروت و دارائی همه، طبیعت زیبای اطراف اونهاست، تنها قدرت برتر، رهبری قبیله است که مسئولیت تصمیم گیری در مواقع سخت بر عهده اونه و کاهن ایوا که مردم برای اون احترام ویژه ای قائل هستند، مردها بعد از بلوغ زنی رو برای ازدواج انتخاب میکنن و زندگی مشترک به سادگی تمام و بدون هیچکدام از ظواهر اضافه آغاز میشه.
مردم بجز سیر کردن شکم خودشون که اونهم به کمک شکارچیها و بصورت گروهی انجام میشه هیچ مشکل دیگه ای ندارن، و همه با دنیای زیبای اطرافشون شاد و خوشحالند و کاملا به چیزهائی که بشر زمینی میخواد تا در اختیارشون بذاره بی نیاز!
رقصنده با گرگ
تاریخ بشر سرشار از داستانهای دردناک حمله، غارت و کشتار بومیها بخواطر بدست آوردن سرزمینهاشونه، کشتار سرخپوستها و بومیهای استرالیا به دست آنگولا ساکسونها، کشتار مایا ها به دست اسپانیائی ها، کشتار و برده گیری انگلیسیها از مردم افریقا و و و … اینها همه واقعیتهائیه که حتی هنوز هم ادامه داره. پوشش جنگلی زمین طی ۵۰ سال گذشته بخواطر منفعت طلبی انسانها به نصف کاهش پیدا کرده، نسل بسیاری از حیوانات بخواطر نابودی محل زندگیشون و یا شکار بی رویه منقرض شده و هر روز چندین گونه گیاهی و جانوری به این لیست اضافه میشه، یخهای قطب در اثر فعالیتهای بشر در حال ذوب شدنه و دنیای زیبای زمین به دست بشر سود جو در حال نابودیه.
اتفاقی که در آواتار می افته (نابودی درخت بزرگ محل زندگی بومیان و دهها گونه جانور دیگه) برای استخراج معدنی که زیر اون قرار داره و کشته شدن تعداد زیادی از بومیهای صلح طلب و آرام نشاندهنده خوی پلید و وحشی گری بشر برای بدست آوردن ثروت و قدرته که نه تنها در یک کره دور دست بلکه هر روز در کره زمین خودمون در حال انجام هست. پیوستن یکی از استعمار گرها و رهبری بومیان به دست اونها منو به یاد فیلم رقصنده با گرگ می اندازه.
سیاره میمونها
همه ادیان و اکثر باور های دینی به حضور یک منجی بشارت میدن، منجی ای که روزی برای آزادی نوع بشر از ظلم و ستم باز خواهد گشت، بازگشت منجی در فیلمهای زیادی به تصویر کشیده شده که از همه شبیه تر به آواتار فیلم سیاره میمونهاست، جائی که مردم میمون گون سیاره منتظر بازگشت منجی خودشون هستند، منجی ای که شامپانزه ای کوچک از ایستگاه تحقیقاتی فضائی قدیمی است که با اندکی تاخیر به دنبال قهرمان داستان از تونل زمان عبور کرده و با سفینه کوچکش از آسمان رجعت میکند، منجی ای ناتوان که حتی قدرت دفاع از خودش را هم ندارد اما وقتی مردم میمون گون دوستی او و قهرمان بشری داستان رو میبینن روش خودشون رو با انسانها تغییر میدن و اونها رو هم بعنوان یک تمدن مجزا میپذیرن.
اما در آواتار اینبار منجی و نابود گر از یک نژاد هستند، قهرمان داستان بعد از رام کردن پرنده غول پیکر نه تنها اعتماد از دست رفته قبیله رو بدست میآره بلکه بعنوان منجی وعده داده شده به کمک اونها می آد تا بتونه اونها رو در مقابل هم نژادان نابودگر خودش متحد کنه.
قوی دل
فیلم و داستان در مورد اتحاد انسانها زیاد ساخته شده، در آواتار هم قهرمان داستان سعی در متحد کردن قبایل مختلف برای مقابله با انسانها داره، انسانهائی که با روباتها سلاحها و هواپیماهای پیشرفته مسلح هستند در مقابل تعداد زیادی از مردم بومی که سلاحشون تیر و کمون و مرکبشون پرنده ها یا اسبهای پاندورائی هست، صحنه نبرد این دو سپاه در ابتدا با پیروزی بومیها همراه هست اما در اواخر کار قدرت باروت و فولاد بر قدرت بومیها چیره میشه.
جنگ دنیاها
فیلم جنگ دنیاها، ناتوانی انسان رو در مقابل حمله احتمالی موجودات فرازمینی به تصویر کشیده بود، روباتهای فضائی که در این فیلم هر جنبنده ای رو که میدیدند نابود میکردند، در نهایت خودشون با حمله کلاغها نابود شدن و زمین بدست موجودی نجات داده شد که هیچکس فکرش رو هم نمیکرد!
در آواتار هم ایوا (خدایگان ناوی ها یا همون مجموعه درختان متصل به هم) در پاسخ به دعائی که جیک کرد جانوران وحشی پاندورا رو (که از پوستی از جنس الیاف کربن طبیعی و ضد گلوله برخوردار بودند) به نبرد انسانها فرستاد تا در زمین و هوا ارتش اونها رو نابود کنن، و در نهایت این طبیعت بود که تونست با متحد کردن همه جانورها در مقابل نیروی نابود گر مقاومت کنه، و بشر رو به سیاره خودش برگردونه.
و سرانجام تایتانیک!
روابط بین دو قهرمان زن و مرد داستان به رابطه عاطفی بین اون دو می انجامه و علاوه بر اون شناختی که جیک از طبیعت زیبا و زندگی مردم پاندورا کسب میکنه باعث میشه که به این زندگی بشدت دلبسته بشه و بر علیه نژاد خودش و به نفع مردم پاندورا بجنگه.
در آخر جیک با کمک مردم بومی و ایوا برای همیشه به آواتارش نقل مکان میکنه و عضوی از جامعه بومیان پاندورا باقی میمونه.
مجموعه زیبای بالا، داستانی باور نکردنی و گیرا رو ایجاد کرده که به همراه صحنه سازی های بسیار زیبا فیلمی در این حد و اندازه رو ساخته که بزودی پر فروش ترین فیلم تاریخ سینما خواهد شد.
بعد از تحریر:
با دیدن این فیلم به یاد این شعر از استاد فریدون مشیری می افتم که:
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر…