۲۷
خرداد
۱

می دونم که هیچ مناسبت خاصی نداره، خودم هم نمیدونم چطور شد که همچی شعری یه دفعه یادم اومد! توی وسایل پدر بزرگ خدا بیامرزم قطعه شعری تایپ شده بود، که من در دوران کودکی همه اون رو از بر کردم، و تا امروز فکر میکردم متن کاملش نوشته امام خمینی هست. امروز که اینترنت رو دنبال این شعر میگشتم متوجه شدم که هیچ جا این شعر وجود نداره، انگار یک شاعر، شعر معروف امام خمینی رو در قالب مسمط و به زیبائی تمام تضمین کرده، متن این شعر رو در اینجا میذارم، اگر کسی شاعرش رو میشناسه بگه تا اسم شاعر رو هم قرار بدم.

من اسیر نگهت ای بت عیار شدم

باده عشق زدم شیفته یار شدم

نفست گرم که به دست تو بیدار شدم

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمٰار تو را دیدم و بیمار شدم

سالها با سخن دوست دم از حق بزدم

چون شدم محو در او باده مطلق بزدم

آتش زهد بر این جامه ارزق بزدم

فارغ از خود شدم و کوسِ اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سَردار شُدم

بهر دیدار برفتم که بگیرم خبری

گفت دلدار، نگر نغمه مرغ سحری

غیر از او هر دو جهان را به پشیزی نخری

غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجٰان آمدم و شُهرۀ بازار شُدم

دوش رفتم به در میکده از شدت سوز

دیدم از جوشش می میکده مست است هنوز

گفتم ای پیر بده باده آتش افروز

دَر میخانه گُشائید بِرویم شب و روز

که من از مَسجد و از مَدرسه بیزار شُدم

سوختم بس که بر این واقعه شیون کردم

دیده فانوس عزا بود که روشن کردم

تا که رو جانب محراب شکفتن کردم

جامۀ زُهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتی و هُشیار شُدم

آن که با پند خود آئینه اسرارم داد

آتشی زد به دل و وعده دیدارم داد

آتش باده او گرمی بازارم داد

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دَم رِند می‏آلوده مَددکار شُدم

باید از قائم نا آمده یادی بکنم

از الف قامت این ده صده یادی بکنم

آن که بر سینه ام اتش زده یادی بکنم

بگذارید که از بُتکده یادی بکُنم

من که با دَست بُت میکده بیدار شدم

(شاعر نامعلوم)

برچسب ها:
۱۶
بهمن
۰

برف می بارد،

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

بر نمی شد گر ز بام کلبه ای دودی

یا که سوسوی چراغی، گر پیامیمان نمی آورد

رد پاها گر نمی افتاد، روی جاده ها لغزان

ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته و دمسرد

آنک، آنک کلبه ای روشن،

روی تپه، روبروی من،

در گشودندم،

مهربانی ها نمودندم

زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز

در کنار شعله آتش

قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز

برچسب ها:
۱۲
آبان
۰

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی که فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران؟
چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند،
روشنی‌ها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان‌که نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران! ای امید جان بیداران
بر پلیدی‌ها که ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟

«فریدون مشیری»

برچسب ها:
۸
آبان
۰

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

برچسب ها: