۲۰
شهریور
۰

سه گانه بازی رایانه ای

شاید اغلب علاقمندان بازی های کامپیوتری با این نام آشنایی کامل داشته باشند، بازی هیجان انگیز و زیبای شاهزاده فارس (Prince of Persia) که در پنج قسمت مختلف برای کامپیوترهای خانگی (و چند قسمت و داستان متفاوت دیگر برای کنسولهای دیگر) ارائه شده که سه قسمت اول آن یک موضوع واحد دارند، شنهای زمان (The Sands of Time)، در قلمرو جنگجو (Warrior Within) و پادشاهی دوگانه (The Two Thrones). موضوع این سه گانه شنهای جادوئی هستند که در صورت برخورد با هر موجودی او را به غولی شنی تبدیل میکند، و علاوه بر آن این شنها دارای قدرت بازگشت زمان هستند، که توسط یک خنجر خاص قابل کنترل می باشد، دارنده خنجر (شخص شاهزاده) در طول بازی می تواند در مواقع لازم زمان را به اندازه معینی به عقب بر گرداند تا اشتباهاتب که مرتکب شده را جبران کند.

256px-Sands_of_time_cover داستان به کلی روند زیبایی دارد، در قسمت اول، بعد از حمله ایرانی ها به “آزاد” شهری در هندوستان، وزیر بد سیرت ماهاراجه شاهزاده را قانع میکند تا توسط خنجر زمان شنهای جادویی را آزاد کند، با این کار شاهزاده تمام افراد شهر به غولهای شنی تبدیل می شوند، جز شاهزاده، فرح (دختر ماهاراجه) و خود وزیر که هر کدام قطعه ای از سه ایزار جادویی زمان را در اختیار دارند، خنجر در دست شاهزاده، مدال بر گردن فرح و عصای جادویی در دست وزیر، شاهزاده برای حل مشکلی که پیش آورده با غولهای شنی بسیاری (که حالا تحت امر وزیر در آمده اند) می جنگد، و فرح، دختر ماهاراجه هم در این راه به او کمک میکند، در انتها فرح کشته میشود و شاهزاده با استفاده از خنجر زمان موفق می شود وزیر را کشته و شنها را به جای خودشان برگرداند و زمان را به قبل از حمله به آزاد بر گرداند، او سپس وارد قصر میشود و اینبار با فرح که قبلا او را هرگز ندیده (به علت یازگشت زمان) روبرو می شود و داستان خودش را برای او تعریف می کند.

Prince_of_Persia_-_Warrior_Within_Coverart در قسمت دوم بازی، که زمان آن هفت سال بعد از قسمت اول اتفاق می افتد شاهزاده متوجه میشود که توسط یک غول تعقیب میشود، این غول قدرتمند داهاکا یا محافظ زمان است، شاهزاده نزد پیر مردی دانشمند می رود که به او میگوید هر کسی که شنهای زمان را آزاد کند باید بمیرد، شاهزاده با تغییر زمان این سرنوشت را تغییر داده و حالا داهاکا باید از مرگ او مطمئن شود. او همچنین شاهزاده را از محل جزیره زمان، جائی که این شنها در زمانهای بسار دور توسط ملکه زمان ساخته شده اند با خبر میکند. شاهزاده مسیر این جزیره را پی می گیرد تا بتواند با کشتن ملکه زمان از ساخته شدن شنهای زمان جلوگیری کند، در هنگام سفر او کشتی اش مورد حمله یک زن سیاهپوش و افرادش قرار گرفته و غرق می شود، بدن شاهزاده را آب به ساحل جزیره می برد. شاهزاده رد زن سیاهپوش (شادی) را می گیرد و وارد قصر مخروبه ای در جزیره می شود، که در آن دروازه هایی برای سفر در زمان قرار دارد، او به زمان گذشته سفر می کند، و زنی به نام کالینا را از دست زن سیاهپوش نجات میدهد، کالینا (که بعدا معلوم میشود همان ملکه زمان است) به او کمک می کند تا راه خود را در داخل قصر بیابد. او بارها در طول زمان به عقب و جلو میرود و بارها از دست داهاکا می گریزد و متوجه می شود که داهاکا توانائی گذشتن از آب را ندارد. نهایتا او کالینا را در زمان گذشته می کشد و متوجه حقیقتی عجیب میشود، شنهای زمان از جسد کالینا هستند و او با کشتن کالینا خودش شنهای زمان را بوجود آورده. شاهزاده برای جلوگیری از کشته شدن کالینا توسط خودش اینبار با یک ماسک مخصوص که او را به موجودی دیگر تبدیل میکند در زمان سفر میکند و باعث کشته شدن خودِ اولش توسط داهاکا می شود، در این زمان ماسک از چهره او جدا شده و او دویاره به شاهزاده اولی تبدیل میشود، اینبار او کالینا را مجبور میکند که با او به زمان خودش بیاید، که اینبار با کشته شدن کالینا شنها هفت سال بعد از قضیه “آزاد” بوجود بیایند و او نتواند شنها را آزاد کند و بدین ترتیب از شر داهاکا خلاص شود. بازی در اینجا دو پایان مختلف دارد، در یک پایان شاهزاده ملکه را می کشد جسد او، گردنبند او و سایر اشیای مقدس مربوط به شنهای زمان را به داها کا میدهد و به شهر خودش باز می گردد، در بازشگت به شهرش، بابل، آنرا در آتش می یابد و سخن مرد دانشمند را به یاد می آورد که سرنوشت را نمی توان تغییر داد، هیچ انسانی قدرت این کار را ندارد. در پایان دوم که نیاز به جمع آوری تمام آپگرید ها و مسلما نیاز به بازیکن متبحر تری دارد، در انتها شاهزاده شمشیر آب را به دست می آورد و بجای قتل ملکه کالینا داهاکا را می کشد و به همراه ملکه به شهر خودش باز میگردد و باز هم شهر را در آتش میبیند و سخن پیرمرد که سرنوشت قابل تغییر نیست.

256px-Pop3 قسمت سوم سه گانه جائی آغاز می شود که قسمت دوم پایان یافته است. شاهزاده همراه با کالینا به بابل که در آتش حمله دشمنان در حال سوختن است می رسند، کشتی آنها مورد حمله قرار گرفته و غرق می شود، شاهزاده خودش را به ساحل می رساند اما کالینا اسیر می شود، شاهزاده متوجه می شود که وزیر مهاراجه به شهر حمله کرده، و او با تغییراتی که در جزیره زمان بوجود آورده تمام کارهائی را که در قسمت اول بازی انجام داده را برگردانده و وزیر را هرگز نکشته است. و حالا وزیر در شهر اوست. وزیر، کالینا را با خنجر زمان می کشد و او را به شنهای زمان تبدیل میکند و سپس خنجر را در سینه خودش فرو میکند که این کار او را به موجودی افسانه ای و ابدی تبدیل می کند. شاهزاده هم از اثر شنها در امان نمی ماند، دست چپ او توسط شنها آسیب می بیند و خود شاهزاده شخصیتی دوگانه پیدا می کند، شخصیتی اصلی شاهزاده و شخصیت شاهزاده تاریک که همواره او را به خود پسندی و فراموشی دیگران دعوت می کند، در قسمتهائی از بازی شاهزاده از لحاظ ظاهری هم تغییر میکند و به شاهزادی سیاه تغییر ماهیت میدهد که قدرتهای متفاوتی نسبت با شاهزاده اصلی دارد. شاهزاده در طول بازی علاوه بر جنگیدن با غولهای شنی با شاهزاده سیاه درون خودش هم درگیر می شود، و نهایتا او را مغلوب می کند و موفق به کشتن وزیر سنگدل به کمک خنجر زمان می شود. نهایتا کالینا به شکل شنهای زمان بر او ظاهر می شود و خنجر زمان را از او میگیرد تا داستان سه گانه به پایان برسد. در طول بازی، شاهزاده، فرح (دختر ماهاراجه از بازی اول) را می بیند که به او در طول بازی کمک می کند، فرح که شاهزاده را نمی شناسد از اطلاعاتی که او در باره اش دارد متحیر میشود که در پایان بازی شاهزاده داشتان را برای او بازگو میکند و متنی را بازگو میکند که در ابتدای قسمت اول بازی می شنویم: “بیشتر مردم فکر می کنند که زمان مانند یک رودخانه است که آرام و فقط در یک جهت حرکت میکند، اما من صورت زمان را دیده ام و میتوانم بگویم که آنها اشتباه میکنند. زمان اقیانوسی طوفانی است، ممکن است بخواهی بدانی که من واقعا چه کسی هستم، و چرا این موضوع را میگویم، من برایت داستانی را میگویم که شبیه آن را تا بحال هیچکس تعریف نکرده …..”

یک فیلم بر اساس داستان یک بازی

220px-Prince_of_Persia_poster کمتر فیلم معروف امروزی پیدا میشود که بازی رایانه ای آن ساخته نشده باشد، اما شاهزاده فارس نمونه معکوس این بده و بستان دنیای فیلمها و بازی های رایانه ای است، فیلمی که بر اساس یک بازی رایانه ای موفق توسط کمپانی والت دیزنی ساخته شده است. داستان این فیلم (شنهای زمان) تا حد زیادی شبیه به داستان اول سه گانه بازی است، البته با بعضی تفاوتهای بسیار بنیادی! داستان فیلم با نشان دادن نقشه ای از ایران باستان آغاز می شود، نقشه ای مربوط به امپراطوری ایران در زمان هخامنشیان که از هند تا سواحل مدیترانه و افریقا ادامه داشت، از شهری به نام نَسَف. شاه پارس، شارامان، پسر بچه ای به نام دستان را که دوستش را با شجاعت از دست سربازان نجات داده از سربازان می گیرد و به فرزندی می پذیرد، سپس فیلم به سرعت به دوران جوانی شاهزاده می رود، جائی که ارتش ایران به علت فروش اسلحه توسط مردم الموت به دشمنان پارس، قصد حمله به شهر مقدس الموت، واقع در مرزهای ایران را دارد، حمله ای که شاه ممنوع کرده اما حالا با توجه به اخباری که جاسوسان داده اند، شاهزادگان پارس که رهبری ارتش را بر عهده دارند تصمیم به حمله می گیرند، گشودن دژ به برادر کوچکتر سپرده میشود اما دستان که در کودکی میان کودکان نسف بزرگ شده و متخصص بالا رفتن از دیوارها و پریدن روی سقف خانه هاست (دقیقا مثل بازی) با کمک دوستانش از دیوار بلند شهر بالا میرود و دروازه را از داخل می گشاید و لشکر پارسیان را به داخل قلعه فرا می خواند.

الموت شاهزاده زیبائی به نام تهمینه دارد که نگهبان شنهای زمان است، وقتی خبر حمله پارسیان را میشنود خنجر زمان را به یکی از سواران خود می سپارد تا آنرا از شهر خارج کرده به جای امنی ببرد، اما سوار کشته و خنجر به دست شاهزاده دستان می افتد. شاهزاده یزرگتر پارس، تاس، که فاتح الموت است به تهمینه پیشنهاد میکند که برای پایان خشونت با او ازدواج کند، تهمینه نمی پذیرد و می گوید راضی است تا کشته شود، اما وقتی خنجر را نزد دستان می بیند نظر خود را عوض می کند.

تاس، به دستان پیشنهاد میکند که به عنوان گشاینده الموت هدیه ای به پادشاه بدهد و علاوه بر آن درخواست ازدواج او با تهمینه را به پدرش بدهد و بالاپوشی زیبا را برای این موضوع به دستان میدهد، اما وقتی شاه بالاپوش را به عنوان هدیه می پذیرد به دستان میگوید از آنجائی که تاس زنهای بسیاری دارد او با تهمینه ازدواج کند، در این هنگام ناگهان از بالاپوش دود بر می خیزد و شاه می میرد، دستان به عنوان قاتل تحت تعقیب قرار میگیرد و می گریزد و تهمینه هم به همراه او می رود.

بعد از فرار آنها در گوشه ای از بیابان (سودان) تهمینه تلاش می کند با اغوا گری خنجر را از دستان پس بگیرد که دستان بطور ناگهانی متوجه قدرت جادوئی خنجر در جابجائی زمان می شود و به تهمینه می گوید که دلیل حمله برادرش به شهر الموت اسلحه سازی آنها نبوده بلکه او به دنبال قدرت خنجر و شنهای زمان بوده تا به قدرتمند ترین شاهان پارس تبدیل شود. او قصد میکند تا این مطلب را با عمویش، نظام، در میان بگذارد تا او را یاری کند و قتل پدر از گردن او ساقط شود. او و تهمینه با زحمت خود را به مراسم تدفین شاه می رسانند، و دستان نظام را مطلع می کند تا او را در گوشه ای از بازار ببیند تا قدرت خنجر زمان را به او نشان دهد، اما تهمینه خنجر را با شیء دیگری جایگزین می کند تا به دست نظام نیفتد و خودش از شهر می گریزد. دستان با دیدن دستهای سوخته نظام متوجه می شود که قتل پدرش و تمام مسائل پیش آمده بر گردن او بوده است، و پس از فرار از تله ای که نظام برایش گذاشته بود به دنبال تهمینه میرود و رد او را پیدا میکند. او به تهمینه می گوید که داستان از چه قرار بوده است واز قصد عمویش برای عقب بردن زمان و بازگشت به زمان کودکی، زمانی که جان پادشاه را در یک شکار نجات داده است می گوید، تا اینبار با عدم نجات او شخص خودش برای تمام عمر پادشاه شود. و سپس از تهمینه می خواهد تا داستان خنجر و شنها را تمام و کمال برای او بگوید. تهمینه می گوید، در زمانهای دور خدایان از انسانها خشمگین شدند و می خواستند دنیا را با طوفان شنی نابود کنند، در این هنگام دختر بچه ای از آنها میخواهد که انسانها را ببخشند و در عوض آن جان او را بگیرند، خدایان متوجه جنبه نیکوی آدمها می شوند و شنها را در داخل محفظه ای شیشه ای که در دل شهر الموت قرار دارد دفن میکنند و کلید آنرا که خنجری جادویی است به دختر بچه می دهند و او اولین نگهبان شنهای زمان می شود، بعد از او دختران دیگری برای این کار تعلیم دیدند تا این موضوع به تهمینه رسید، حال اگر کسی خنجر را داخل محفظه زمان فرو کند و بیستر از یک دقیقه دکمه آنرا بفشارد شنها مجددا آزاد شده و دنیا را نابود میکنند، سپس پیشنهاد می کند که خنجر را به معبدی ببرند که در آنجا او خواهد توانست آنرا به خدایان باز گرداند.

از طرف دیگر نظام برای کشتن دستان حشاشین (جنگاوران معروف قلعه الموت و پیروان حسن صباح در تاریخ) را استخدام می کند و آنها هم رد دستان را می یابند. در روستای دور دست در هندو کش (کوهستانهای صعب العبور پاکستان) که معبد یاد شده قرار دارد حشاشین زود تر از دستان و تهمینه رسیده اند و تمام مردم را قتل عام کرده اند. دستان با سربازان برادر کوچکترش روبرو می شود و به برادرش همه چیز را میگوید اما برادرش توسط حشاشین کشته میشوند و آنها همچنین وقتی تهمینه میخواست خنجر را در معبد بگذارد و آنرا از او می ربایند و آنرا به نظام می رسانند.

در نهایت دستان و تهمینه به الموت بر میگردند، با دشواری زیاد خنجر را پس می گیرند و دستان خود را به تاس که اکنون شاه پارس است می رساند، راجع به کل موضوع و داستان خنجر برایش میگوید و قدرت خنجر را به او نشان میدهد اما نظام تاس را میکشد و با بدست آوردن دوباره خنجر راه خود را یه سمت محفظه شنهای زمان می گشاید دستان و تهمینه از مسیر دیگری خود را به محفظه میرسانند تا جلوی او را بگیرند اما تهمینه به عمق چاهی که ابجاد شده سقوط میکند و کشته می شود، نظام خنجر را داخل محفظه فرو می برد و دکمه آنرا می فشارد، زمان به سرعت به عقب باز میگردد و شنها شهر را فرا میگیرند اما دستان موفق می شود خنجر را از محفظه شنها خارج کند.

بعد از این کار دستان خود را در لحظه بعد از فتح الموت می یابد در حالی که خنجر را در دست دارد، این بار او حقیقت حمله به الموت و قصد نظام را با صدای بلند برای همه می گوید و نظام زمانی که سعی می کند دستان را به قتل برساند به دست تاس، برادر بزرگتر کشته میشود. در آخر فیلم تاس از تهمینه بابت حمله به شهر عذر خواهی می کند و پیشنهاد می کند که او با دستان ازدواج کند. دستان خنجر را به عنوان هدیه به تهمینه می دهد و تهمینه خنجر را در جای امنی که قبلا قرار داشت بر می گرداند.

Desktop Background

گوشه ای از تاریخ، افسانه و یا …

فیلم بر اساس داستانی افسانه ای نوشته شده است اما زمانها و مکانها در فیلم کاملا بهم ریخته و نا مربوط هستند، فیلم سعی کرده همانند بازی، فضایی از ایران باستان را به تصویر بکشد اما ما در عوض ایران دوره هخامنشیان بیشتر ایرانی بعد از اسلام را می بینیم، گنبد های آبی رنگ شبیه گنبد های مساجد، خیلی جاها به چشم می خورند و علاوه بر آن جائی در اول فیلم سرباز قصد قطع دست پسر بچه را دارد در حالی که حکم قطع ید مربوط به بعد از اسلام می شود. علاوه بر آن سربازان ایرانی موجوداتی وحشتناک و بی رحم تصویر شده اند که یک پسر بچه را به شدت کتک میزنند یا دیگری را بخواطر هیچ روی پشت بامها تعقیب میکنند و حتی قصد بریدن دست او را دارند، جائی که شاه ایرانی او را نجات میدهد و به نزد خویش می برد.

الموت که کوهستانی در البرز است و جایگاه فرقه اسماعیلیه و حسن صباح، شهری در مرز ایران، جائی در افریقا معرفی می شود. و از طرف دیگر معبد مقدس در آنطرف امپراطوری پارس یعنی کوهستانهای هندو کش قرار دارد که ماهها راه فاصله میانشان هست.

در فیلم بعضی اسامی آشنا هستند مثل دستان، که از لقب رستم در شاهنامه گرفته شده و تهمینه که نام همسر رستم است، اما شارامان اسم هیچ پادشاه معروف پارسی نیست یا تاس یا بیس اسامی آشنای پارسی نیستند، و از طرف دیگر اسم عموی آنها نظام، یک اسم کاملا عربی است!

جائی دیگر از حشاشین یا همان فرقه اسماعیلیه استفاده شده که شاید هزار سال با زمان فیلم فاصله زمانی دارند و علاوه بر آن به هیچ عنوان به استخدام کسی در نمی آمدند و اصلا اعمالشان شباهتی با آنچه در فیلم می بینیم ندارد.

گرچه فیلم ساخته والت دیزنی است و بیشتر فضایی شبیه داستانهای هزار و یک شب دارد اما کاملا واضح است که برای نوشتن فیلمنامه هیچ تحقیقی از ایران باستان صورت نگرفته و نویسنده کاملا به میل خودش داستان سرائی و فضا سازی کرده است. چون حتی در افسانه ها هم سعی می شود یا مکانی کلا خیالی استفاده شود و یا اگر از جائی آشنا استفاده میکنند سعی میکنند زمان و مکان با داستان هماهنگ باشد.

استفاده سیاسی از سینما؟

بعد از فیلم بی مایه و جنجال بر انگیز ۳۰۰ که ایرانی ها در آن شبیه سیاهپوستهای قبیله های افریقائی، بسیار وحشی و خونریز تصویر شده اند، تصویری که از ایران باستان نشان داده می شود در این فیلم اندکی تلطیف شده اما همچنان بر خوی جنگ آوری و جنگ افروزی ایرانی تاکید شده. هر چند سازندگان فیلم تاکید کرده اند که سعی کرده اند در این فیلم به هیچ قوم و قبیله و دینی توهینی نکنند اما صحنه زننده ابتدای فیلم چیز دیگری را نشان می دهد و حتی حمله به شهر دیگر به بهانه سلاح اما در اصل برای قدرت و گنج یاد آور حمله امریکائی ها به عراق است.

سرگرم کننده و زیبا

با تمام انتقاداتی که به داستان فیلم و زمان و مکان شخصیتهای آن وارد است، داستان فیلم روند قابل قبولی را طی می کند، جلوه های ویژه جالبی دارد و شامل تمامی شخصیتهای سر گرم کننده هزار و یک شبی همراه با صحنه های عاشقانه و احساسی زیباست که بیننده رو به خودش جلب میکنه، از هنر پیشه های جذاب برای نقشهای زن و مرد استفاده شده، فاقد صحنه های خیلی خشن، خیلی رومانتیک و یا کلمات زشت و رکیک هست و یک فیلم جالب و دیدنی برای گروههای سنی نوجوانان به شمار می آید.

۸
شهریور
۱

اون خونه قدیمی، کنار باغچه کوچیکمون نشسته بودیم، قیافت برام آشنا نبود، هر چند انگار سالیان سال عاشقانه دوستت داشتم، راجع به خودت و کار جدیدت صحبت کردی، گفتی قراره با هم همکار بشیم؛ و بعد آروم دو سه بار صورتم رو بوسیدی. طاقت نیاوردم، سرت رو توی دستهام گرفتم و آروم لبهامو روی لبهات گذاشتم، چه بوسه شیرینی بود!

فقط ای کاش رویاها اینقدر کوتاه نبودند.

۳۱
مرداد
۱

از من نخواهید، یک بار دیگر فراموش کنم،

از من نخواهید آنچه می خواهید را ببینم و بشنوم!

آدم های دور و بر من،

رسم دوستی و دوست داشتن این نیست،

رسم رفاقت این نیست اگر ادعای رفاقت می کنید

 

آدمها!

همیشه دوستتان داشتم،

با خنده هایتان خندیدم،

و از ناراحتی تان ناراحت شدم،

زندگی را آنطور که خواستید برایتان بازی کردم …

 

ای آدمها،

دوستم نداشتید،

به خنده هایم خندیدید،

نا راحتی هایم را ندیدید،

 

آدمهای دور و بر من،

از موفقیت هایتان خوشحال می شدم

هر چیزی که می دانستم به رایگان به شما آموختم

به من بخل ورزیدید

حسودی کردید،

از من متنفر شدید

هر چه می توانستید کردید تا بلکه پله ای مرا پائین بکشید.

 

آی آدمهایی که می شناسمتان!

به کدام خوبیتان دل بستم؟

از کدام همراهیتان لذت بردم؟

چرا همیشه اینقدر همه تان را دوست داشتم؟

چرا هیچ وقت،

حتی وقتی با من دشمنی کردید،

از من متنفر شدید،

ذره ای احساس من نسبت به شما تغییر نکرد؟

 

آی آدمها،

کاش میشد توی دلتان را دید

 

آنوقت شاید می شد اندکی از شما دل برید….

۲۳
مرداد
۱

هنوز همانجاست،
دلم را می گویم،
گنجشک کوچولوی کنار قفس،
مدتهاست که دیگر خودش را به میله ها نمی کوبد،
به قفس تنگ و تاریکش خو کرده،
به آدمهای رنگ وا رنگ دور و برش خو گرفته،
بیچاره دلم،
فکر می کند اینها که برایش دانه می ریزند،
اینها که از پشت میله ها تماشایش می کنند،
اینها که به جیک جیک های تنهائیش گوش می کنند،
ارزش ماندن در کنج قفس را دارند.
گوش نمی کند به حرفم،
هیچ وقت گوش نکرده،
شاید من زبان گنجشکی بلد نیستم،
بارها برایش گفته ام،
بارها پرنده های آزاد بیرون قفس را نشانش داده ام،
بار ها خودم برایش در قفس را باز کرده ام،
نمی رود،
شاید سالهای کنار قفس پرواز را از یادش برده،
شاید به تنهائی خو کرده،
شاید از تنهائی آن بیرون می ترسد،
شاید …
شاید عاشق شده دوباره،
پرنده احمق کوچوکو، با آن مغز فندقی اش!
نمی داند که عاشقی کار او نیست،
نمیداند که پرنده ها باید پرواز کنند،
باید از آب و دانه کنار قفس دل بکنند،
باید پرو بال باز کنند،
پرنده ها باید بروند تا آن بالا ها،
جائی که از آدمها خبری نیست،
جائی که آدمها آرزوی رفتنش را دارند،
باید عشقش را،
آرزویش را،
آینده اش را،
آنجا پیدا کند،
در اوج،
اوجی که در آن از میله ها خبری نیست،
اوجی که از آدمهای ملون رنگارنگ خبری نیست،
از آدمهایی که دلهایشان در قفسها زنجیر شده.
در آن اوج همه آزادند،
همه با هم یکی اند،
آخر گنجشکها که مثل ما آدمها نیستند،
گنجشکها که به دنیای کثیف آدمها کاری ندارند،
دنیای پر از دروغ،
پر از فاصله،
پر از کثافت،
ارزش گنجشکها به بلند پروازی شان است،
نه به دارایی و ظاهرشان،
برو گنجشک کوچولوی احمق من،
درب این قفس مدتهاست که باز است،
تو خودت مانده ای ….

f_3m_56e596d

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی، که پرش بریده باشند

(صادق سرمد)

۲۱
مرداد
۰

بی خود نیست که می گویند موسیقی داروی روح است،

روح را نوازش می دهد،

هر گاه که به موسیقی گوش می کنم انگار از تن جسمانی ام فاصله می گیرم،

انگار ….

و عجب داستانی است،

هر بار که اندکی از خودم دورمی شوم،

خودم را به تو نزدیکتر حس می کنم،

هر گاه که خودم را گم می کنم،

از تو سر درمی آورم!!

لحظه ای رهایم نمیکنی،

حتی در اوج پرواز موسیقیاییم،

حتی در آن بالاها.

او در آوازش از چشمان آبی میگوید و من چشمان تو در نظرم می آید که حتی آبی هم نیستند،

که فرقی هم نمیکند،

چون من رنگ آبی را که همرنگ چشمان تو نباشد دوست ندارم!!ـ

سخت است،

سخت است دوستت داشته باشم،

چون دوست داشتن راه و روشی دارد که قدرت پیمودن آنرا ندارم،

سخت است با آداب دوست داشتن همراه شوم وقتی استاد* دوست اش را دوست همه می خواهد،

و من تو را فقط برای خودم!

سخت است وقتی او هواداران کوی دوست را چو جان خویش دوست میدارد،

و من …..ـ

و آوازه خوان می خواند،

برای بار چندم،

می خواند، از عمق حوض کاشی،

از آن دو آیه آبی،

و از دلش که آن هم آبی شده،

دریایی بی تلاطم و اسیر،

و من دوست دارم دوباره غرق در تماشای تو شوم،

وقتی حتی حواست هم به من نیست.ـ

او از دل زدن به دریا میخواند،

از امروز و فردا،

امروز و فردائی که برای من می آیند و می روند،

و هنوز وقت دریا رفتن من نرسیده.

چقدر همه جا ساکت و صامت است وقتی که نیستی؛

حتی آن تابلوی مزخرف روی دیوار هم نمی تواند جای خالی ات را اندکی پر کند،

چون هیچ شباهتی به تو ندارد.

 

* اشاره به متن زیبای دکتر علی شریعتی (دوست داشتن، از عشق برتر است)

۱۰
تیر
۰

امروز اول جولای ۲۰۱۰ موزیلا نسخه چهار آزمایشی مرور گر محبوب روباه آتشین را ارائه کرد.

برای دانلود به لینک زیر مراجعه کنید:

Download Mozilla Firefox 4.0 beta – Minefield

۲۷
خرداد
۰

در دو پست پیش مطلبی در نقد فیلم آل نوشتم که سایت آتی نیوز با اندکی دستکاری آنرا منتشر کرده و سایتهای دیگر هم مطلب دوم را بدون کم و کاست انتشار داده اند!

خودتون مقایسه کنید:

لینک مطلب در وبلاگ من

لینک مطلب در آتی نیوز

۲۷
خرداد
۱

می دونم که هیچ مناسبت خاصی نداره، خودم هم نمیدونم چطور شد که همچی شعری یه دفعه یادم اومد! توی وسایل پدر بزرگ خدا بیامرزم قطعه شعری تایپ شده بود، که من در دوران کودکی همه اون رو از بر کردم، و تا امروز فکر میکردم متن کاملش نوشته امام خمینی هست. امروز که اینترنت رو دنبال این شعر میگشتم متوجه شدم که هیچ جا این شعر وجود نداره، انگار یک شاعر، شعر معروف امام خمینی رو در قالب مسمط و به زیبائی تمام تضمین کرده، متن این شعر رو در اینجا میذارم، اگر کسی شاعرش رو میشناسه بگه تا اسم شاعر رو هم قرار بدم.

من اسیر نگهت ای بت عیار شدم

باده عشق زدم شیفته یار شدم

نفست گرم که به دست تو بیدار شدم

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمٰار تو را دیدم و بیمار شدم

سالها با سخن دوست دم از حق بزدم

چون شدم محو در او باده مطلق بزدم

آتش زهد بر این جامه ارزق بزدم

فارغ از خود شدم و کوسِ اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سَردار شُدم

بهر دیدار برفتم که بگیرم خبری

گفت دلدار، نگر نغمه مرغ سحری

غیر از او هر دو جهان را به پشیزی نخری

غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجٰان آمدم و شُهرۀ بازار شُدم

دوش رفتم به در میکده از شدت سوز

دیدم از جوشش می میکده مست است هنوز

گفتم ای پیر بده باده آتش افروز

دَر میخانه گُشائید بِرویم شب و روز

که من از مَسجد و از مَدرسه بیزار شُدم

سوختم بس که بر این واقعه شیون کردم

دیده فانوس عزا بود که روشن کردم

تا که رو جانب محراب شکفتن کردم

جامۀ زُهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتی و هُشیار شُدم

آن که با پند خود آئینه اسرارم داد

آتشی زد به دل و وعده دیدارم داد

آتش باده او گرمی بازارم داد

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دَم رِند می‏آلوده مَددکار شُدم

باید از قائم نا آمده یادی بکنم

از الف قامت این ده صده یادی بکنم

آن که بر سینه ام اتش زده یادی بکنم

بگذارید که از بُتکده یادی بکُنم

من که با دَست بُت میکده بیدار شدم

(شاعر نامعلوم)

برچسب ها:
۹
اردیبهشت
۵

امروز روز بارونی خوبی بود، به بهانه رفتن به بانک از خونه بیرون اومدم و سری هم به سینما فرهنگ زدم. فیلم “آل” رو انتخاب کردم، شاید بخواطر اینکه میخواستم ببینم برداشت سینمای ایرانی از فیلمهای ترسناک تغییر کرده یا نه! نمایش ضعیفی که مشاهده کردم منو بر این داشت که این مطلب کوتاه رو بنویسم.

 

لیلیت و افسانه آلLilith_(John_Collier_painting)_لیلیت (منبع: ویکی پدیا)ـ

نقب زدن به افسانه های قدیمی شاید یکی از راهکارهای فیلمسازان فیلمهای ترسناک باشد، استفاده از داستانهای آشنا باعث جلب نظر بیشتر مردم به این فیلمها می شود. اما آیا هرگز از خودتان پرسیده اید که آل کیست و چرا دست به دزدیدن بچه های زنان میزند؟

اساطیر یهودی و داستان متفاوت خلقت آدم و جفت مونثش مبنای تمامی این افسانه هاست:

“لیلیت همسر اول آدم بود، پیش از خلقت حوا، خدا او را همراه آدم و از خاک خلق کرد تا یاور او باشد. از اتحاد آدم با این زن، آسمودئوس (معادل اَئِشمه، دیو خشم در اساطیر ایرانی) خلق شد که همان شیطان یا جنی است که بعدها با لیلیت ازدواج کرد.

اما لیلیت همراه مناسبی نبود و در روش زناشویی اختلاف نظر داشتند و لیلیت حاضر نبود موقعیت تسلیم به خود بگیرد. چرا که معتقد بود هر دو از خاک خلق شده‌اند و برابرند.

آدم حاضر نشد خود را برابر لیلیت بداند که فقط به منظور همراهی او آفریده شده بود. اما لیلیت مستقیم نزد خدا رفت، و خدا اسم اعظم خود را به او آموخت. بعد، هنگامی که آدم خواست خود را به او تحمیل کند، تمکین نکرد و اسم اعظم را بر زبان آورد و به پرواز درآمد و برای همیشه از باغ عدن و آدم گریخت.

لیلیت در غاری در ساحل دریای سرخ مقیم شد و هنوز هم اقامتگاهش همان‌جاست، جن‌های دنیا را به عنوان جفت‌های خویش برگزید و در زمان کوتاهی هزاران فرزند جن به دنیا آورد. بدین ترتیب، دنیا پر از جن شد و لیلیت، مادر جنیان و همسر آسمودئوس، پادشاه جنیان لقب گرفت.

در همین هنگام، آدم از آزردن لیلیت پشیمان شد. نزد خدا رفت و از او خواست لیلیت را بازگرداند. یهوه نیز معتقد بود که یکی از ساکنان باغ عدن نمی‌تواند به همین سادگی از آن برود. بنابراین سه فرشته‌ی نگهبان فرستاد تا او را برگردانند.

این سه فرشته که سنوی، سان سنوی، و سمان گلوف نام داشتند، لیلیت را در غارش یافتند و فرمان یهوه را به او ابلاغ کردند و از او خواستند نزد آدم بازگردد. همچنین گفتند اگر حاضر نشود برگردد، هر روز صد نفر از فرزندان او را خواهند کشت تا سرانجام تسلیم شود و برگردد.

لیلیت پاسخ داد که این سرنوشت بهتر از بازگشت به باغ عدن و تسلیم شدن به آدم است، و در برابر تهدید فرشته‌ها، او نیز تهدیدی کرد. گفت به ازای درد و رنجی که بر او تحمیل می‌کنند، او نیز به هنگام زایمان، به فرزندان آدم و مادرانشان حمله خواهد کرد. گفت تمام نوزادان در معرض خشم اویند: نوزادان دختر تا بیست روز پس از تولد و نوزادان پسر تا هشت روز. همچنین تهدید کرد که در خواب به مردان حمله کند. رؤیاهای شیطانی و شهوانی بر آن‌ها مستولی کند. منی آن‌ها را بدزدد و فرزندانی بیاورد و آن فرزندان را جایگزینِ فرزندانِ مقتول خود کند. اما لیلیت هم کاملاً بی‌احساس نبود. قول داد که اگر نام آن سه فرشته را بر بدنِ کسی ببیند، نوزاد، دختر یا پسر را در امان نگاه خواهد داشت. لیلیت، همسر آسمودئوس را لیلیتِ کهتر می‌دانند. فرزندانِ دخترِ لیلیت، «لیلیم» نام دارند.

بعدها که آدم و حوا با خوردن میوه‌ی ممنوع از بهشت رانده شدند و به زمین آمدند، لیلیت به قول خود وفا کرد. و از آنجا که میوه‌ی ممنوع را نخورده بود، فرق میان خیر و شر را نمی‌دانست و این ندانستن، او را از آتش دوزخ نجات داد. همچنین، از حکم مرگی که خدا بر آدم و حوا جاری کرد در امان ماند و بنابراین همواره زنده است.”(منبع: مجله جشن کتاب)

داستان بی محتوا و صحنه هایی که قرار بود ترسناک باشند

از نظر من داستان مهمترین رکن هر فیلمی است، یک سناریو با داستانی ضعبف، کمترین قدرت را برای جذب مخاطب خواهد داشت. فیلم آل داستانی کاملا بی محتوا دارد، آقای مهندس جوانی که خانم رئیس شرکت عاشق (دوست دختر سابق) اوست و او که با دختر دیگری ازدواج کرده اکنون منتظر به دنیا آمدن فرزند  پسرش است، مکث کوتاه او در مقابل بساط دعا نویسها که دعای زن حامله را میفروشند و تعریف افسانه قدیمی آل از زبان آنها نقطه شروع  ترس قهرمان مرد ماست، ترسی بیهوده که برای مردی تحصیل کرده از قرن بیست و یکم بسیار خنده دار بنظر میرسد، ترسی که او را به منتهای جنون می رساند و در نهایت باعث از دست دادن فرزند به دنیا نیامده اش می شود. روند فیلم هیچ روند زمانی خاصی را دنبال نمیکند، همه چیز در هم و بر هم است و هفت ماه مثل چند روز در فیلم به پایان می رسد، بسیاری از صحنه های به اصطلاح ترسناک فیلم کابوسهای تو در توی مهندس جوان است (که شاید از تجربه موفق ۱۴۰۸ بطور کاملا ناشیانه کپی برداری شده بود) که دو بار در فیلم تکرار می شوند، و تکرار آن در فیلم اصلا حرفه ای به نظر نمی رسید، سرو صدای عجیب و غریب خانه، چراغی که روشن نمی شود، ترس احمقانه مرد از زن صاحبخانه ارمنی که بچه ای ندارد اول اسمش آل دارد، و حتی از زن همکارش که اتفاقا او هم دو تا از بچه هایش سقط شده اند و به شدت معتقد به این افسانه است، حس بد مهندس ما از مجسمه مادر در میدان اصلی ایروان که اصلا در هیچ کجای از فیلم دلیل آنرا نمی فهمیم همه و همه اصلا قوی نیستند و هیچ دلیل منطقی بجز بد بینی قهرمان فیلم ندارند که حتی این موضوع هم به هیچ عنوان به خوبی به تصویر کشده نشده است،

جای دیگر صحنه ای کاملا احمقانه از شکنجه زن حامله توسط آل است، زمانی که مهندس داستان ما شرح افسانه آل را از زبان دوستش می شنود، این صحنه بی اختیار من را به یاد صحنه ای از فیلم “راز داوینچی” انداخت، جائی که دختر جوان پدر بزرگش را میان طرفداران فرقه شیطان پرستی (فراماسونها) در حال عمل جنسی مشاهده می کرد. همچنبن صحنه اتاقی که او بر اساس افسانه ها برای گیر انداختن آل آماده کرده بود و در آخر هم صحنه کنار رودخانه که آنقدر ضعبف بودند که بی اغراق همه بینندگان در سینما را به خنده انداختند!مجسمه مادر در ایروان

کشیدگی زمان (که در فیلمهای ترسناک مشابه بسیار تاثیر گذار هستند (نمونه موفق آن  باز هم در فیلم ۱۴۰۸)) در ذهن قهرمان مرد در فیلم، هیچ نمادی پیدا نمیکند، قضیه گم شدن همسرش که بعدا معلوم میشود که تصادف ماشین دلیل آن بوده است در واقعیت دو روز اما در ذهن مهندس ما ۷ روز به طول می انجامد، هفت روزی که ما هیچ اثری از آن نمیبینیم مگر در گفته های آخر فیلم در بیمارستان.

حجاب باز هم مزاحم! 

هر چه فکر میکنم دلیلی برای فیلم برداری صحنه های این فیلم در ارمنستان به نظرم نمیرسد، هیچ صحنه ای که نشود آنرا در ایران فیلم برداری کرد وجود نداشت، مگر اینکه سازنده فیلم می خواست از زنهای بی حجاب در فیلمش استفاده کند. کاری که در میان فیلم سازان ما باب شده است، حتی جائی از فیلم مرد داستان با اشاره به روسری آبی رنگ زنش از او میپرسد “این چیه انداختی روی سرت”  زنش دلیل می آورد که چون حامله است و نمیتواند موهایش را رنگ کند نمیخواهد که مردش او را به آن حالت ببیند، تا این دلیلی شود که چرا خانم خانه در خانه روسری به سر دارد اما بقیه زن ها (البته بجز خانم رئیس) در فیلم بی حجاب هستند. اما حتی از این موضوع هم هیچ استفاده ای در جذاب کردن فیلم نشده بود چون بجز پیر زن زشت صاحبخانه هیچ نقش مهم دیگری به هنرپیشه های زن ارمنی داده نشده بود.

هیچ خبری هم از محله های فقیر نشین ایروان که شاید می توانست جای خوبی برای فیلم ترسناک باشد در فیلم نیست و تنها چند صحنه از محله های با کلاس شهر و خانه بی اندازه بزرگی که در آن زندگی میکنند و همینطور هتل مجلل شهر به نمایش کشیده میشود. “خارج” به معنای واقعی!!

مزخرف!

“سلام، الان دارم از سینما میام، یه فیلم خیلی مزخرف دیدم! آل، واقعا مزخرف بود!” اینها کلماتی بودند که از دهان یکی از بینندگان فیلم در حال صحبت با موبایل خارج میشد و من فهمیدم که تنها کسی نبودم که احساس کردم پول و وقتم با دیدن این فیلم به هدر رفته!

(تصویر اول: لیلیت، منبع: ویکی پدیا، تصویر دوم مجسمه مادر، ایروان منبع: عاشق سفر)

۲۲
بهمن
۳

19871_314734943840_83359068840_3349557_4465037_n

این بار گوگل، وارد دنیای پایگاه های اجتماعی می شود. «گوگل باز ایده نوینی است از شرکت گوگل که ترکیبی است از ویژگی های پایگاه های اجتماعی نظیر فیس بوک و تویتر. » (Google Buzz)
«گوگل باز» که از طریق پست الکترونیکی جی- میل قابل استفاده است، همانند فیس بوک و تویتر به کاربران امکان به روز رسانی و ارسال آزاد اطلاعات را می دهد.
مطالب ارسال شده توسط «گوگل باز» بدون وقفه در دنیای مجازی قابل دسترسی خواهند بود و «گوگل باز» نیز همانند موتور جستجوی گوگل این مطالب را به ترتیب اولویت رده بندی خواهد کرد.
هم چنین «گوگل باز» به طور خود کار از طریق میزان ارتباط کاربر با سایر کاربران فهرستی از دوستان را در اختیار کاربر قرار خواهد داد.
این طرح جدید بر روی اغلب سیستم های بی سیم قابل نصب است و دارای امکانات جنبی نظیر شناخت صدا و «جی پی اس» را نیز می باشد.
برادلی هورویتز؛ سخن گوی گوگل اعلام کرده است که اکنون این طرح برای برخی از کاربران قابل دسترسی است و طی چند روز آینده، در دسترس تمامی کاربران جی- میل قرار خواهد گرفت. وی هم چنین اشاره کرد که «گوگل باز» درهم ریختگی سایر سایت های شبکه ای را نخواهد داشت.
هورویتز معتقد است که گوگل باز نحوه ارتباطات تجاری سراسر جهان را تغییر خواهد داد و می تواند در مراسلات و ارتباطات سازمانی نیز مورد استفاده قرار بگیرد.
احتمالاً «گوگل باز» مدام دچار تغییر و تحول خواهد شد. مقامات گوگل می گویند: از هم اکنون گسترش امکانات این طرح را مد نظر قرار داده اند.
علی رغم تشابهاتی که این پدیده جدید با سایر پایگاه های اجتماعی دارد، گوگل اعلام کرده است که دنباله روی هیچ مدلی نبوده است و آن چه که برای آن ها اهمیت دارد، نه رقیبان که توجه به خواست کاربران است.

(منبع: رادیو فردا)

برای دسترسی به این سرویس به آدرس buzz.google.com مراجعه کنید، و گوگل باز را در کنار ایمیل خود مشاهده کنید.